اربعین ۱۴۰۰

پرسید: “ناراحت نیستی بعد این همه سال که اربعین میرفتی عراق، دو ساله نرفتی؟”

گفتم: “میدونی، من خوشحالم این دو سال شرایط اینطوری شد؛ از این جهت که اربعین رفتن، یه “عادت” نشد برام. یه چیز راحتِ دست‌یافتنی.
فهمیدم رفتن، اینقدر راحت هم نیست.
فهمیدم اگه میرم معنیش این نیست آدم خوبی‌ام و اگه نرم، آدم بدی‌ام”

پ‌ن: عکس‌های بزرگوارانی که امسال با جسمشون هم زائر هستند میبینم، واقعا میترسم برای ماه آینده‌ی کشورم، اگر این گرامیان موقع برگشت خودشان را قرنطینه نکنند و باعث موج جدیدی بشوند

به سفارش مادرم

اول ازهمه فونت کتاب توی ذوقم زد. ی های کشیده تا صفحه‌ی آخر کتاب روی اعصابم بودند
بعدتر، روایت در روایت آوردن آن هم بعضا طولانی و شرح مسافرتی دیگر به نقطه‌ای دیگر در جهان که گاه ربط خاصی به روایت اصلی نداشت، حوصله‌ام را سر برد. بعضی استعاره و تشبیه‌ها و توصیف‌ها هم لوس و کم‌وزن بود از نظرم

اما خوبی‌های کتاب: روایت از قلم یک آدم غیرعاشق است، کسی که آمده ببیند و برای دیگری بنویسد و شرح دهد. یک زاویه دید جدید و بدون حال و هوای سوزناک و دلدادگی
عکس‌ داشتن هر بخش و تصویرسازی ذهنی برای مخاطب از شخصیت‌های روایت‌ها، یکی از نکات مثبت کتاب بود که رنگی بودن آنها، ارزش‌شان را بیشتر کرد

ما به اصل‌مان برمی‌گردیم

به شهر که می‌رسیدیم، قسمت سخت ماجرا شروع میشد. کل سه روز یک طرف، چند ساعت آخر یک طرف. ازدحام جمعیت، خستگی راه، شوق وصال، خیابان‌های شبیه به هم، کوچه‌های بدون نام، همه و همه باری میشد بر دوشت و این چند ساعت آخر، قدر یکروز طول می‌کشید.
یادم است یک سال در همین سه ساعت آخر بودیم که چرخِ چرخ‌دستی‌مان درآمد. اعصاب و دست و پایمان هم درآمد تا آن مسیر را طی کردیم. سالی دیگر بخاطر گم کردن کوچه‌ها، همسفرهایمان باهم دعوایشان شد؛ سال بعد، بخاطر گم شدن در همین مسیرِ آخر با سیداحمد بحث و دعوایمان شد. سالی دیگر آنقدر کم‌توان شده بودیم که بعد از هر ده متر، می‌نشستیم. می‌نشستیم به استراحت و در کردنِ خستگی پنج دقیقه راه رفتن!
یادم است هر سال از خودم و از سیداحمد می‌پرسیدم چرا می‌آییم؟ مگر مجنونیم؟ این همه زجر و اذیت و بیماری را برای چه تحمل می‌کنیم؟ مگر مجبوریم؟ و جوابی پیدا نمی‌کردم جز “چرا نیاییم؟”
ما نمی‌رفتیم؛ ما “بر می‌گشتیم”. ما به خودمان، به اصل‌مان، به کربلا، برمی‌گشتیم.

