گاهی اوقات، وقتی دارم آشپزی میکنم دوست دارم یه دختر داشتم؛ یه دختر هفت هشت ساله که بیاد کنار دستم تو آشپزخونه و من براش حرف بزنم و یاد بدم چطوری باید آشپزی کنه. چه موادی را با چه ادویه ای قاطی کنه و چقدر بذاره بجوشه و چقدر بپزه و کی برداره و تو دیس جا کنه؛ گاهی اوقات هم میرم تو رویا و دخترم را کنارم تصور میکنم مثل همین امروز ظهر که داشتم قرمهسبزی درست میکردم و دخترم را کنارم تصور کردم و شروع کردم باهاش حرف زدن «مامان ببین، برای اینکه گوشت غذات خوب بپزه نمکش را آخر آخر اضافه کن» «ببین غذا یک کم شور شده یه سیبزمینی بردار پوست کن بنداز توش، شوری را میگیره به خودش» «برنج را ببین هنوز نرم نیست، دو تا قل دیگه بخوره کافیه و میشه آبکشش کرد» همینطوری باهاش حرف میزدم و باهمدیگه اینور آنور آشپزخونه راه میرفتیم و کار میکردیم … بعد به خودم آمدم و دیدم همش یه رویا بود … رویایی که چندین سال باید صبر کنم که شاید بهش برسم …
برچسب: آرزو
میوههای توی حوض
همیشه دوست داشتم خونهام یه حوض داشت، یه حوض پر آب؛ وقتی میوه میخریدیم، میرفتم لب حوض، پلاستیکِ میوهها را کج میکردم و میوهها سر میخوردن و قلوپقلوپ می افتادن توی آب؛ تا کفِ حوض میرسیدن و دوباره میآمدن بالا و نفس تازه میکردن؛ پلاستیکِ خیارها، سیبها، پرتغال و نارنگی … همه توی حوض ریخته میشدند و از ترکیبِ رنگشون کنارِ هم سر ذوق میآمدم؛ یک سبد میذاشتم کنارِ حوض، مینشستم روی چهارپایه و شروع میکردم به شستنِ میوهها … زرد و سبز و قرمز و نارنجی … کنار هم
جبرِ زندگیِ امروزی، رویای حوض و حیاط و چهارپایه را ازمان گرفته … سینکِ ظرفشویی و چهاردیواری آشپزخانه برایم نقشِ حوض و حیاط را بازی میکنند؛ وقتی سینک را پر آب میکنم و میوهها را سر میدهم داخلش … زرد و سبز و قرمز و نارنجی … حیف که کمی کوچک است، حیف که صدای کلاغ روی درخت شنیده نمیشود حیف که گربهی سر دیوار، موقع شستن میوهها نگاهش به ماهیهای توی حوض خیره نمیماند … حیف که خنکی باد را حس نمیکنم …
قبلتر نوشته بودم +
ربیع
انت الذی فتحت لعبادک باباً الی عفوک