تیر سه شعبه

قنداقه‌اش را بست، حالا اصغرآماده است
سرباز آخر را خودش میدان فرستاده است

از موج آغوش پدر تا اوج خواهد رفت
از نسل ماهی‌های دریاهای آزاد است

نه ضربت شمشیر می‌خواهد نه نعل اسب
شش ماهه خیلی اربا اربا کردن‌اش ساده است

تیر سه شعبه کار خنجر می‌کند اینجا
سر، با همین یک تیر روی شانه افتاده است

از رنگ سرخ آسمان پیداست اینجا هم
سالار زینب، امتحان را خوب پس داده است

زهرا بشری موحد

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
این سرزمین غم‌زده در چشمم آشناست

این خاک بوی تشنگی و گریه می‌دهد
گفتند:”غاضریه” و گفتند “نینوا” ست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: “کربلا” ست

توفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه‌هاست

یحیای اهل بیت در آن روشنای خون
بر روی نیزه دید سر از پیکرش جداست

توفان وزید، قافله را برد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در “منا”ست

باران تیر بود که می‌آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست

افتاد پرده، دید به تاراج آمده‌ست
مردی که فکر غارت انگشتر و عباست

برگشت اسب از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید که در آسمان عزاست

امشب کسی به سیب دلم ناخنک زده است

امشب کسی به سیب دلم ناخنک زده است
بر زخم‌های کهنه‌ٔ قلبم نمک زده است.

این غم نمی‌رود به خدا از دلم، مخواه
خون است اینکه بر جگر ِ من شتک زده است.

قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلک زده است.

امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره‌ای که نان دعایش کپک زده است.

هرشب من، آن غریبه که باور نمی‌کند
نامرد روزگار، به او هم کلک زده است.

دارد به باد می‌سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لک زده است!

مژگان عباسلو

حالا که دلم گرفته از آدم‌ها

حالا که دلم گرفته از آدم‌ها
تنها بگذارید مرا با غم‌ها

مزمن شده بود زخم بی‌یاوریم
قدری که نکرده‌اند اثر، مرهم‌ها

منظور زمانه چیست از دل دادن
من گمشده‌ام میان این مبهم‌ها

دیگر به نگاه چه کسی تکیه دهم؟
ای دل تو بگو که من نمی‌دانم‌ها

این جاده‌ی پر پیچ و خم زندگی است
ماندم که چگونه بگذرم از خم‌ها

وقتی که گذشتید مرا هم ببرید
از این شب نفرین شده‌ی آدم‌ها

مرحومه نجمه زارع