| فیلم شبهای روشن رو خیلی سال پیش دیده بودم ولی کتابش رو نشده بود بخونم تا تیر ۱۴۰۰ فیلم رو دوست نداشتم ولی کتاب رو دوست داشتم. حس جاری در کتاب رو دوست داشتم. کلمات وصف شده در کتاب رو دوست داشتم و ازپناه بردن دخترک به راوی مفلوک، بخاطر حفره خالی عشق در قلبش، بیزارم چه آدمهای زیادی در اطرافمان شبیه راوی وجود دارند … |
یک شب فاصله
داستان درباره خانوادهای پنج نفره است در زمان جنگ سرد در خاک آلمان. درواقع آلمان شرقی و اگر جزئیتر بخواهم بگویم برلین شرقی
پدر
و یکی از پسرهای خانواده به برلین غربی میروند و فردای آنروز، حصاری لز
سیمخاردار مرزی بین برلین شرقی و غربی میکشد که بعد دیوار بلندی میشود و
بعدتر بیشتر و بیشتر میشود و امکان رفت و آمد بین دو قسمت شهر از بین میرود
خواندن
این کتاب باعث شد بروم درباره دیوار برلین بیشتر بخوانم و فهمیدم راههایی
که در کتاب برای فرار از آلمان شرقی به سمت غربی در کتاب آمده است، همگی
در تاریخ اتفاق افتاده است و چندیننفر جانشان را از دست دادهاند
۳۵
سال دیوار برلین پابرجا بوده است! تصور کنید سیو پنج سال نتوانید به سمت
دیگر شهرتان بروید و دوستان و اقوامتان در آن سر شهر را ببینید حتی امکان
تلفن هم نداشته باشید؛ تاریخ چه چیزهایی به خود دیده است و چه چیزهایی به
خود خواهد دید!
اما درباره داستان
اوایل، شاید تا یک چهارم
اولیه، داستان کشش چندانی نداشت. چند صفحهای میخواندم و رهایش میکردم تا
چندروز بعد، اما از اواسط تعلیقات و داستان جذابتر شد و سه ساعت یک عصر
تابستان را گذاشتم و تمامش کردم. داستان کشش داشت اما عمق نداشت
درکل نمیدانم بگویم دوستش داشتم یا نه! دو ستاره کم کردم بخاطر حس گنگم و عمق نداشتمش
سیوپنج سالگی
بیست و پنجمین روز از ماه چهارمِ آن سال، برابر بود با هشتمین روز از ماه ذیقعده. ذیقعدهای که فصل راهی شدن حاجیهاست. مرد خانه، آن سال راهی حج بود؛ یکسال قبلتر از سالِ حج خونین.
باید میرفت. اما زنِ پا به ماهش چه؟ او را چه میکرد؟ دکترها متوجه شده بودند بخاطر تفاوت گروه خونیشان ممکن است نوزاد سالمی نداشته باشند. اما باید میرفت. باید میرفت سرزمین وحی، کنارِ خانهی خدا. آنجا برای سلامتی نوزاد دعا میکرد. شاید آن زمان که نوزادش پای به این دنیا میگذاشت، او چسبیده به خانهی خدا یا نشسته در مسجد النبی برای دخترش دعا میکرد …
و امروز
سی و پنج سال از آن روز که دخترک، سالم و سلامت دنیا آمد گذشته است. مثل آن سال، پدر در کنارش نیست. مثل آن سال، پدر به سفر رفته است. سفر به خانهی خدا نه! سفر به پیش خود خدا. پدر رفته است و حتما مثل آن سال، در کنار خدا برای دخترش دعا میکند. برای عاقبتبخیریاش دعا میکند.
کاش مثل آن سال، پدر میآمد و دخترکش را این چنین در آغوش میگرفت …

[چند وقتی است قلمم خشک شده است، اگر به حرکت درآید هم، تلخ است، حتی در روز تولدم؛ بر من ببخشایید.]
برای آقای امام رضا
سلام آقایِ امام رضا
میلادتان مبارک
زیاده عرضی نیست.
غرض عرض تبریک بود و بیانِ دلتنگی.
تبریک را نوشتاری و قلبی گفتم؛
دلتنگی را با وجبوجب گشتنِ خانه برای عکس گرفتن از نشانههای شما.
کتابِ
دعایم که هربار بازش میکنم انگار در حرم نشستهام؛ گلدان آگلونمایم که
خواهربرادرهایش اینروزها در حرم شما زیاد شدهاند؛ قابِ کوچک مزین به
اسمتان که هرچه فکر کردم یادم نیامد از کجا دارمش؛ ظرف سفالی که نقش بزی
بر آن حک شده ولی مرا یادِ آهو میاندازد و قطعهای از فرش حرمتان.
اینها یعنی امروز در خانه نشستهام ولی قلبم در حرم است و دلتنگ.
و میدانم “یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی”*
پس، از همین خانه زمزمه میکنم: “السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی”
* در اذندخول وقتی داریم با خدا صحبت میکنیم و اجازهی ورود میخواهیم به ایشان میگوییم ” میدونم پیامبرت و جانشینهات نزد شما زنده هستن، جایی که هستم رو میبینند، صدامو میشنوند و سلامم رو جواب میدند”
کار درست
خدایا به سوی تو مشتاقیم برای یافتن دولت کریمهای که اسلام و اهلش را به آن عزیز گردانی
و نفاق و اهلش را به وسیلۀ آن خار سازی
ما را در آن دولت از دعوتکنندگان به سوی طاعتت و رهبران به سوی راهت قرار دهی
و کرامت دنیا و آخرت را از برکت آن روزیمان فرمایی.

