صفرِ مرزی

از آب گذشتیم از نان گذشتیم از حق ولی نه
از تن گذشتیم از جان گذشتیم از حق ولی نه

سلطه‌ستیزیم این گوی و میدان، بر ما گلوله پایان ندارد
گویی که ظالم سرگرم خویش است، اما خبر از ایمان ندارد

هربار دشمن جنگ‌آوری کرد، کارون به اروند زنجیر می‌شد
سنگر به سنگر، همبستگی‌مان، بُرنده مثل شمشیر می‌شد

سکوی پرتاب، سوی شهادت، روی دوکوهه دلباز می‌شد
فتح المبین و والفجر آنک، با رمز زهرا آغاز می‌شد

وقتی هویزه، دربند می‌رفت، گویی که قران، در زیر تانک است
این صحنه ها را، هر کس که می‌دید، نارنجکش را، بر سینه می‌بست

وقتی شلمچه، در زیر هر بمب، از شیمیایی، فریاد می‌شد
شهر اسیرم، تا صفر مرزی، با جان‌فشانی، آزاد می‌شد

ما چون درختیم پربرگ و باریم، با تکیه برخاک ما استواریم
در قلب تاریخ تا زنده هستیم، از هر تبرزن ترسی نداریم

آتش حریفِ دریایمان نیست، چون جامه‌ات سوخت پرچم تنت کن
در تنگه باید رزم‌آوری کرد، چزابه را پاک از دشمنت کن

صفر مرزی

این شعر، یکی از ترانه‌های آلبوم “بازی عوض شده” علیرضا عصار است. آلبومی که حدود دو ماه پیش عرضه شد، خرید این آلبوم را به همه دوستانی که دنبال موسیقی و شعر در حوزه دفاع مقدس و شهدا هستند، توصیه میکنم.

ابیاتی که نوشتم، آنچه بود که از گوش دادنِ موسیقی شنیدم و یادداشتشان کردم و احتمالِ زیاد، چند کلمه‌ای را اشتباه شنیده و نوشته باشم، مخصوصاً دو بیت آخر! عذرخواهی می‌کنم از آقای افشین مقدم، اگر شعرشان را نادرست یادداشت کرده‌ام.
و تشکر می‌کنم از علیرضا عصار برای این آلبوم؛ هربار به قطعات این آلبوم گوش می‌دهم، نیرویی خاص و حسی قوی در سلول سلول وجودم حس می‌کنم.

امتداد راهتان، ادامه دارد

مطلب بازنشری از وبلاگ قبلی‌ام

اسفند هشتاد و چهار بود که با بچه‌های دانشگاه رفته بودم جنوب.دقیق یادم نیست کدام یادمان بود که غرفه‌ای بنا کرده بودند و سردرش نوشته بودند “امتداد”

امتداد یک مجله‌ی نوپا بود که یکی‌دو شماره‌اش درآمده بود و برای اولین‌بار داشت خودش را معرفی می‌کرد. مشترک شدم و اردیبهشت بود که شماره‌ی جدید برایم آمد. با عکس آقا در منطقه‌ی دهلاویه بر روی جلد.
امتداد خط‌ی بی‌پایان تا ملکوت شهیدان

دوستش داشتم؛ هر‌چند تمام صفحاتش –آن اوایل- سفید و سیاه بود، حتی عکس‌هایش.
دوستش داشتم؛ هرچند دیر می‌آمد و باید زنگ می‌زدیم و پیگیری که چه شده و در پست مانده و فلان.
دوستش داشتم؛ هرچند بعضی از مطالبش آنقدر طولانی و سنگین بود که برای منِ جوانِ تنبلِ بی‌حوصله، جذاب نبود.
(همه‌ی این‌ها در یک‌ی دو‌سال اخیر درست شده، هم سر وقت می‌رسد هم صفحاتش رنگی شده و هم مطالب جذاب‌تر)

آنقدر دوستش داشتم که هر‌سال وقتی با دانشگاه جنوب می‌رفتیم چند شماره‌ی مجله را با خود می‌بردم و در طول سفر برای بچه‌ها تبلیغ‌ش را می‌کردم تا بچه‌ها ببینند و بخوانند و مشترک‌ش شوند.
آنقدر دوستش داشتم که هروقت در دانشگاه، نمایشگاه کتاب برگزار می‌شد، تمام شماره‌هایی که داشتم را با خودم می‌بردم دانشگاه و در یک میز جداگانه کنار کتاب‌ها می‌گذاشتم و تبلیغ‌ش می‌کردم. (یادم است، بچه‌ها فکر می‌کردند من برای امتداد کار می‌کنم ولی من فقط یک امتدادی بودم؛ می‌خواستم بقیه هم با این مجله آشنا بشوند و بخوانند.)
آنقدر دوستش داشتم که در همین محیط مجازی، سعی می‌کردم افراد را با امتداد آشنا کنم، حتی شده فقط اسمش.

