بال ِ هفتاد و دو ققنوس به همراهش بود

یک نفر داشت از ابلیس حمایت می‌کرد
وَلَدِ کفر ِ بشر، غصب ولایت می‌کرد

سایهٔ شب زده‌اش را به جهان می‌پاشید
زندگی داشت به این فاجعه عادت می‌کرد

شهر در سلطهٔ تاریکی و وحشت می‌سوخت
ماه، در هیئت خورشید، وصیت می‌کرد

به خداوند قسم، معجزه بر شانهٔ ماست
ذهن ِ مسموم‌ی زمین را پر ِ بعثت می‌کرد

ذوالفقار از تپش ِ شوق به خود می‌لرزید
عاشقی باز به این قصه سرایت می‌کرد

قصدم از عزم سفر، دفع ِخطر، رفع بلاست
روح ِآزادگی از هاویه صحبت می‌کرد

پرتگاه‌ست در این فرصت بی‌نور، سکوت
امر معروف ِخدا، ذکر ِ مصیبت می‌کرد

حق ِمغصوب خلافت به تن ِ شیطان‌ست
نهی از منکر ِ بی‌دین ِ سیاست می‌کرد

این چه دینی ست که لبریز شراب ست و فساد
نور، از بیعت تزویر، برائت می‌کرد

می‌روم زنده کنم دین خدا را با خون
طلب ِ تشنگی از جام ِشهادت می‌کرد

بیرق ِ سبز خدا در کف ِ اولاد ِ علی ست
عزم به رفتن و تبیین رسالت می‌کرد

بال ِ هفتاد و دو ققنوس به همراهش بود
وخدا داشت بر این صحنه نظارت می‌کرد

تشنگی از لب ِ عطشان حرم می‌بارید
و عمو، علقمه را غرق ِ رشادت می‌کرد

وعده دادند که شق القمری در راه ست
و عمودی به سر ِ عشق اصابت می‌کرد

مشک سوراخ شد و دست علمدار چکید
آب از این خبر تلخ، شکایت می‌کرد

سرو ِ صد پارهٔ عباس به خاک افتاده ست
نور ِ تنها شده، احساس غرابت می‌کرد

و اذان گفت کسی روح ِ پیمبر تابید
علی ِاکبر ِ خورشید، قیامت می‌کرد

ارباء، ارباء، تن پاکش به حرم بر می‌گشت
آسمان را به شگفت، اینهمه هیبت می‌کرد

ظهر تقدیر رسیده‌ست وبلا می‌بارد
جبرئیل آمده، دعوت به ضیافت می‌کرد

وقت ِهفتاد و دو پرواز شد و قرآن را
سر ِ بر نیزهٔ ِ خورشید، تلاوت می‌کرد

خواهری با دل خون سمت اسارت می‌رفت
مادری مویه کنان قصد زیارت می‌کرد

مریم حقیقت

توی سینه‌ام نهنگِ دوست است

دوستی به من
یک نهنگ هدیه داد
یک نهنگ ِ غول پیکر ِ عجیب
یک نهنگ ِ مهربان ِ ساده‌ی نجیب

یک نهنگ را ولی،کجا می‌شود نگاه داشت
توی حوض و تُنگ که نمی‌شود نهنگ را گذاشت
هیچ جا نداشتم؛

آخرش نهنگ را، توی قلب خود گذاشتم!

جا نبود!
تُنگِ قلبِ کوچکم شکست

زیرِ رقصِ باله‌هایِ آن نهنگِ مست
سالهاست
تُنگِ قلبِ من شکسته است و این
یادگاریِ قشنگ دوست است

هیچ کس
باورش نمی‌شود ولی به جای قلب

توی سینه‌ام نهنگِ دوست است!

