فرزندم، غم

“نه” ماه زمان کمی نیست؛ “نُه” ماه لازم است برای شکل‌گیری یک انسان در بطن مادرش؛ نُه ماه زمانیست که یک بشر خلق می‌شود، یک آدم.

به اندازه‌ی زمانِ خلق یک انسان، از آن روزی که رفتید گذشت و غم، به‌مانند جنینی در رحم که هر روز جزئی به آن اضافه می‌شود و بزرگتر، در دلم بزرگتر شد و عمیق‌تر.
هر روز که گذشت، رفتن‌تان، نبودتان، جایِ خالی‌تان خود را بیشتر نشان داد.
روز تولدتان، عیدغدیر، ماه رمضان، شب‌های قدر، عاشورا، تولدم، روز دختر… هر لحظه‌شان جنینِ غمم را بزرگ و بزرگتر کرد؛ و وای از روز پدری که هنوز نیامده است و وای از بهمن و اسفندی که از الان از آمدنشان وحشت دارم…
‌
وقتی غذاهای موردعلاقه‌تان را پختم، بغضم را فرو خوردم و با خود گفتم حتما جایی که هستید غذاهایش خیلی خوشمزه‌تر است؛ وقتی شلغم آمد و در دهان گذاشتم، همان دخترک خردسالی شدم که پدرش برایش شلغم تکه می‌کرد و با لبخند همیشگی‌اش برایش می‌خواند “بلبلی داغِ بلبلی، نقل و نباته بلبلی”
وقتی انگور آمد، یادم افتاد به چندروز قبل رفتنتان که انگور خواسته بودید و گفتیم زمستان است، ان‌شاءالله تابستان که آمد، برایتان می‌خریم و تابستان آمد و انگور آمد و شما نبودید…
‌
می‌دانید بابا، دلم برایتان تنگ است که اینها را می‌نویسم، دلم برای یکبار دیگر بغل کردنتان، بوس کردنتان، دست بر سر کشیدنتان، تنگ است، وگرنه میدانم جای شما خیلی ‌بهتر از ماست و اصل آن و اینها؛ خوشابحالتان حتی…
کاش وقتی آن‌طرف آمدم، بتوانم ببینمتان بابا. آه بابا… بابا… بابا …

دوازدهم آذر ۰۰

نیم سال

نیم‌سال گذشت …
نیم‌سال‌ی که داغِ هر روزش، سخت‌تر از روز قبلش بود؛ غیرقابل‌باورتر؛ سخت‌تر؛ سنگین‌تر …

آه

دو ماه و نیم گذشت&#۸۲۳۰;

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

قطار منتظر هیچ‌کس نمی‎ماند

این یه ماه که تا سحر بیدار بودم، سعی کردم تا طلوع خورشید بیدار بمونم! هر روز حول و حوش پنج و نیم منتظر صدای پرنده ها بودم! بلااستثنا هر روز حدود همین ساعت پرنده‌ها شروع می‌کردند به خوندن و چه‌چه زدن؛ در سکوت مطلق صبحگاهی. مثل خوندن سرود صبح‌گاه‌های مدرسه، همه باهم ولی پس و پیش و یکی با صدای بلند و یکی با صدای آرومتر … آواز هر روزِ طبیعت

حالا که یه روز فقط باقی مونده و حسرت می‌خورم به تمام لحظاتی که از دستم رفت و از الان دلم تنگ میشه برای ماه رمضون، دلم برای صدای پرنده‌ها هم تنگ میشه؛ کاش میشد از بعد ماه مبارک هم، هر روز بین الطلوعین رو بیدار باشم؛ حداقل برای شنیدن و لذت بردن از سرود دسته‌جمعی پرنده‌ها!

*عنوان، مصرعی است از فاضل نظری

دلم برایشان تنگ شده

اسمش علی بود؛ از آواره های ترکمان شمال عراق. با چشمهای معصوم و لبخندی به لب.
نزدیک یکسال بود خانه و زندگیشان را رها کرده و اواره شده بودند.
شش ماه زندگی و خواب و بازی‌اش مشترک شده بود با چند بچه‌ی هم سن و سال خودش و مادرهایشان در یک حسینیه‌ی کوچک در شهر کربلا.

جارو دستساز گرفته بود دستش و آشغالهای روی زمین را جارو میزد؛ صدایش کردم؛ نگاهش که به دوربین افتاد خندید و سرش را انداخت پایین و با همان لبخند جارو زد.
《علاوی!* مطمئن باش به زودی به شهر و خانه‌ات
برمیگری و دوباره با اسباب بازیهایت بازی میکنی و مدرسه میروی. نگذار لبخند معصومانه‌ات هیچوقت از صورتت پاک شود. فاستقم کما امرت 》
vaadi.ir