هیچ‌وقت یادم نمی‌رود بیست‌و‌یکم دی هشتاد‌و‌پنج را. اولین همایش مشترکین امتداد.
با اتوبوس رفتم قم و از آنجا جمکران؛ سالن مهدیه‌ی ‌مسجد. همه انجا، امتدادی بودیم و چقدر حس خوبی بود؛ همین که همه عاشق یک چیز بودیم.

این چند ماه آنقدر سرم شلوغ بود که فقط فرصت می‌کردم امتداد را ورق بزنم و یک‌ی دو مطلبی که از تیتر و عنوان‌ش خوشم می‌آمد را بخوانم، ولی هر ماه منتظر بودم تا امتداد برسد. همین که هر ماه این مجله وارد خانه و اتاقم می‌شد و حتی برای چند لحظه یادآوری یک‌چیزهایی برایم، غنیمت بود.

چند روز پیش خبری خواندم که همان عنوانش شوکه‌ام کرد: “تنها شبکه‌ی فرهنگ پایداری، در آستانه‌ی تعطیلی

سوال بود برایم خیلی. امتدادی ها تازه رفته بودند پیش آقا و آقا فرموده بودند: «این احساس تعهد و این احساس مسؤولیت چیزی است که پایداری حرکت عظیم انقلاب را تضمین می‌کند. کارتان کار بسیار خوبی است.  دغدغه‌تان دغدغه ارزشمندی است» چه شد پس یک‌دفعه؟ منتظر بودیم امتداد با تلاش مضاعف ادامه دهد، منتظر بودیم بی‌سیم‌چی دوباره بی‌سیمش را روشن کند.

یاد یک یادداشت سردبیر در قسمت “التماس دعا” امتداد افتادم. نوشته بود: «دلم‌مان فقط خوش است به اینکه خودمان را به شهیدان می‌چسبانیم و به نامه‌های شما که هر هفته که بازشان می‌کنیم و بازتاب امتداد را می‌بینیم، یا صدای خواننده‌ای را می‌شنویم، روحیه می‌گیریم و می‌گوئیم برویم سنگر امتداد و همان سلاح قلم» پس چه شد؟ ما دل‌مان به چه خوش باشد دیگر؟

یعنی از بودجه‌های فرهنگی! کشور، نمی‌شود سهمی به امتداد برسد؟ یعنی به همین راحتی؟ ستاد راهیان نور کجاست؟ بنیاد حفظ آثار؟ حتی اگر مجله‌های جدید قرار است جایگزین امتداد شود، کار اشتباهی است، ما با امتداد خو گرفته‌ایم؛ امتداد در این زمانه و بین این همه نشریه رنگ‌وارنگ، نسیم حیات بود برایمان.

امروز زنگ زدم امتداد و پیغام گذاشتم و اعتراض و این‌ها، عصر از آیدی بی سیم‌چی امتداد پرسیدم این موضع حقیقت دارد که این لینک را برایم فرستادند.

خیالم راحت شد کمی؛ ظاهراً تعطیلی امتداد یکی از تصمیمات (نمی دانم چه کسانی و برای چه و به چه منظوری) بوده است. نمی‌دانم؛ فقط فکر می‌کنم به آن دختری که در همان همایش قم باهم آشنا شدیم و گفت در یکی از ده‌های اطراف قم زندگی می‌کند و هر سال امتداد را مشترک می‌شود؛ یا آن دخترهایی که من حتی اسم شهرشان به گوشم نخورده بود. این‌ها اگر امتداد به دستشان نرسد و اگر منبع تغذیه روحی‌شان فقط همین امتداد بوده باشد، چه می‌شود؟

امتداد همیشه بالای همه‌ی صفحاتش می‌نویسد : بار گرانی بر زمین مانده. 

آری؛ بار گرانی بر زمین مانده

 

شهیدی از مشرق زمین &#۸۲۲۰;محمد بابائی&#۸۲۲۱;

دبستان که بودم، معلم نقاشی‌مان از آنهایی بود که چشم‌هایش کشیده بود با دهن کوچک و پوست سفید؛ شبیه ما نبود خیلی. بچه‌ها می‌گفتند: «خانم بابائی، ژاپنی است»

همیشه برایم سوال بود که این خانم ژاپنی، اینجا، در ایران چه‌کار می‌کند؟  آنقدر هم بزرگ نبودم که رویم بشود بروم از خودش یا بقیه بپرسم، در ذهن کودکانه‌ام حل کرده بودم مثل “زهرا” هم‌کلاسی‌ام، که او هم چشم‌های بادامی داشت و پدرش ایرانی و مادرش فلیپینی بود و ایران را برای زندگی انتخاب کرده‌اند، حتماً خانم بابائی هم با همسر وبچه‌هایش ایران زندگی می‌کند.

یادم است گاهی روی کتاب‌های قصه‌ام هم اسم “سبا بابایی” را که می‌دیدم، کلی ذوق می‌کردم و به بقیه می گفتم: «معلم ماست‌ها»

گذشت و بزرگ‌تر شدم و دیگر خانم بابائی معلمم نبود؛ تازه فهمیدم ذهنیت کودکی‌ام، درباره زندگی معلمم، کامل نبود. “کونیکو یامامورا” یا همان خانم بابائی ارام و مهربان ما، از ژاپن با همسر ایرانی‌اش به ایران امده بود و با فرزندانش اینجا زندگی می‌کرد اما “مادر شهید” هم بود؛ شهید محمد بابایی. چیزی که من نمی‌دانستم.

