داشت دعا میکرد؛ دعاهای آخر مجلس.
الهی آمینگویان، دعاهای خودم را در ذهن مرور میکردم.
رسید به سلامتی؛ در ذهنم گفتم ” پدر و مادرم”
یادم نبود
عادت ندارم هنوز
بهتر بگویم باور ندارم هنوز…
با بغض تصحیح کردم و فقط گفتم “مادرم”
میدانید، اولین محرمِ یتیم بودن، غمِ عجیبی دارد