آدم‌های خوب این شهر ۴

از دور که داشتم نزدیک ایستگاه اتوبوس می‌شدم دیدم اتوبوس ایستاده، قدم‌هام را تندتر کردم تا قبل از حرکت‌ش بهش برسم، قبل از سوار شدن، در ایستگاه شنیدم دو نفر با هم “جدل” می‌کنند؛ راننده اتوبوس و مسئولِ کرایه گرفتن آن ایستگاه
سوار اتوبوس شدم و از مسافرا پرسیدم «چه خبره؟ چی شده؟» گفتن «مسئول توی ایستگاه به جای اینکه صد تومن کرایه بگیره، دویست تومن می‌گیره» راننده هم پیاده شده و داره اعتراض می‌کنه بهش.

چند دقیقه بعد راننده سوار شد و رو به خانم‌های مسافر گفت «یه استشهاد بنویسید و امضا کنید که این آقا داره الکی پول بیش‌تر می‌گیره از مسافرا» و بعد هم تاکید کرد به ۱۸۱۱۸ زنگ بزنید و به شهرداری اطلاع بدید. راننده شاکی بود که چرا آقای مسئولِ گرفتن کرایه، از “مردم” دوبرابر کرایه می‌گیره و بهش اعتراض کرده بود و تذکر داد و می‌گفت چنین حقی نداره و داره الکی از مردم پولِ اضافه می گیره.

راننده بدون اینکه وظیفه‌اش باشه و مسئولیتی دراین‌باره داشته باشه، اعتراض کرده بود و دلش برای مردم و مسافرا سوخته بود، بگذریم که خودِ مسافرا هیچ‌کدامشان به رئیس ایستگاه اعتراض نکرده بودند که هیچ! حتی هیچ کدوم حوصله پیدا کردن کاغذ و قلم از کیف‌شان و نوشتن استشهادیه و امضا کردن برای رسیدگی به امور مرتبط با خودشون را نداشتن و فقط غرغر و فحش را یاد گرفته بودند!

هنوز آدم‌های دل‌سوز و به فکر مردم در این مملکت کم نشده، حتی اگر فقط در مقام یک راننده باشه!

کانک تموت غدا

اتوبوس انقدر شلوغ بود که موقع سوار شدن نتونستم کارتم را به دستگاه کارت‌خوان بزنم تا صد تومن بابت کرایه اتوبوس کم کنه؛ یعنی می‌تونستم به سختی کارت‌م را بهش برسونم ولی باید دستم را از بین چند عدد سر و دست عبور می‌دادم و چند غر و نوچ هم می‌شنیدم و احیاناً پایی لگد می‌کردم و انگشتی در چشم می‌رفت و هکذا … برای همین گفتم موقع پیاده شدن کارت را می‌زنم؛ موقع پیاده شدن هم یک نفر به میله‌ی کارت‌خوان تکیه داده بود و گفتم تا بخواهم بهش بگم بره کنار تا من کارت را از کیفم دربیارم و بزنم، اتوبوس در را میبنده و میره و جا می‌مونم؛ گفتم من که هر روز سوار اتوبوس می‌شم، فردا صبح دوبار کارت را می‌زنم. پیاده شدم. اتوبوس حرکت کرد، فقط در حد یک ثانیه ازم دور شده بود که اتصالش به کابل‌های برق چند رعد زد. رعدی که در آسمانِ شب، تابید… اگر به من می‌خورد! … از خیابان رد شدم، یک موتوری با سرعت زیاد از کنارم رد شد … یک قدم جلوتر بودم، چادرم را برده بود و خودم هم حتما … شاید ربطی نداشت، ولی این دو اتفاق را آن هم چند ثانیه و دقیقه بعد از پیاده شدن از اتوبوس و مقروض شدن‌م، به این حساب گرفتم که خدا خوب نشان‌م داد ممکن است قدرِ ثانیه هم وقت نداشته باشم چه برسد تا فردا صبح و اتوبوسی دیگر
و اعمل لاخرتک کانک تموت غدا
حدیثی از امام علی علیه‌السلام که می‌گویند چنان برای دنیایت عمل کن که گویی همیشه زنده ای و زندگی می‌کنی و چنان برای آخرت عمل کن که انگار فردا می‌میری

آنچه برای خود نمی‌پسندی، برای دیگران بپسند!

بعد از من وارد ایستگاه اتوبوس شد.
وقتی اتوبوس آمد، جلوتر از من پرید و می‌خواست سوار اتوبوس بشه،
در همان حال بلند گفت :«خانم‌ها لطفاً نوبت را رعایت کنید»

فقط نگاه‌ش کردم؛ حرف‌ی برای گفتن نبود

فقط &#۸۲۲۰;من&#۸۲۲۱; مهم هستم

یکی از بدترین زمان‌ها وقتی‌ه که میبینی کسی که میخواسته سوار اتوبوس بشه و کلی به مسافرا خواهش و التماس کرده که برن بالاتر تا آن هم بتونه سوار بشه، وقتی خودش موفق میشه و از پله‌های اتوبوس میاد بالا، حاضر نیست کمی خودش را جمع کنه تا بقیه‌ای که می‌خوان سوار بشن، لای در اتوبوس نمونن؛ گاهی اوقات هم از زبون همان‌ها شنیدم «جا نیست، چرا سوار میشین»!!!