خاطره زیر، خاطره‌ی یکی از همرزمان “محمد” است که پارسال برایم تعریف کردند: 

مادرش ژاپنی و مسلمان و پدرش ایرانی بود . قیافه اش بیشتر به مادرش رفته بود و شبیه ژاپنی ها چشم بادومی بود. خیلی هم دقیق و منظم کار می کرد. یک هنر خارق العاده ای داشت. کنارت که نشسته بود از ته حلقش که تو را صدا می کرد، بدون اینکه لب‌هاش تکان بخورد فکر می کردی از فاصله خیلی دور کسی تو را صدا می کند.

یک روز فرمانده گروهان آمد چادر ما. با هم خودمونی بودیم. “محمد” از ته حلق، برادر رمضانی فرمانده گروهان را صدا زد. اون بیچاره هم فکر کرد کسی دنبالش می گردد. پا شد از چادر رفت بیرون؛ هر چه اطراف را نگاه کرد کسی را ندید. آمد نشست تو چادر. بلافاصله محمد دوباره او را صدا زد. بنده خدا دوباره بلند شد رفت بیرون چادر و حسابی رفته بود سر کار.

عملیات والفجر یک بود. برادر رمضانی را دیدم که ترکش به شکمش خورده و مجروح شده بود؛ با برانکارد به عقب منتقلش می‌کردند. سنگرها روی تپه ای بود که اگر سر را از سنگر بالا می‌بردیم، پیشانی را هدف می گرفتند.

آمده بودم پایین تپه برا بچه ها آب ببرم.
از پایین نگاه کردم ببینم کدوم سنگر خالی است که به سرعت برم داخلش. دیدم یه سنگر هست که یه نفر جلوش به طرف عراقی ها نشسته و یه نفر دیگه پشتش جا میشه. با ظرف آبی که دستم بود به سرعت دویدم به طرف اون سنگر و خودم را پشت اون برادر جا دادم.

ناگهان دیدم یکی از بچه ها با خودکار پشت این برادر نوشته بود “شهید محمد بابایی” …  تا من براش آب ببرم، از دست دیگری سیراب شده بود.!

قبرش در قطعه ۲۸ است.

خدایش رحمت کند.

 

عند ربهم یرزقون

کربلای هشت با هم بودیم.
از بچه های دبیرستان سپاه بود.
هر روز با هم یک جز قرآن می خواندیم .
حتی تو خط مقدم هم، فرصتی دست داد و خواندیم .

مدتی ازش خبری نداشتم .
من رفته بودم غرب؛ طرفهای حلبچه.
آخرای جنگ بود.
یه روز روزنامه ای به دستم رسید که عکس مهدی را دیدم .

تو شلمچه شهید شده بود .

اومدم تهران رفتم بهشت زهرا (س).
گفتند، شهدای اخیر را در قطعه ۴۰ دفن کرده اند.
تازه شهدا را دفن کرده بودند. سنگ قبری در کار نبود.
یه تابلوی اهنی کوچک بالای هر قبر.
یکی یکی تمام قبرها را نگاه کردم ولی قبر مهدی به چشمم نخورد.
حالم گرفته شد.

کنار قطعه ۴۰ نشستم و براش یک جز قرآن خواندم .
خواستم برگردم ولی دلم رضایت نمی داد.
گفتم “مهدی اینقدر بی وفا نبودی ! اگه خودت را بهم نشان بدی یه جز دیگه قرآن برات می خوانم .”

راه افتادم؛ از وسط قبرها می رفتم که تابلویی توجهم را به خود جلب کرد : شهید مهدی سقازاده .
نشستم سر قبرش و به قول خود وفا کردم.

حال نوشت:
چند ماه پیش، رفتم بهشت زهرا.
اول رفتم سر قبر مهدی و عقده دلم را خالی کردم و های های به حال خودم و تنهایی ام گریه کردم .
دستم را لب قرآن گذاشتم تا هر جزیی که مهدی خواست براش بخوانم .
جز ۲۰ آمد. گفتم:” حقا که کارت بیسته.”
سه چار آیه که خواندم رسیدم به این ایه شریفه : “امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو

دلم ارام گرفت و تا آخر جز ۲۰ را برایش خواندم.


این روزها همه از فیلترینگ می‌نویسند و عملکردهای اشتباه در این حوزه
حرف ها زیاد است . خیلی زیاد

من هم خواستم بنویسم و گله کنم، اعتراض و اینکه “سیلی به خودی” و “پاک کردن صورت مساله” درد را که درمان نمی‌کند هیچ! درمانش را سخت‌تر می‌کند.

ولی ترجیح دادم این روزها، کوله پشتی را به روز کنم.
….

برای همین چند خط هم پاک کردم و دوباره نوشتم.
خدا همه‌یمان را بیامرزد ان‌شاالله

تابستان رسید