صبح وقتی مانتو و شلوار و چادرم را سر کرده بودم، از پنجرهی اتاق نگاهی به حیاط کردم؛ برف میآمد؛ قلپقلپ! رفتم سر کمد و چترم را برداشتم. نمیدانم از آماده شدنم تا بیرون رفتنم چقدر طول کشید، ولی وقتی در را باز کردم و پایم را در کوچه گذاشتم، هیچ نبود. یا چشمهایم اشتباه دیده بود اول صبحی یا برف سریع قطع شده بود. چتر در دستم بود، آمادهی باز شدن؛ ولی باز نشد، نه که نخواهد باز شود، احتیاجی نبود دیگر. با خودم بردمش، گفتم آسمان تهران این روزها حالِ خوشی ندارد، یک لحظه می گرید و میبارد چند دقیقه بعد آرام میشود و ساکت و حتی میخندند… نکند آسمانِ تهران زن است؟ چقدر مثلِ ما زنهاست این روزها …
چتر در دست راه افتادم، در اتوبوس، مترو هیچکس چتر نداشت، حتی یک نفر، یعنی چشمهایم اشتباه دیده بود آن تکههای درشت و سفید را؟ احساس میکردم نگاههایی که کمانه میشوند به طرفم، پرسشگرند، نگاههایی کنجکاو و پر از تعجب. از چتر در دستم؟ از شالِ پشمی سرکردهام زیرِ چادر؟ هرچه باشد سوال … چشمهای من دروغ نگفتند؛ … راستی آسمانِ تهران زن است؟