ورده، ورده شوف اهنا* ….
هرچه صدایش میکنم، سرش را بالا نمی‌آورد، فهمیده میخواهم عکس بگیرم و بی‌محلی میکند.
ورده، تنها بچه ای بود که نتوانستم با هیچ روشی دوست‌ش شوم و ارتباط بگیرم. مثل اسمش زیبا بود و ناز داشت … ورده یعنی گل یا گل رز

vaadi.irده دقیقه نشد که با هم دوست شدیم. نه من حرف‌های عربی و ترکی‌شان را درست می‌فهمیدم، نه آنها حرفهای عربی فارسی من را؛ ولی دوست شدیم باهم. زینب ( دخترک سفیدروی مقنعه به‌سر وسط عکس) از بقیه خونگرم‌تر و اجتماعی‌تر بود، اسم بقیه را برایم گفت. علی، رقیه، زهرا، فاطمه … رقیه کوچک‌ترینشان بود، یکسال هم نداشت. خواستم بپرسم شما یکسال است آواره شده‌اید، رقیه کجا دنیا آمده؟ رویم نشد …. گفتم جمع شوید یک عکس دسته‌جمعی بگیرم. “آلا” دختر شروشور پانزده ساله‌ای بود، رفت از کنار دیوار چند کاسه بشقاب آورد و جلوی بچه‌ها گذاشت، گفت این ظرفها هم در عکست باشد. عکس را که گرفتم، گفت دوربینت را بده، دستش دادم و طرز کار با دوربین و لنز را یادش دادم، شروع کرد به عکس گرفتن از بچه ها و در و دیوار. رقیه را بغل کردم و گفتم از ما عکس بگیر و بعد با مادر رقیه که هم سن خودم بود یک عکس سه نفره گرفتیم  … گفتم دوربین را بده تا از خودت عکس بگیرم قبول نکرد و خندید و فرار کرد.
چند روز است عکس هایشان را زیاد نگاه میکنم و دلم تنگ میشود برای خنده هایشان. برای زینب، علی، رقیه و آنهای دیگری که اسمشان را فراموش کردم.

10932314_753359174748089_1423016420_n*عربها وقتی می‌خواهند پسربچه‌ای که اسمش علی است را با مهربانی صدا کنند، “علاوی” یا “علوچ” خطابش میکنند.

* شوف یعنی ببین، اهنا هم یعنی اینجا

پ ن: این عکس نوشته‌های سفر اربعین به عراق را در اینستاگرام گذاشته بودم، حیفم آمد اینجا نباشند.

داعش که به شمال عراق حمله کرد، هزاران خانواده شیعه، سنی، غیر مسلمان ساکن شهرهای شمالی عراق از خانه و شهرشان فرار کردند و آواره شدند. بچه‌های در عکس، چند خانواده ترکمن عراقی بودند که شش ماه بود در حسینیه‌ای در کربلا ساکن بودند.

بازنشر این مطلب: فارس نیوز  فرنگ‌نیوز

دل‌تنگی‌های یک زنِ متاهل

ماه رمضون‌ها، وقتی سحری را می‌خوردیم هر روز نوبت یکی از خواهرها بود که ظرف‌ها را بشوره. اولی، دومی، سومی؛ و خوب یادمه که خیلی وقت ها که نوبت من بود، خوابم می‌برد و یادم می‌رفت یا میذاشتم ظهر بشورم که قبل از من، مامان همه را میشستن!

نماز صبح‌هامون را همیشه به جماعت بابا می‌خوندیم و بعد از نماز بابا “یا علی و یا عظیم” و “اللهم ادخل علی اهل القبور السرور” را می‌خوندن؛ و بعضی وقت‌ها “اللهم فک کل اسیر” را فراموش میکردن و من اذیت‌شون میکردم و به شوخی می گفتم «بابا شما چرا نمی‌خواین اسیرها آزاد بشن؟»

همیشه با مامانم سرِ اینکه روزهای سحرامروز فرق داره با افطار شبِ قبل و یکروز نیستن؛ و اینکه الان که بخوابیم و ظهر بیدار بشیم “فردا” نیست و “امروزه”  بحث داشتم و سر به سرشون میذاشتم و می‌خندیدیم.

حالا دلم تنگ شده برای ان روزها … حالا که هر کدام ازدواج کردیم و سر خونه زندگی خودمون هستیم، حالا که چند سالیه بابا همه‌ی نمازهاشون را پشت صندلی و میز می‌خونن و حسرت یه نماز دیگه به جماعت بابا مونده به دلم، حالا که مامان تنها شدن و سحرها و افطارها تنهایی سفره میندازن و غذا می‌خورن … دلم تنگ‌ه برای تمام روزهای گذشته در کنارِ تمام لذت‌ها و خوبی‌های الان

برای پدرم دعا کنید این روزها …

بازنشردر: لینک‌زن

مثل عکس رخ مهتاب

بی‌قرار توام ودر دل تنگ‌م گله‌هاست
آه بی‌تاب شدن، عادت کم‌حوصله‌هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله‌هاست

بی تو، هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله‌هاست

باز می‌پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه‌ی مسئله هاست

فاضل نظری