هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

بینِ دستانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

شب مادر

در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را
در تشت می‌شوید دو تا جورابِ بدبو را

با دست‌های کوچکش هی چنگ پشتِ چنگ
پیراهن چرکِ برادرهای بدخو را

قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی ‌ست
شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند:
یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

یک روز می‌آیند زن‌ها کِل‌ کشان، خندان
داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌ رو را

یک حلقه از خورشید هم حتی درخشان ‌تر
ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس
یک زندگیِ تازه‌ ی گرم از تکاپو را

او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد
دستِ بزن را و زبانِ تند بدگو را

روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است
وقتی که با چادر، کبودی‌های اَبرو را

اما برای دخترش از عشق می‌گوید
از بوسه‌‌ی عاشق که با آن هرچه جادو را

هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند:
یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

مژگان عباسلو

مجبور می‌کنند بگویم که بهترم

آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

مردم چه می کنند که لبخند می زنند
غم را نمی شود که به رویم نیاورم

قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که “بهترم”

مرحومه نجمه زارع

الهه‌ی درد

همه میگن سلاح زن گریه‌س
میگن اینم یه راه دلبریه
نمی‌دونن  شبیه تنهایی
اشک زن‌ها یه ارث مادریه

کسی هیچ وقت باورش نمیشه
سوختن توی ذات خورشیده
که یه مادر بهای عاطفه شو
با چروکای صورتش میده

کَسی  باور نمی‌کنه؛ سخته
روز و شب گرمِ سوختن بودن
سخته، انقدر سخته که باید
مرد باشی برای زن بودن

سخته دیوار خانواده شدن
زیرِ آوارِ درد خندیدن
که بدونی همه فقط از تو
دستپختِ لذیذتو دیدن!

اینکه دلواپسِ همه باشی
ولی هیچکس غمت رو نشناسه
که عزیزات معتقد باشن
نگرانیت یه جور وسواسه!

تو دلت شور میزنه هر شب
وقتی که خواب خونه شیرینه
همه میخوابن و تو با دردات
حبس  میشی توو این قرنطینه

قِدمَتِ دردهات یک عُمره
صحبتِ روز و ماه و سالش نیست
شاهد گریه‌هات هیچ‌کس جز
تارِ موهای روی بالِش نیست

زن شدن امتحانِ سختی بود
که تو با افتخار رَد کردی
غمِ دنیا رو شونه‌های توئه
مادرم تو الهه‌ی دردی

حمیده سادات غفوریان

هر کس نگاهت کرد چشمش را درآوردم

در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری

موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تو باید دست روی دست بگذاری

بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق
یا نوشدارو باش یا زخمی بزن کاری

من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد
بیگانه با آداب و تشریفات درباری

هر کس نگاهت کرد چشمش را درآوردم
شد قصه آغامحمدخان قاجاری

آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری

چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم کرد
باید برای چادرم حرمت نگه داری

تو می‌رسی روزی که دیگر دیر خواهد بود
آن روز مجبوری که از من چشم برداری

فاطمه سلیمان‌پور
این غزل یکی از شعرهایی بود که امسال در دیدار شاعران با رهبر انقلاب خوانده شد. صوت این شعرخوانی را بشنوید.

چکامه‌ای برای یک دلیر کوچک

چشم‌ها را به روی هم مگذار
که سکون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است

گوش کن؛ در سکوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید

پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینک اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی که حیله بیدار است
چه کسی گفته وقت لالایی است؟!

گوش کن؛ دشمن از تو و خاکت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!

دشمنت مار خوش خط و خالی است
که فقط خون تازه می‌نوشد
هر کجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!

به درستی نگاه کن پسرم
هر کمان‌برکفی که آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای که پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست

چشم وا کن که دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر کفتار
در لباس پلنگ می‌آید

پسرم! ممکن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
که پدر قاتل پسر باشد!

تو ولی شک نکن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای کوچک گنجشک
قدرت بال‌های ققنوس است!

دست‌های تو مکر دشمن را
به جهنم حواله خواهد کرد
نفس آتشین این ققنوس
کرکسان را مچاله خواهد کرد!

آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاک
مرگ باید برادرت باشد!

شک ندارم به این حقیقت که
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
کربلا را دوباره می‌سازی

مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم که چطور
قهرمان جهان خود باشی

پسرم! قهرمان کوچک من!
نقش خود را درست بازی کن
هر کجا دور، دور خاموشی است
با سکوتت حماسه‌سازی کن!

دشمن از دست‌های کوچک تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط کوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!

من برای دلیر کوچک خود
تا قیامت چکامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم…

حمیده سادات غفوریان

صوت این مثنوی از زبان شاعر در محضر مقام معظم رهبری