مطلب بازنشری از وبلاگ قبلیام
اسفند هشتاد و چهار بود که با بچههای دانشگاه رفته بودم جنوب.دقیق یادم نیست کدام یادمان بود که غرفهای بنا کرده بودند و سردرش نوشته بودند “امتداد”
امتداد یک مجلهی نوپا بود که یکیدو شمارهاش درآمده بود و برای اولینبار داشت خودش را معرفی میکرد. مشترک شدم و اردیبهشت بود که شمارهی جدید برایم آمد. با عکس آقا در منطقهی دهلاویه بر روی جلد.
امتداد خطی بیپایان تا ملکوت شهیدان
دوستش داشتم؛ هرچند تمام صفحاتش –آن اوایل- سفید و سیاه بود، حتی عکسهایش.
دوستش داشتم؛ هرچند دیر میآمد و باید زنگ میزدیم و پیگیری که چه شده و در پست مانده و فلان.
دوستش داشتم؛ هرچند بعضی از مطالبش آنقدر طولانی و سنگین بود که برای منِ جوانِ تنبلِ بیحوصله، جذاب نبود.
(همهی اینها در یکی دوسال اخیر درست شده، هم سر وقت میرسد هم صفحاتش رنگی شده و هم مطالب جذابتر)
آنقدر دوستش داشتم که هرسال وقتی با دانشگاه جنوب میرفتیم چند شمارهی مجله را با خود میبردم و در طول سفر برای بچهها تبلیغش را میکردم تا بچهها ببینند و بخوانند و مشترکش شوند.
آنقدر دوستش داشتم که هروقت در دانشگاه، نمایشگاه کتاب برگزار میشد، تمام شمارههایی که داشتم را با خودم میبردم دانشگاه و در یک میز جداگانه کنار کتابها میگذاشتم و تبلیغش میکردم. (یادم است، بچهها فکر میکردند من برای امتداد کار میکنم ولی من فقط یک امتدادی بودم؛ میخواستم بقیه هم با این مجله آشنا بشوند و بخوانند.)
آنقدر دوستش داشتم که در همین محیط مجازی، سعی میکردم افراد را با امتداد آشنا کنم، حتی شده فقط اسمش.
هیچوقت یادم نمیرود بیستویکم دی هشتادوپنج را. اولین همایش مشترکین امتداد.
با اتوبوس رفتم قم و از آنجا جمکران؛ سالن مهدیهی مسجد. همه انجا، امتدادی بودیم و چقدر حس خوبی بود؛ همین که همه عاشق یک چیز بودیم.
این چند ماه آنقدر سرم شلوغ بود که فقط فرصت میکردم امتداد را ورق بزنم و یکی دو مطلبی که از تیتر و عنوانش خوشم میآمد را بخوانم، ولی هر ماه منتظر بودم تا امتداد برسد. همین که هر ماه این مجله وارد خانه و اتاقم میشد و حتی برای چند لحظه یادآوری یکچیزهایی برایم، غنیمت بود.
چند روز پیش خبری خواندم که همان عنوانش شوکهام کرد: “تنها شبکهی فرهنگ پایداری، در آستانهی تعطیلی“
سوال بود برایم خیلی. امتدادی ها تازه رفته بودند پیش آقا و آقا فرموده بودند: «این احساس تعهد و این احساس مسؤولیت چیزی است که پایداری حرکت عظیم انقلاب را تضمین میکند. کارتان کار بسیار خوبی است. دغدغهتان دغدغه ارزشمندی است» چه شد پس یکدفعه؟ منتظر بودیم امتداد با تلاش مضاعف ادامه دهد، منتظر بودیم بیسیمچی دوباره بیسیمش را روشن کند.
یاد یک یادداشت سردبیر در قسمت “التماس دعا” امتداد افتادم. نوشته بود: «دلممان فقط خوش است به اینکه خودمان را به شهیدان میچسبانیم و به نامههای شما که هر هفته که بازشان میکنیم و بازتاب امتداد را میبینیم، یا صدای خوانندهای را میشنویم، روحیه میگیریم و میگوئیم برویم سنگر امتداد و همان سلاح قلم» پس چه شد؟ ما دلمان به چه خوش باشد دیگر؟
یعنی از بودجههای فرهنگی! کشور، نمیشود سهمی به امتداد برسد؟ یعنی به همین راحتی؟ ستاد راهیان نور کجاست؟ بنیاد حفظ آثار؟ حتی اگر مجلههای جدید قرار است جایگزین امتداد شود، کار اشتباهی است، ما با امتداد خو گرفتهایم؛ امتداد در این زمانه و بین این همه نشریه رنگوارنگ، نسیم حیات بود برایمان.
امروز زنگ زدم امتداد و پیغام گذاشتم و اعتراض و اینها، عصر از آیدی بی سیمچی امتداد پرسیدم این موضع حقیقت دارد که این لینک را برایم فرستادند.
خیالم راحت شد کمی؛ ظاهراً تعطیلی امتداد یکی از تصمیمات (نمی دانم چه کسانی و برای چه و به چه منظوری) بوده است. نمیدانم؛ فقط فکر میکنم به آن دختری که در همان همایش قم باهم آشنا شدیم و گفت در یکی از دههای اطراف قم زندگی میکند و هر سال امتداد را مشترک میشود؛ یا آن دخترهایی که من حتی اسم شهرشان به گوشم نخورده بود. اینها اگر امتداد به دستشان نرسد و اگر منبع تغذیه روحیشان فقط همین امتداد بوده باشد، چه میشود؟
امتداد همیشه بالای همهی صفحاتش مینویسد : بار گرانی بر زمین مانده.
آری؛ بار گرانی بر زمین مانده