حسین علیه‌السلام مایه‌ی حیات ماست. کشتی نجات ماست. چراغ هدایت ماست.
الحمدلله که پسرِ فاطمه (سلام‌الله علیها) را داریم. الحمدلله که محبِ فرزندِ علی (علیه‌السلام) هستیم.
الحمدلله الحمدلله الحمدلله‌
کاش همیشه روحمان در همین مسیر بماند؛ در مسیرِ کربلا؛ در راه حسین (علیه‌السلام) و
برای حسین.
پ‌ن: جسم‌مان هر کجا که باشد، باشد

به یاد اربعین نود و یک

از خواب می‌پرم.
ساعت را نگاه میکنم. سه نیمه شب است. نیمه‌شب اربعین نود و نه. در خانه‌ام. در تهران. چند سال است که چنین شبی، در خانه و اتاق خودم نبوده‌ام؟ مهم نیست. مهم این است که خواب از سرم پریده. با صدای طبل و روضه از خواب می‌پرم. ساعت را نگاه میکنم. سه نیمه شب است. نیمه شب اربعین نود و یک. چند ثانیه منگم. چرا انقدر صدا نزدیک است؟ چراغ‌های اتاق خاموش است و نوری قرمز از پنجره‌ی روبرویم داخل اتاق افتاده. کنار پنجره میروم. زیرپایم موج سیاه‌پوش است که وارد حرم می‌شوند. طبل میزنند. سنج می‌زنند. عربی می‌خوانند‌ اردو می‌خوانند. فارسی می‌خوانند؛ نوبت به نوبت.ساعت سه نیمه‌شب اربعین است. اینجا حرم سقا و من، منگ و خواب‌زده و بغض‌کرده، نشسته‌ام وسط اتاق “رادیو الکفیل” غروب که به کربلا رسیدیم، گفتند برای من جایی ندارند. تنها خانم گروه بودم و فقط توانسته بودند برای آقایان جایی جور کنند. سرماخورده بودم و خسته. به چند جایی که گفتند محل اسکان خانم‌هاست سر زدم ولی حتی برای نشستن هم جایی نیافتم. ویروس لعنتی لحظه به لحظه توانم را کمتر می‌کرد. زمستان بود و سوز سرما از بیرون، آتش درونم را شعله‌ور می‌کرد. تب و تهوع و لرز و درد همه باهم دست به یکی کرده بودند. سیداحمد گفت برویم پتو بگیریم و در بین‌الحرمین بخوابیم. نگاهم به گنبد افتاد. در دلم گلایه‌ای کردم. دقیقه‌ای نگذشته، دوستش گفت”برویم؛ جایی جور شده” داشتم فکر میکردم حتما اینجا هم جایم نمی‌شود که دیدم از درب خروج حرم، وارد صحن شدیم. بدون گشتن، بدون معطل شدن. از کناره‌ی دیوار حرکت کردیم. خادمی درب یکی از اتاق‌های حرم را برایمان باز کرد. پلکانی روبرویمان بود. بالا رفتیم. به راهرویی رسیدیم که پر از اتاق بود. بر روی درب یکی از اتاق‌ها نوشته بود “رادیو الکفیل صوت المرء المسلمه” درب را زدند. دختر جوانی در را باز کرد و من وارد شدم؛ وارد جمعِ دخترکان جوان رادیو حرم. صدای طبل و سنج می‌آمد. پنجره‌ی اتاق را نشانم داد و گفت، این پنجره را باز کنی، صحن پایین پایت است و روبرویت ضریح. پتو آورد و متکایی تمیز. گفت استراحت کن. شب اربعین بود. صدای طبل و سنج می‌آمد. صدای روضه‌خوانی آهنگران. صدای نوحه‌خوانی باسم. و صدای قلب من؛ که از شرم دوست داشت بیاستد. از این همه کرم سقا، می‌خواست آب شود؛ محو شوم. صدای طبل و سنج می‌آمد. صدای “عمو عباس بی‌تو قلب حرم میمیره” صدای “یا عباس جی بالمای لسکینه” صدای زنی تنها. صدای دخترکانی وحشت‌زده. صدای سم اسبان. صدای سوختن خیمه‌ها. صدای پاره شدن گوش‌ها … از خواب می‌پرم. شب اربعین است.
تهران را سکوت و رخوت در بغل گرفته.

