آرزو

امروز دیدمت.
دیدار بعدی‌مان باشد
زیر آفتاب تیزِ تیر.
آن‌هنگام که زهر رفته باشد
و تو
آفتاب‌دیده،
خجالت‌زده،
گل‌افشان
نشسته باشی منتظر.
مثل قرار هرسال.

شاتوتِ خانه پدری


‌
به وقت بیست‌پنج فروردین ۹۹
روزهای شلوغِ کرونایی

رنگین‌کمانِ کرونایی

عصر بود؛ عصرِ یازده فروردین. همان فروردینِ کرونایی. کرونایی که خانه‌نشینمان کرده بود.
باران باریده بود. باران بهاری. بهاری که محروم شده بودیم از دیدن همه زیبایی‌هایش. زیبایی‌هایی که هرسال می‌دیدیم و قدرش را نمی‌دانستیم.
‌
به سمت اتاق می‌رفتم. نگاهی به سمت پنجره کردم. فکر کردم روی پرده‌ی توری اتاق، لکی افتاده. بعد دیدم انگار لک بزرگی است. دقیق‌تر که شدم، فریاد زدم “احمد! احمد! آسمون رو نگا” و به سمت پنجره، دویدم. پرده را که کنار زدم، از آن همه زیبایی و شکوه درماندم. مطمئنم چشمانم گردِ گرد شده بود و دهانم نیمه باز. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که روسری و چادر به سر، روی پشت‌بام ایستاده بودم؛ غرق آن همه زیبایی.
‌
تابحال رنگین‌کمانی به آن تماشایی ندیده بودم؛ یک قوس کامل؛ مسحورکننده و هیجان‌انگیز.
آن سوی دیگرِ آسمان، ابرها در غلیان و آماده به باریدن. انگار نه انگار کمی آن‌طرف‌تر، خورشید مهمانی هفت‌رنگ گرفته است.
آنقدر غرق آسمانِ یازده فروردینِ کرونایی شده بودم که حتی سرمایی که باعث شده بود دندان‌هایم به هم بخورند، نتوانست کاری از پیش ببرد که دیدن این هدیه‌ی خداوند را رها کنم و به خانه برگردم.
‌
راستش نمی‌دانم آسمان واقعا آنقدر شگفت‌انگیز بود یا چندین هفته در خانه ماندن باعث شده بود آنقدر شگفت‌انگیز ببینمش. زیبا، زیبا، زیبا.


‌
باید اینجا ثبت میشد، یازده فروردینِ کرونا

ای خدایِ مهربانِ سخت‌کیفرمان

حال این روزهایمان را می‌بینی؟

نمی‌دانم تابحال اشرف‌مخلوقاتت را در چنین موقعیتی قرار داده بودی یا نه. موقعیت خوبی نیست. منظورم از “خوب نبودن” بد بودن هم نیست، چون خیلی بدتر از بد بودن است.
نه می‌توانیم عزیزان‌مان را در آغوش بگیریم؛ نه می‌توانیم دوستانمان را ببینیم؛ نه دستی با مهر بگیریم نه بوسه‌ای بدهیم، نه جایی برویم… دستانمان چروک شده بس که می‌شوریمشان. می‌گویند بیرون اگر رفتید ماسک و دستکش داشته باشیم. آن وسط هم هر روز خبر فوت و رفتن عزیزی، آشنایی، رفیقی را می‌شنویم. موقعیت‌مان شبیه فیلم‌‌ترسناک‌هایی شده که خودمان ساخته بودیم. ترسناک و دلهره‌آور.

مگر چه کرده‌ایم ما، فرزندان آدم، در این روزها که همه‌مان را کیفر می‌کنی؟ همه‌مان را باهم … ای خدایِ مهربانِ سخت‌کیفرمان
‌
وَ اتَّقُوا فِتْنَهً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّهً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ
از فتنه‏‌هایی که تنها به ستمکاران شما نمی‌رسد بترسید و بدانید که خدا سخت‏‌کیفر است.


