نوروز همان سالی بود که با اربعین یکی شده بود. یعنی اول فروردین، بیستم صفر بود؛ سال هشتاد و پنج. گمانم از همان سال مفهوم جدیدی از اربعین برایم شکل گرفت.
شب اربعین بود و سال شمسیِ ما همان شب تحویل میشد. رفته بودیم حرم خانم زینب، بیخبر از اینکه عربهای سوری و زائران پاکستانی شب اربعین به حرم میآیند برای عزاداری و زائرین ایرانی، همه حرم خانم رقیه جمع میشوند تا سالِ حسینیشان را کنار هم تحویل کنند. در حرم فقط ما ایرانی بودیم و شاید دو سه نفر دیگر. گوشهای ایستاده بودیم رو به گنبد خانم. زیر لب یا مقلبالقلوب والابصار میخواندیم؛ با دستههای عزاداری سینه میزدیم؛ یا مدبر اللیل و النهار میخواندیم؛ با نوحههای اردویی پاکستانیها اشک میریختیم؛ یا محول الحول والاحوال میخواندیم. به گنبد نگاه میکردیم و با خانم صحبت میکردیم تا شاید حول حالنا الی احسن الحال شویم.
از روی ساعت مچیهایمان، فهمیدیم سال تحویل شده؛ سالِ شمسیِ ما؛ وسط آدمهایی که بیست صفرشان بود و آمده بودند برای عرض تسلیت. شده بودیم مهمانهای ویژهی غریبشان. سالم را کنارِ دختر ابوتراب تحویل کردم. سالی که بیست ساله میشدم. سالی که تابستانش، اولین خنجر بزرگ را از دنیا خوردم و بزرگ شدم. سالی که اسفندش برای اولینبار زائر کربلا شدم. سالی که مفهوم جدیدی از اربعین را شناختم.

روز آخر صفر نود و نه، این عکس به دستم رسید. تقریبا همانجایی که بیست صفر هشتاد و پنج ایستاده بودم، حالا صفحه مجازیام ایستاده؛ روبروی گنبد. عکس را که دیدم، یاد آن سال افتادم. از همان لحظهی تحویلش، تا تابستانِ زخمیاش تا زمستانِ بهارش.
کاش، همهی زمستانهایمان، بهار شود؛ کاش.
🌸 بهارتان، مبارک
