هیچ چیزم شبیه آدم نیست

همه حرف‌های توی دلم، فقط این‌ها که با تو گفتم نیست
گاه چندین هزار جمله هنوز، همه حرف‌های آدم نیست

باورم می‌شود که بسته شده، همه آسمان آبی من
و کسی که تمام من شده بود، باورم می‌شود که  کم کم نیست

شاید این گفتگوی دامنه دار، این قطار مسافر کلمات
در دل دره‌ها سقوط کند، با عبور از پلی که محکم نیست

ملوانان شعر را بگذار، همصدا با سکوت من باشند
زیردریایی نشسته به گل، جای آوازهای با هم نیست

تازگی سنگ کوچکی شده‌ام که سر راه اشک را بسته
غم سیل از سرم گذشت ولی، سنگ کوچک شدن خودش کم نیست؟

راستی شکل شیشه هم شده‌ام، نور در من شکست می بینی؟
سنگ‌م و شیشه‌ام، غم‌انگیز است! هیچ چیزم شبیه آدم نیست

کاش ابری به وسعت دریا، آسمان را به حرف می‌آورد
تا ببینی که پشت این همه کوه، سیل‌های نگفتنی کم نیست

سید مهدی نقبایی

جایِ خالی

این داغ تازه‌ایست بر آن کهنه داغ‌ها
بالا بلند! رفتی از این کوچه باغ‌ها

سینه به سینه داغ نهادیم روی داغ
کوچه به کوچه پر شد از این اتفاق‌ها

وقتی نگاه می‌کنم از جای جای شهر
داغ تو روشن است به جای چراغ‌ها

پایان قصه‌ها همه تلخ است بعد از این
گم می‌کنند خانه‌ی خود را کلاغ‌ها

وقتی بهار می‌رسد از راه، آه! آه
جایت چه خالی‌است در این کوچه باغ‌ها

آه ای چنار پیر در این فصل یخ‌زده
گل از گلت شکفت ولی در اجاق‌ها

جواد زهتاب

پایان

خبر آرام در صدایت ریخت، ناگهان شانه‌هات لرزیدند
شاخه‌های گیاهی آهسته، بر گلوی اتاق پیچیدند

پلک‌ها را کلافه و مبهوت، پشت هم باز و بسته می‌کردی
روی مرطوب گونه‌ات آرام، قطره‌های درشت غلتیدند

صبح تاریک و سرد بهمن ماه، از دهان‌ها بخار می‌آمد
مرده‌ها را به نوبت انگاری، توی غسال‌خانه می‌چیدند

دست بی‌اعتنا و سنگینی که مرا روی تخته‌ای می‌شست
چشم‌های غریب و غمگینت، پشت دیوارها نمی‌دیدند

مادرم هم نگفت :«فاطی جان» قسمم هم نداد برگردم
مثل تازه عروس‌ها وقتی، پیکرم را سپید پوشیدند

بعد از آن دست دیگری آمد، پلک سنگین و خیس من را بست
چشم‌های تو دیگر از امروز، گریه‌های مرا نمی‌دیدند

زیر سنگینی لحد انگار، دلم از ترس و غصه می‌ترکید
مشتی از خاک‌های بی‌وقفه، توی آغوش باد رقصیدند

هی سرت داد می‌زدم «برگرد! من از این گور سرد می‌ترسم»
گوش‌هایت عجیب کر شده بود، حرف‌های مرا نفهمیدند

گریهٔ تو کلافه‌ام می‌کرد، ناله‌هایم بلند‌تر شده بود
اسکلت‌های پیش‌کسوت‌تر، به من و ناله‌هام خندیدند

هق‌هق تو شدیدتر می‌شد، بدنت مثل بید می‌لرزید
مثل سریال‌های تکراری، ابرها بی‌دلیل باریدند

چون روال همیشگی هرکس، سوره‌ای خواند و دور شد از من
دست‌هایی فشرد دستت را، صورتت را سه بار بوسیدند

توی پیراهن سیاه خودت، مثل یک تکه ماه می‌ماندی
مردمک‌های خیس و براق‌ت، مثل الماس می‌درخشیدند

هم دلم تنگ می‌شود بی تو، هم از این گور سرد می‌ترسم
چه‌کسی گفته مرگ آزادی است؟ زیر این خاک که نخوابیدند

ظهر متروک و سرد بهمن ماه، سایه‌ای روی سنگ می‌لرزید
عقربک‌ها هزار و چندین دور، روی هم مثل باد چرخیدند

مثل هر پنج‌شنبه می‌آیی من به پایان رسیده‌ام کم‌کم
شانه‌های تکیده‌ام این‌جا، زیر باران و باد پوسیدند

فاطمه حق‌وردیان

این اشک‌ها به پای شما آتشم زدند

این اشک‌ها به پای شما آتشم زدند
شکرخدا برای شما آتشم زدند

من جبرئیل سوخته بالم، نگاه کن!
معراج چشم‌های شما آتشم زدند

سر تا به پا خلیل گلستان‌نشین شدم
هر جا که در عزای شما آتشم زدند

از آن طرف مدینه و هیزم، از این طرف
با داغ کربلای شما آتشم زدند

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
یک عمر در هوای شما آتشم زدند

گفتم کجاست خانه خورشید شعله‌ور
گفتند بوریای شما، آتشم زدند

دیروز عصر تعزیه‌خوان‌های شهر ما
همراه خیمه‌های شما آتشم زدند

امروز نیز، نیر و عمان و محتشم
با شعر در رثای شما، آتشم زدند

سید حمید رضا برقعی

روضه‌خوان گفت که لیلی پسری داشت

روضه‌خوان گفت که لیلی پسری داشت که رویش
به درخشندگی ماه که عباس عمویش

روضه‌خوان گفت که لیلی پسری داشت که مجنون
پسری داشت که می‌رفت و نگاه تو به سویش

پسری خوش قد و قامت، پسری صبح قیامت
روضه‌خوان گفت که در باد پریشان شده مویش

ادامه خواندن “روضه‌خوان گفت که لیلی پسری داشت”

دلتنگی

گاهی تو را به جای خودم گریه می‌کنم

یا جای تو برای خودم گریه می‌کنم

دستی به روی شانه‌ی خود می‌کشم تو را

غرق خیال‌های خودم گریه می‌کنم

می‌گویم از گذشته و می‌گویی از گذشت

می افتم و به پای خودم گریه می‌کنم ادامه خواندن “دلتنگی”

باران

خسته‌ام قطره قطره بشمارم باران
دوست دارم که بر این شهر ببارم باران

دوست دارم که دل از شهر و دیارم بکنم
بروم سر به بیابان بگذارم باران

سبز نه! زرد نه! آمیزه‌ای از سبزم و زرد
بس که درهم شده پائیز و بهارم باران

داروک نیست، خدا قاصدکی بود ای کاش
کاش میشد به نگارم بنگارم باران ادامه خواندن “باران”