اللَّهُمَّ إِنَّا نَرْغَبُ إِلَیْکَ فِی دَوْلَهٍ کَرِیمَهٍ تُعِزُّ بِهَا الْإِسْلامَ وَ أَهْلَهُ وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفَاقَ وَ أَهْلَهُ وَ تَجْعَلُنَا فِیهَا مِنَ الدُّعَاهِ إِلَی طَاعَتِکَ وَ الْقَادَهِ إِلَی سَبِیلِکَ وَ تَرْزُقُنَا بِهَا کَرَامَهَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ
برای پرچم زردها
چندساله بودم که عاشق شدم، یادم نمیآید؛ اصلا اینکه چه شد که علاقمند شنیدنشان شدم را هم هیچ یادم نیست. فقط یادم است نمیفهمیدمشان ولی گوش میدادم و حفظ میکردم چون آرمان و هدفشان را دوست داشتم.
شاید اولین جرقههای عاشقی، بهمن ماهِ سالی از اواسط دهه هفتاد بود که بابا دعوت شده بودند جشنوارهی موسیقی فجر و گروهی از آنها هم آمده بودند ایران. در جشنواره چند آهنگشان را اجرا کرده بودند. فیلم ویدئوییشان را بابا گرفته بود و کارم شده بود خواندن “ونمضی على هدی قرآننا” و “اضرب بسیفک”
بعدها که بزرگتر شدم و پول توجیبیبگیر، گاهی از نمایشگاه قران و کتاب سیدیهایشان را میخریدم “اناشید حزبالله” با آن کاورهای زرد و دلبرا. اینترنت و دانلودی وجود نداشت و با همان سیدیها بیشتر و بیشتر علاقمند شدم.
بعدترها اینترنت آمد و دانلود سرودها با دایالآپ. تا به امروز که نشید منتشر شده را میتوانم همزمان با کاربر لبنانی گوش دهم؛ در ساوندکلاود پوشهای خاص به نام “حزبالله” و در آپموزیک موبایلم پوشهای به نام “مقاومه” دارم.
امشب در توییتر دیدم کاربران لبنانی به مناسبت سیسالگی شبکه المنار توئیت میزنند، خواستم من هم یادی کنم از یکی از علایق نوجوانی تا به امروزم. علاقهای که یکی از پایههای فکری و اعتقادیام را محکمتر و استوارتر کرد.
چند آهنگی که خودم از همه بیشتر دوستشان دارم را، در ادامهی این پست میگذارم.
“الارض تحکی” را برای حاج رضوان عزیز خواندند.
روزی که خبر شهادت سردار سلیمانی آمد، ناخودآگاه موبایل را در دست گرفتم و آهنگ را گوش دادم و اشک ریختم.
یا أیها الصمت الذی هز أرکان النخب
فلیکتب التاریخ أن زوالهم فیک انکتب
ای سکوتی که فرماندهان نخبه دشمن را به لرزه انداختی
پس تاریخ بنویسد که با رفتن شما نابودی اسرائیل نزدیک است
این سرود را همیشه در فلش ماشین داریم. خیلی وقتها میگذاریمش و دوتایی با آن همصدا میشویم. تاهب، قدم سلاحک.
این، یکی از محبوبترینهایم است. آنقدر دوستش دارم که نمیخواستم اینجا معرفیاش کنم!
اواسط حرب تموز، در بحبوبهی جنگ که هنوز از ساختمانهای خرابشدهی ضاحیه دود بلند بود، علی عطار و تیمش بین ساختمانها ایستادند و اجرایش کردند. با آن زبانِ بدنِ عالی عطار و حرکت دستهایش موقع گفتن “ایدک نحنا نقطعها”
مصاحبهی از علی عطار دیدم که درباره “لبنان اکبر من هیک” صحبت میکند و اینکه وسط روزهای جنگ ضبطش کردهاند. میگوید ضبطش همان مقدار زمانی که پخش میشود بود. سه دقیقه و نیم تقریبا. در همین زمان ضبط کردیم و بعد فرار کردیم :))
به این کلیپ میشود عنوانِ “کلیپ استشهادی” بدهیم. وسط منطقهی جنگی بروی و از مقاومت بخوانی و با کلیپ و شعر دشمنت را تهدید کنی و به نیروهای مقاومت روحیه بدهی، در حالیکه هر لحظه و ثانیه امکان آن باشد که موشکهای دشمن هدفت بگیرند.
این کلیپ هیچوقت برایم تکراری نمیشود و از بارها و بارها دیدنش، خسته نمیشوم.
در کتاب دنیا (تاریخ) قصهای که تو خوب یاد گرفتی رو نوشتیم.
هر وقت برگشتی که با ما جنگ کنی، دستت رو قطع میکنیم.
پیشنهاد میکنم حتما کلیپش را ببینید.
چند سال قبل در توییتر نوشته بودم هروقت این شعر را گوش میدهم، خودم را جوانی بیست ساله با لباس رزم تصور میکنم. دستم را در قوطی رنگ زرد داخل میکنم و به پیشانیام میکشم. بند پوتینهایم را محکم میکنم، اسلحهام را به دوش میگیرم
پرچم حزبالله را که به میلهای چوبی وصل است برمیدارم و حرکت میکنم به سمت خط.
نگران دنیایت مباش