افسوس داره،‌ انسانیتی که لایه‌لایه داره از جامعه‌مون میره.

 ادامه خواندن "فقط &#۸۲۲۰;من&#۸۲۲۱; مهم هستم"

طهران &#۸۲۱۱; تهران

هفت و نیم صبح است.
ساعت هشت میدان ولیعصر با رویا قرار گذاشته ام.
مسیرها را گذری در ذهنم مرور میکنم تا بهترین و سریع ترین راه را انتخاب کنم.

– مترو؛ ایستگاه انقلاب، سواری تا ولیعصر
– مترو؛ ایستگاه هفت تیر، سواری تا ولیعصر
– اتوبوس تندرو، چهارراه ولیعصر، اتوبوس راه اهن – ولیعصر
– میدان بهارستان، اتوبوس ولیعصر

شلوغ ترین ساعت مترو است پس بی خیالش میشوم و اتوبوس تندرو را به خاطر سرعت و حرکت در خط ویژه اش انتخاب میکنم.
مدیریت زمان که میکنم ان شالله هشت و ربع میدان هستم.

به حساب خودم بهترین و سریع ترین راه را انتخاب کرده ام ولی … زهی خیال باطل

اتوبوس های تندرو، سریع و تند! می آیند و در ایستگاه توقف میکنند، مسافر پیاده میشود و دو برابر تعداد پیاده شده سوار !!!
مانده ام چطور افراد جدید در فضایی که آدم ها از در سرازیر شده اند، جا میشوند

نیم ساعت است در ایستگاه ایستاده ام و هنوز دوازده نفر جلوتر از من ایستاده اند.
حساب میکنم اگر در هر سه دقیقه یک اتوبوس بیاید و دو نفر سوار شوند تا هجده دقیقه ی دیگر نوبت من میشود و به عبارتی چهل و هشت دقیقه که در ایستگاه ایستاده ام.

بی خیال اتوبوس شوم و ادامه ی راه !!! را با مترو بروم؟
باز هم حساب میکنم …
تعوض خط مترو رفتن تا ایستگاه انقلاب و دوباره اتوبوس و … بعلاوه ی شلوغی زیاد مترو
بی خیال مترو میشوم و به انتظار در ایستگاه اتوبوس ادامه میدهم.

وقتی موفق به سوار شدن میشوم، احساس فاتح پیروزی را دارم که به هر سختی به مطلوبش رسیده.

ساعت نه است که به میدان ولیعصر میرسم.
یعنی چهل و پنج دقیقه تفاوت با زمان مدیریت شده ام.

به این نتیجه رسیده ام مدیریت زمان در تهران، مخصوصا ساعت های شلوغ و پر رفت و امدش، چندان توفیری ندارد.در تهران این تو نیستی که زمان را مدیریت میکنی، زمان تو را مدیریت میکند.

رئیس جمهور طرح خروج پنج میلیون  جمعیت شهر تهران را میدهد و تسهیلات وام و یارانه و زمین و شغل را در قبالش بیان میکند ولی همه ی نیاز مردم در شهرستان ها همین است؟
مردمی که از شهرهای دیگر به تهران می آیند فقط برای مسکن و شغل می آیند؟
یا برای تسهیلات و امکانات رفاهی بیشتری که در تهران نسبت به شهرهای کوچک تر وجود دارد؟
برای تبلغات و زرق برق بیشتر

خانمی در اتوبوس میگفت :”همین تسهیلات تهران را در شهرها بگذارند ما همه به شهرمان برمیگردیم، خیلی هم راحت تر هستیم در شهر خودمان”

شاید شغل بهتر و حقوق بیشتر علت اول مهاجرت به تهران باشد ولی علت ناقصه است…
وقتی در شهرستان ها مثلا حقوق ها را پنج برابر کنیم، تقاضای مردم هم بیشتر میشود و اگر عرضه برای رفع تقاضا نباشد همان میشود و دور و تسلسل بیهوده

من نه اقتصاد دان و شهرساز و جامعه شناس هستم نه آدم سیاسی که بخواهم دولت را نقد کنم.
یک شهروند که برای شهری که در آن بزرگ شده و زندگی کرده ام و برای مردم کشورم نگرانم.

– حتی برای مصرف گرایی زیاد جامعه ام که شاید به بحث این پست ربطی نداشته باشد که دارد –


گاهی خسته میشوی از تهران و دلت برای طهران تنگ میشود