طریق العلما

پیاده‌روی به سمت کربلا، مسیرهای مختلفی داره که معروف‌ترینش بین ما ایرانی‌ها #طریق_یاحسین هست که از نجف شروع میشه و در کنار جاده ماشین‌رو نجف به کربلاست. طریق العلما هم از نجف شروع میشه با این تفاوت که در حاشیه فرات عبور میکنه و ده کیلومتر بیشتره! یعنی نود کیلومتره. پس باید حداقل یک نیمروز بیشتر براش وقت بذارین.
* تو این مسیر موکب‌ها خیلی کمتر از جاده اصلیه. یه قسمت‌هایی حتی ممکنه دو ساعت راه برید و هیچ استراحتگاهی سر راهتون نباشه. مخصوصا اوایل راه که بیشتر تو نخلستون‌ها هستید و نه به شهرهای بین راه رسیدید نه منازل روستایی. پس برای احتیاط یه بطری کوچیک آب و چند دونه خرما همراهتون باشه. (عکس سوم رو ببینید. تو مسیر هیچ موکبی نبود، یه کلمن آب رو گذاشته بودن برای زوار وسط راه)
* قسمت‌هایی از مسیر که بین نخلستون‌هاست، سنگلاخی و خاکه. پارسال بارون اومد چندبار و راه گل شد و راه رفتن سخت بود. مخصوصا برای کالسکه و چرخ. پس اگه با بچه و کالسکه میخواین برید، این مورد رو یادتون باشه.
* راه به نسبت طریق یاحسین به شدت خلوته. بخاطر همین به خانم‌هایی که تنها سفر میکنن، اصلا پیشنهاد نمیکنم از این مسیر برند. جاهایی از مسیر بود که فقط من و همسرم بودیم و هیچ زائر دیگه‌ای نبود. انقدر که شک کردیم نکنه مسیر رو اشتباه رفتیم! این خلوتی و سکوتش برای تفکر و آرامش گرفتن خیلی خوب بود البته.
* موکب‌ها رو گفتم کم هستن، باید اینطور بگم که تو این مسیر، موکب به معنی طریق الحسین نیست! حسینیه یا چادری وجود نداره! فقط خونه‌های محلی‌ها و مردم همون منطقه پذیرای زوار و مشایه است و برای استراحت، خواب، نماز، نهار، طهارت باید مهمون خونه‌هاشون بشید. مخصوصا تا اواسط مسیر که بین زمین‌های زراعی و نخلستون‌ها هستید.
* غیر از قسمت‌هایی که کنار نخلستون و رودخونه است و ماشینی عبور نمیکنه، بقیه مسیر امکان ماشین سوار شدن وجود داره. اگه استوری‌های پارسال منو ببینید، بخاطر سرماخوردگی و بیحالی، دو بار مجبور شدیم سوار ماشین بشیم. البته ماشین‌هایی که تو اون مسیر سوار میکنن، بیشتر وانت هستند. ماشین‌های شخصی هم هستن ولی کمتر.
* اگه وسط مسیر پشیمون شدید، من دقیق نمیدونم بهترین راه برای رسیدن به طریق الحسین چیه! فقط اینو میدونم که به شهر کفل که رسیدید، میتونید از ماشین‌هایی که به سمت جاده اصلی میرند، بخواین شما رو هم به اون مسیر و جاده ببرند؛ پیاده گمونم نصف روزی طول میکشه مسیر بین دو جاده.
* در کل پیشنهاد میکنم اگه دفعه اوله به این سفر میرید، از این مسیر نرید
*اگه یکبار از این مسیر رفتید، سال‌های بعد از همون مسیر اصلی برید! با بچه اگه می‌خواین برید، گمونم سختی‌هاش و استرس‌هاش از مسبر اصلی بیشتره. اگه به هر دلیل دوست ندارید به خونه‌های شخصی مردم محلی برید، از این مسیر نرید. اگه فوبیای امنیت دارید، از این مسیر نرید. اگه هر یکربع یکبار باید چیزی بخورید، از این مسیر نرید

