
گفت لایمکن الفرار از عشق
به تاریخ سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶

به تاریخ سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶
سالهای قبل، گاهی از دستفروشهای کنار جاده نجف به کربلا، جعبه نارنگی میخریدیم و بین زوار تقسیم میکردیم، هر جعبه به قیمت پنجاه هزار تومان!
پارسال ولی چندنفر باهم جمع شدیم و از بازار میوه طویرج، پرتقال و انار و سیب و موز سفارش دادیم؛ تقریبا کیلویی هزار تومان درآمد که خیلی به صرفه بود.
میوه در راه به نسبت مواد دیگر خیلی خیلی کم توزیع میشود و بهمین خاطر، استقبال زائران بسیار بالاست.
امسال از هفته قبل اربعین بصورت عمومی اعلام کردیم و شماره حساب دادیم و هرکس هرچقدر در توانش بود کمک کرد؛ در حدود چهار ملیون پول جمع شد و طی سه روز، بعد اذان ظهر و عصر، بین زوار پیاده، میوه پخش کردیم.
روز اول سیب و انار و نارنگی
روز دوم موز
روز سوم پرتقال
این پست هم گزارش تصویری از توزیع میوه امسال است برای اطلاع رسانی به دوستانی که کمک کرده بودند.
ان شالله اگه زنده باشیم، برای سال دیگر نیز همین قصد را داریم و اگر کسی مایل به مشارکت بود، شماره حساب اعلام میکنیم.




سیداحمد، بلند شو برویم؛ دیگر فضای موکب را نمیتوانم تحمل کنم، انگار غمِ عالم نشسته باشد روی دلم.
امشب اینجا، شب اربعین است. حجم زائرین پیاده کم و کمتر شده است؛ همه رفته اند و رسیده اند به مقصد، به کربلا، به حسین …

موکب در حال جمع شدن است. از جمع خانمها، همه رفته اند و فقط من ماندهام. تحمل دیدن پتو و تشکهای جمع شده و موکب خالی از زائر را ندارم؛ کاش میشد گوشه ای بنشینم و گریه کنم.
سید احمد، بلند شو برویم. برویم کربلا، شاید این بغض بترکد و آرام شوم.
آخه من فدای اون چشم های خوشگل و پر از برق امیدتون بشم.
تو این چند روز، سعی کردم باهاشون دوست بشم و با عربی دست و پا شکسته، باهاشون ارتباط برقرار کنم. اسمهاشون رو یاد گرفتم و اسمم رو یاد گرفتن 🙂
یه ساعت پیش، بهشون مدادرنگی و دفتر نقاشی دادم.
بقیه همسفرها، صبح حرکت کردن به سمت کربلا. ما هم منتظریم سری آخر میوهها رو پخش کنیم و حرکت کنیم. تو اتاق، خواب بودم که با صدای خوردن دستی به درِ آهنی اتاق بیدار شدم و همزمان یه صدای دخترونه با لهجه ترکی_عربی گفت “فاطمه خانوم”
بلند شدم در رو باز کردم. زینب و هاجر و اون یکی زینب دفتر به دست، پشت در بودن؛ هدی و فاطمه هم کنارشون ایستاده بودن. دفترهاشون رو باز کردن و گرفتن جلوم و نقاشیهایی که کشیده بودن رو بهم نشون دادن ^_^
رفته بودن سریع با مدادرنگیها نقاشی کشیده بودن و آورده بودن که بهم نشون بدن.
دلم براتون تنگ میشه؛ کاش سال دیگه هم بیام و دوباره ببینمتون، ولی نه! کاش بیام و نبینمتون و بعد سه سال و نیم، برگشته باشید شهر و خونه خودتون.

[بچه های آواره های ترکمن شهرهای موصل و تلعفر هستن که حدود سه سال و نیمه اینجا، تو موکبی نزدیک کربلا، ساکن هستن]
پشت محوطهی عمومی موکب، فضای صحرا مانند بزرگی است که انتهایش کانتینر خانوادهی آواره ترکمنی که چند سال است در موکب ساکن هستند، قرار دارد. دو سه اتاقِ انتهای موکب در طول سال محل زندگی آنهاست ولی این ایام اربعین بخاطر آمدن زوار و کارهای موکب، میروند در کانتینرشان زندگی میکنند و اتاقها میشود محل زندگی ده بیست روزهی آشپزها و خدامِ موکب.
امروز در موکب مهمان داشتم. فاطمه و آقا حامد و بهار آمده بودند موکب و ساعتی پیشمان ماندند و استراحت کردند.
خانوادهی یکی از دوستانِ شوهرخواهرم هم آمدند که از قضا بعد از صحبت کردن فهمیدیم چقدر دوستانِ مشترک باهم داریم و به جملهی “دنیا چقدر کوچک است” رسیدیم.

بهار و کوثر، دخترانِ سه چهار سالهی مهمانهایم را بردم پشتِ موکب تا کبوترها را ببینند و گوسفندها و شتری که برای ذبح روزهای بعد منتظر بودند. کبوترها را برایشان پرواز دادم، میدویدند و جیغ میزدند؛ با لبخندی نگاهشان میکردم ولی در دلم آشوبی بود که شادی و جیغ زدنهایِ بهار و کوثر ساخته بود؛ چرا باید در این بیابان، در این صحرای نزدیک کربلا، بنشینم نظارهگر بازی دخترکانِ سه چهار ساله؟ و دلم و ذهنم مدام تصور کنند حالِ دخترکانی در همین سن و سال را ۱۴۰۰ و اندی سال قبل در همین حوالی، عصر روز دهم محرم …
لایوم کیومک یا اباعبدالله