‌
پ‌ن: تصویر پست، تصویری آشناست برای همه‌مان در این #روزهای_کرونایی.
می‌شوریم و تعجب می‌کنیم از کارمان و غصه می‌خوریم بر حالمان.
‌
آیه، از سوره مبارکه انفال است؛ آیه‌ی بیست و پنجمش

دستان‌مان

دستان ملت‌ها که به هم می‌رسد، ابلیس خود را ورشکسته می‌بیند و خشم و نفرتش را با سرب و آهن به نمایش بنی‌آدم می‌گذارد.
در دستم، دست دختر شیخ زکزاکی است… انگشتانِ مادرِ غمگین زمین … خواهر شش برادر شهید… و اولاد آزادترین والدین در بند…
ابلیس بهتر از تفنگداران و زندان‌بان‌هایش می‌داند پیوند ناگسستنی این دو دست، سرنوشت بی‌تردید بشریت است

کوچه گردی

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می‌آیی نیست
…
#کوچه_گردی و کشف خونه‌های جالب رو همیشه دوست داشتم. نوجوون که بودم، گاهی که از مدرسه پیاده برمیگشتم خونه، هردفعه سعی میکردم از یه خیابون جدید برم و کوچه‌ها رو ببینم. دیروز هم که از “مدرسه” برگشتم به نیت پیدا کردن و دیدن #خانه_موزه_شهید که تابلوهاش رو نزدیک خونه دیده بودم، کوچه‌ها چرخیدم و “زندگی” دیدم

عکس‌ها اینجاست

بی همه چیز

قصه از چهار سال پیش شروع شد؛ از روزی که معصومه کتاب تاجیک را معرفی کرد و خواندمش.
نویسنده‌اش را نمی‌شناختم؛ «تاجیک» اولین تجربه‌اش بود ظاهراً. در اینستا به دنبال صفحه‌اش گشتم و یافتمش! پدرِ تاجیک را یافتم. پست‌هایش کمی خاص بود؛ مثلِ تاجیک
دنیای خودش را داشت، ظاهر شاد و درونی متلاطم؛ مثل تاجیک
سنگ می‌تراشید و روی در و دیوار شهر نقاشی می‌کشید. نقاشی نه! آدم‌ها را نقش می‌زد بر دیوارها. جان میداد به دیوارِ خرابه‌ها با نقش‌ها. اسمشان را گذاشته بود #نقش_هایی_که_پیدا_کردم
نقش‌ها اصولاً جایی زده می‌شدند که حرفِ گفتنی‌شان بیشتر درک شود؛ جایی زده می‌شدند که بتوانند لبخندی شوند بر لبِ پرغصه‌ای… حتی به خرابه‌های سوریه و خرمشهر هم رسیدند و سرگرمی شدند برای بچه‌های آن دیار.
چند نقش رفتند و زده شدند به دیوار‌های خرابه #عودلاجان؛ یکی از قدیمی‌ترین محله‌های تهران. قبل از عید، ظاهراً شهرداری از نقش‌ها خوشش آمده و خرابه را مرتب کرده و نقش‌ها را فعلا نگه داشته و خلاصه گالری جالبی شده از طرح‌های میرزاحمید.

تا کل دیوارها خراب نشده و نقش‌ها تکه‌تکه نشده‌اند، اگر گذرتان به بهارستان می‌خورد، پیشنهاد میکنم این نمایشگاه که بدون هماهنگی بین نقاش و شهرداری برپاشده را ببینید؛ نقش‌هایی که هرکدام قصه دارند و راوی هر قصه شمائید!

آدرس نمایشگاه “بی‌همه‌چیز” تهران، پایین‌تر از میدان بهارستان، خ مصطفی خمینی، پایین‌تر از سرچشمه، روبرو پمپ بنزین، بن‌بست برازجان

عکس‌ها را در اینجا ببینید

نرگس‌هام

گمونم دو سال قبل بود که از نرگس‌هام عکس گذاشتم و نوشتم که نرگس‌هامو بعد خشک شدن، نگه میدارم.
بالا سمت راست، نرگسِ امساله که به سال‌قبلی‌ها ملحق شد!
گذرِ عمر رو می‌بینید؟