عرفان نظرآهاری

زنی‌ست تلخ‌تر از طعم قهوه‌ی قجری

چه مادرانه به این نوعروس می‌نگری
چگونه دل بکنم از تو خانه‌ی پدری

به قهر می‌روم و آشتی نخواهم کرد
مگر که باز برایم عروسکی بخری

هنوز کودک خوش‌باورم درون من است
بگو برایم از افسانه‌های دیو و پری

صدای قلب مرا گوش کن دلم انگار
شده‌ست پهنه‌ی جولان اسب‌های جری

به دست‌پاچگی‌ام زیرکانه می‌خندند
زنان باخبر از شیوه‌های عشوه‌گری

قبول! حادثه‌ای عاشقانه آورده‌ست
برای قصه‌ی من قهرمان تازه‌تری

ولی کسی که پر از آفتابگردان است
ندارد از غم محبوبه‌های شب خبری

بگو به مرد من این شاهزاده شیرین نیست
زنی‌ست تلخ‌تر از طعم قهوه‌ی قجری

اعظم سعادتمند

قصه‌ام برعکس آدمهاست

من به عاشق بودنم دنیا به عاقل بودنش
من به آسان بودنم دنیا به مشکل بودنش

دوست می‌دارم خدا را جنس عصیان من است
دوست می‌دارد نمازم را به باطل بودنش

قصه‌ام بر عکس آدمهاست، حالم را بپرس
از مسیحایی که جانم داده قاتل بودنش

مانده بود از من خودم را…، رفته بود از من قرار…
رفتنش سخت است اما در مقابل بودنش…

در دل تنهایی و غم سنگ می‌شد کاش دل
عاقبت خود را به کشتن داده با دل بودنش

شاعر: مریم رزاقی

سرش &#۸۲۳۰;

قلب‌ت که می‌زند، سر من درد می‌کند
این‌روزها سراسر من درد می‌کند

قلب‌ت که … نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند

 تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند

 شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند

 هی سعی می‌کنم که تو را کیمیا کنم
هی دست‌های مسگر من درد می‌کند

 دیر است ، پس چرا متولد نمی‌شوی
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

&#۸۲۲۰;گناه&#۸۲۲۱;

خود را اگر چه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم :«گناه کردم اگر عاشقت شدم»
گفتی: «تو هم چه ذهنیتی داری از گناه»

سخت است اینکه دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته‌ام سر خود را اگر چه عشق
یک عمر ریخت بر سرم، آواری از گناه

دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم، عاری از گناه

نجمه زارع

پایان

خبر آرام در صدایت ریخت، ناگهان شانه‌هات لرزیدند
شاخه‌های گیاهی آهسته، بر گلوی اتاق پیچیدند

پلک‌ها را کلافه و مبهوت، پشت هم باز و بسته می‌کردی
روی مرطوب گونه‌ات آرام، قطره‌های درشت غلتیدند

صبح تاریک و سرد بهمن ماه، از دهان‌ها بخار می‌آمد
مرده‌ها را به نوبت انگاری، توی غسال‌خانه می‌چیدند

دست بی‌اعتنا و سنگینی که مرا روی تخته‌ای می‌شست
چشم‌های غریب و غمگینت، پشت دیوارها نمی‌دیدند

مادرم هم نگفت :«فاطی جان» قسمم هم نداد برگردم
مثل تازه عروس‌ها وقتی، پیکرم را سپید پوشیدند

بعد از آن دست دیگری آمد، پلک سنگین و خیس من را بست
چشم‌های تو دیگر از امروز، گریه‌های مرا نمی‌دیدند

زیر سنگینی لحد انگار، دلم از ترس و غصه می‌ترکید
مشتی از خاک‌های بی‌وقفه، توی آغوش باد رقصیدند

هی سرت داد می‌زدم «برگرد! من از این گور سرد می‌ترسم»
گوش‌هایت عجیب کر شده بود، حرف‌های مرا نفهمیدند

گریهٔ تو کلافه‌ام می‌کرد، ناله‌هایم بلند‌تر شده بود
اسکلت‌های پیش‌کسوت‌تر، به من و ناله‌هام خندیدند

هق‌هق تو شدیدتر می‌شد، بدنت مثل بید می‌لرزید
مثل سریال‌های تکراری، ابرها بی‌دلیل باریدند

چون روال همیشگی هرکس، سوره‌ای خواند و دور شد از من
دست‌هایی فشرد دستت را، صورتت را سه بار بوسیدند

توی پیراهن سیاه خودت، مثل یک تکه ماه می‌ماندی
مردمک‌های خیس و براق‌ت، مثل الماس می‌درخشیدند

هم دلم تنگ می‌شود بی تو، هم از این گور سرد می‌ترسم
چه‌کسی گفته مرگ آزادی است؟ زیر این خاک که نخوابیدند

ظهر متروک و سرد بهمن ماه، سایه‌ای روی سنگ می‌لرزید
عقربک‌ها هزار و چندین دور، روی هم مثل باد چرخیدند

مثل هر پنج‌شنبه می‌آیی من به پایان رسیده‌ام کم‌کم
شانه‌های تکیده‌ام این‌جا، زیر باران و باد پوسیدند

فاطمه حق‌وردیان