مجبور می‌کنند بگویم که بهترم

آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

مردم چه می کنند که لبخند می زنند
غم را نمی شود که به رویم نیاورم

قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که “بهترم”

مرحومه نجمه زارع

سرش &#۸۲۳۰;

قلب‌ت که می‌زند، سر من درد می‌کند
این‌روزها سراسر من درد می‌کند

قلب‌ت که … نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند

 تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند

 شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند

 هی سعی می‌کنم که تو را کیمیا کنم
هی دست‌های مسگر من درد می‌کند

 دیر است ، پس چرا متولد نمی‌شوی
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

&#۸۲۲۰;گناه&#۸۲۲۱;

خود را اگر چه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم :«گناه کردم اگر عاشقت شدم»
گفتی: «تو هم چه ذهنیتی داری از گناه»

سخت است اینکه دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته‌ام سر خود را اگر چه عشق
یک عمر ریخت بر سرم، آواری از گناه

دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم، عاری از گناه

نجمه زارع

حالا که دلم گرفته از آدم‌ها

حالا که دلم گرفته از آدم‌ها
تنها بگذارید مرا با غم‌ها

مزمن شده بود زخم بی‌یاوریم
قدری که نکرده‌اند اثر، مرهم‌ها

منظور زمانه چیست از دل دادن
من گمشده‌ام میان این مبهم‌ها

دیگر به نگاه چه کسی تکیه دهم؟
ای دل تو بگو که من نمی‌دانم‌ها

این جاده‌ی پر پیچ و خم زندگی است
ماندم که چگونه بگذرم از خم‌ها

وقتی که گذشتید مرا هم ببرید
از این شب نفرین شده‌ی آدم‌ها

مرحومه نجمه زارع