کپ کردم! چون چند وقته زانوهام درد میکنه ولی به مامان چیزی نگفتم و دردش هم اونقدر زیاد نبوده که تاثیر خیلی زیادی روی خم و راست شدنم موقع نماز بذاره، ولی همون مقدار کمی که شاید تاثیر گذاشته رو، مامان فهمیدن. خیلی برام عجیب بود. آخه چطور متوجه شدن؟ و دقیقا هم فهمیدن درد از زانوهاست!
مادر است دیگر، بچهاش رو اسکن میکنه و بدون هیچ حرفی، متوجه درد و ناراحتیش میشه.
مامان، عاشق تزئینات روی یخچال است. هرجا وسیلهای آهنربایی که بشود به یخچال زد دیده، خریده؛ از بیست-سی سال پیش تا الان. اهل دور انداختنشان هم نیست. نگه میدارد خاطراتش را از آن زنهایی است که دوست دارد روی یخچال و فریزرِ آشپزخانهاش پر باشد؛ شلوغ و سرزنده. هفته پیش که به خانهشان رفتم، یخچال را تمیز کرده بود، همهٔ «یخچالکی» ها را شسته بود. وظیفه علم کردن مجددشان روی یخچال افتاد به من؛ از آلبوم چند عکس قدیمی درآوردم و به یخچال چسباندم تا هروقت آمدیم آشپزخانه، خاطرهبازی کنیم. باقی یخچالکیها را کنار هم چسباندم، همانطور که مامان دوست دارد؛ شلوغ و سرزنده. رسیدم به قدیمیهایشان؛ همانهایی که از کودکی من هم خاطره دارند. قدیمی شدهاند و رنگورو رفته و خراب، ولی مامان دوستشان دارد و میگوید پُرَند از خاطره خوب برایش. میدانم که مامان مخالفت میکند ولی مثل دفعات قبل اصرار میکنم و میگویم «آخه چیه اینا رو نگه داشتین. بریزینشون دور» مامان اما مخالفت میکند؛ همان که میدانستم. دوستشان دارد. میگوید «بزنشون پشت که خیلی دیده نشن» قبلاً هم همانجا بودند؛ یعنی از زمانیکه مهر “قدیمی” بودن بهشان خورد، به دیوار کناری یخچال تبعید شدند که در دید نیست و فقط اگر کسی سراغ کابینتهای کنار یخچال برود، آنها را میبیند. همانجا میزنمشان؛ دور از دید. در تبعیدگاه. به حکم کهنه و قدیمی شدن ولی دوستداشتنی بودن برای مامان.
چقدر خاطره قدیمی داریم و در کمدهای خانه و کمدهای ذهنمان نگهشان داشتیم. گاهی سراغشان میرویم و زنده میشویم؛ گاهی سراغشان میرویم و اشک میشویم. گاهی لبخندی میشوند بر لبمان، گاهی مثل سیلیای میشوند بر صورتمان.
مامان دوستداشتنیها را نگه میدارد. کاش من هم میتوانستم
مامان حوصله داشت؛ همیشه کوکوها وکتلتها رو تکه تکه و بیضی بیضی درست میکرد. من ولی حوصله نداشتم، هروقت کوکوسیبزمینی درست میکردم، مواد رو توی ماهیتابهای که روغنش داغ شده بود، میخوابوندم و صاف میکردم و بعد از یک ربع، ماهیتابه رو برمیگردوندم تا طرف دیگه موادِکوکو سرخ بشه. ولی مامان مثل من نبود. حوصله داشت؛ عشق داشت. یک ساعت پای گاز میایستاد و دستاشو خیس میکرد، اندازه یه توپک از مواد برمیداشت و کف یه دستش میذاشت و با انگشتهای دست دیگهاش روی مواد ضربه میزد تا بخوابه و شبیه یه بیضی بشه و بعد آروم میذاشت توی روغن داغی که صدای جلیز ویلزش از توی ماهیتابه بلند شده بود. مامان حوصله داشت؛ یعنی من همیشه پیش خودم میگفتم مامان چه حوصلهای داری! چه فرقی میکنه یکدست باشه یا تیکه تیکه …
اینبار تصمیم گرفتم دخترِمامان باشم، مواد کوکو رو گذاشتم کنار گاز، روغن ریختم تو ماهیتابه و زیر گاز را روشن کردم، دستامو خیس کردم تا مواد بهشون نچسبه، اندازه یه توپک از مواد برداشتم، گذاشتم کف دستم و با انگشتهای دست دیگهام ضربه زدم روش، ولی بیضی نکردم، دایره کردم. یادمه همیشه دوست داشتم کوکوها دایره باشن نه بیضی! با خودم فکر کردم حوصله داری فاطمه؟ مواد رو بریز تو ماهیتابه و یکدست کن بره! اولین دایره رو با احتیاط خوابوندم تو روغنی که صدای جلیز ویلیزش شنیده میشد، دایره بعدی کنارش، بعدی کنارش … به خودم آمدم، دیدم کوکوهای دایرهای شکلم آماده شدن و من نیم ساعته پای گاز ایستادم و دارم دایره درست میکنم و سرخ میکنم و لذت میبرم. انگار منم حوصله دارم. حوصله دارم و عشق.
کوکوهای دایرهایم
حوصلهای که همهی زنان دارند ولی گاهی گمش میکنند. حوصلهای که نمیدانم چرا مادرهایمان بیشتر داشتهاند و ما کمتر…