* اگه شلوغی و ازدحام جمعیت باعث اعصاب‌خردی و از بین رفتن آرامش و طمانینه این سفر میشه، از این مسیر برید. اگه بخاطر دستگاه گوارش و بدنتون برای سالم بودن و صحیح عمل کردن،باید هر روز چند میوه بخورید، از این مسیر برید ) بخاطر زمین‌های کساورزی و زراعی به شدت توزیع انواع میوه در این مسیر زیاده ) اگه دوست دارید با آدم‌های محلی معاشرت کنید و مهمون مهربانی اعراب بشید، از این مسیر برید
*مسیر هیچ چراغ و روشنایی نداره. قبل غروب همه به خونه‌ها و مبیت‌ها برای استراحت میرند و بعد نماز صبح هم شروع به راه رفتن میکنند، پس اگه اهل شب راه رفتن هستید، از این مسیر نرید. مگه خیلی شجاع و نترس باشید که اون هم به نظرم از احتیاط و عقل، به دوره

* هلال‌احمر و امکاناتی که در مسیر اصلی هست اصلا تو این مسیر نیست. هرچی هست خونه‌های خودشون و اگه به شهرهای کفل و طویرج و حله رسیدید، درمونگاه‌ها و بیمارستان‌هاشونه. پس اگه بیماری دارید که احتباج به مراقبت و چک‌آپ کردن مستمر و روزانه دارید، از این مسیر نرید
* بالا هم نوشتم، بخشی از مسیر هیچ موکبی نیست. سما دو سه یاعت راه میرید و هیچ موکب و استراحت‌گاهی وجود نداره. پس اگه هر نبم ساعت با هر چند دقیقه باید بنشینید و استراحت کنید، از این مسیر نرید. مگه نشستن روی تنه درختا و سبزه‌ها براتون مساله‌ای نباشه

دلم هوای حرم کرده است میدانی

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁

از ماست که بر ماست

برای تمدید گذرنامه امده‌ام پلیس +ده
شلوغ است؛ مثل دیروز و پریروز که آمدم و کارم درست نشد و امروز مجبور شدم برای بار سوم بیایم.
اسم‌‌م را در لیست انتظار! نوشتم و نشستم؛ منتظر تا صدایم کنند.
آقایی از جلو اتاقک گذرنامه برمیگردد و رو به خانمش میگوید «سیستم‌ها از مرکز بسته شده و نمی‌تونن اطلاعات رو ثبت کنند.»
ولوله‌ای می‌شود؛ جمعیت بلند شده و به اتاقک گذرنامه هجوم می‌برد.
پیرمرد! مسئول گرفتن مدارک میگوید «بشینید صداتون میکنم.» آقایی با شلوار لی و کت سورمه‌ای می‌پرسد «کی نوبت من میشه» پیرمرد می‌گوید «فامیلیت چیه؟» و مردِشلوارلی، آخرین اسم روی برگه را نشان میدهد؛ آخرین اسم.
پیرمرد مدارک زنی را گرفته و مشغول است. زن بر صندلی‌ای، روبروی پیرمرد نشسته است. مردِشلوارلی مدارکش را از کیفش در می‌آورد و منتظر بالای سر زن می‌ایستد. زن که بلند می‌شود تا برود، شلوارلی مدارکش را روی میز پیرمرد می‌گذارد و بر صندلی می‌نشیند.
مراجعه‌کننده دیگری می‌گوید «آقا، مگه شما نفر آخر نبودین؟ نوبتتون بعد از همه ماست» شلوارلی غرغری می‌کند و بلند می‌شود.
سیستم همچنان قطع است.
شلوارلی از اتاقک گذرنامه بیرون می‌آید و همانطور که می‌خواهد بر صندلی‌ انتظار بنشیند، بلند می‌گوید «همه چیز قروقاطیه تو این کشور. یک ساعت و نیمه منتظرم»
.
این جمله را کسی می‌گوید که خودش بدون در نظر گرفتن حق سی نفر دیگر، می‌خواهد کار خودش زودتر راه بیفتد. کسی که به دروغ ساعت انتظارش را یک ساعت و نیم بیان میکند (من که قبل از آن آقا رفته بودم، کمتر از یکساعت منتظر بودم) حالا، از چه کسی انتظار مرتب بودن را دارد؟ کشور و مردمش و مسئولینش مگر کسی جدای از من و مردشلوارلی و پیرمرد و … است؟
باور کنیم این خود ما هستیم که کشور را می‌سازیم و پیش می‌بریم. باور کنیم