سلام بر بهار

 پاییز را دوست ندارم. پاییز برایم نماد خزان و از بین رفتن زندگی و طبیعت است، چطور می‌شود دوستش داشت؟ مثلا مگر می‌شود مرگ‌ی که حیات را از بین میبرد و زندگی را تارومار میکند، دوست داشت؟ مگر وقتی به زندگی دوباره بعدش فکر کنیم؛ یعنی همان بهار و طراوت و دوباره از سر گرفتن زندگی. وگرنه پاییز سردِ خزان‌زده‌ی بی‌روح، که خیلی از آدم‌ها بخاطر هوایش کسل هستند و بی‌حوصله، پاییزی که خورشیدش هم حتی حوصله تابیدن و زندگی ندارد، به تنهایی، دوست داشتنی است؟

من پاییز را، زرد و نارنجی و قرمز شدن برگ‌ها را، ریختن‌شان را، صبح‌های ابری بی‌رمقش را دوست ندارم مگر وقتی فکر می‌کنم بعد این پاییز بهاریست.

امروز اول زمستان بود؛ بخاطر نزدیک شدن زمین به بهار، صبح امروز را جشن گرفتم با یک صبحانه خوب. از امروز  روزهای تقویم را یک به یک خط میزنم تا رسیدن به بهار؛ تا سلامی دوباره به حیات و زندگی

vaadi.ir

گالری وادی &#۸۲۱۱; بهمن ۹۲

گنجشک‌ها و برف
گنجشک‌ها و برف
دریاچه شهدای خلیج فارس در یک شب برفی
دریاچه شهدای خلیج فارس در یک شب برفی
وقتی ماشین دو ساعت تو خیابون پارک بود
وقتی ماشین دو ساعت تو خیابون پارک بود
بیست و دو بهمن نود و دو
بیست و دو بهمن نود و دو

گالری وادی &#۸۲۱۱; دی ۹۲

پیاده‌روی اربعین میدان امام حسین تا حرم حضرت عبدالعظیم
پیاده‌روی اربعین میدان امام حسین تا حرم حضرت عبدالعظیم
زینب بانو
زینب بانو

برای دیدن همه‌ی عکـس‌ها، روی (بیشتر…) کلیک کنید
برای دیدن عکس‌ها در سایز اصلی، روی آنها کلیک کنید

ادامه خواندن “گالری وادی &#۸۲۱۱; دی ۹۲”

من هنوز منتظرم

صبح ها عادت دارم بعد از بیدار شدن از خواب پرده‌های آشپزخونه و هال را بکشم تا هم نور بیاد توخونه و چراغ‌ها را روشن نکنم و هم اینکه گلدون‌هام نور بخورند. یادمه آن روز هم طبق معمول با چشم‌های نیمه خماری که هنوز فرصت نشسته بود بشورمشون رفتم سمتِ آشپزخونه و پرده را کشیدم؛ هر روز چند ثانیه بعد از کشیدن پرده، کنار پنجره می‌ایستم و ماشین ها و آدم‌ها را نگاه می‌کنم و جنب‌و جوششان برای رفتن و رسیدن؛ ولی آن‌روز میخ‌کوب شدم و چشم‌های نیمه‌خمارم کاملا خواب از سرشون پرید و چیزی که دیدم را باور نکردم؛ با خوشحالی و داد و فریاد همسرم را صدا زدم که “پاشو بیا، زود باش بیا ببین!”

snowing

 هیچ‌کس آن روز منتظرِ برف نبود و حدود ده روز مونده تا نوروز و سالِ نو، ننه سرما خیلی خوب سورپرایزمون کرد؛ حالا از آن روز، هر صبح به امیدِ دیدنِ دوباره‌ی برف پرده‌ها را می‌کشم و تو دلم میگم شاید دیشب هم کلی برف باریده باشه و من نفهمیده باشم و الان همه‌جا سفید باشه ولی … هنوز منتظرِ سورپرایزم!

snow-road

شلغم بخارپز

یکی از خوردنی‌های مورد علاقه‌ی من از بچگی، شلغم بوده؛ بچه که بودم، بابام همیشه برام شلغم می‌پختن و یه شعر خاص هم وقتی می‌خواستن شلغم‌ها را بدن بهم برام میخوندن “بلبلی داغِ بلبلی، نقل و نبات‌ه بلبلی” هنوز هم وقتی می‌خوام شلغم بخورم، این شعر بابا میاد تو ذهن‌م.

علاقه زیادم به شلغم باعث شده وقتی یکی از شلغم بد بگه! عصبانی بشم 🙂 مثلا اگه کسی به شلغم بگه بدمزه، یا بی‌مزه، یا بگه آخه این چیه میخوری، چطوری می‌خوریش، خیلی بی‌مزه و آبکی‌ه ناراحت بشم! و به همه این افراد هم میگم اگه شلغم را بخارپز بپزید، مطمئن باشید شما هم دوست‌ش خواهید داشت مگر اینکه واقعا بدتون بیاد ازش.

اکثر افراد را دیدم که شلغم را آب‌پز می‌کنند، یعنی دیگ را از آب پر می‌کنند، شلغم‌ها را داخلش میذارن و روی شعله میذارن چند ساعت باشه تا بپزه، این روش باعث میشه آب کاملا داخلِ شلغم بشه و باعثِ آبکی و سستی بافت‌های نرم شلغم بشه و مزه‌ی بی‌مزه‌ای بهش بده!

من همیشه شلغم را بخارپز می‌کنم؛ نه با دستگاه‌های برقی بخارپز، روی گاز و با همون قابلمه ولی با بخار و بوسیله ظرفِ مخصوص بخارپز؛ ظرف‌هایی که اکثر مغازه‌های پلاستیک یا آلمینیوم‌فروشی دارند و قیمت‌ش هم حدود دو یا سه هزار تومن هست.

توی قابلمه‌ای که می‌خواهید شلغم‌ها را بپزید کمی آب بریزید، در حدود دو بند انگشت که دو سه ساعت روی حرارت کم، باقی بمونه.

ظرف را داخل قابلمه میذارید و شلغم‌ها را روش می‌چینید و میذارید روی شعله زیاد تا آب جوش بیاد و بعدِ جوش آمدنِ آب، شعله را کمِ کم میکنید و در قابلمه را هم می‌بندید و می‌ذارید دو سه ساعتی شلغم‌ها کاملاً سونای بخار بگیرند و خوب مغزپخت بشند.

بخارپز کردنِ شلغم باعث میشه، مغزپخت و خوشمزه و بامزه! بشه و چون هیچ آبی به بافت‌هاش نفوذ نکرده، شل و آبکی نمیشه؛ با یک مقدار آویشن یا آبلیمو هم، خیلی خوشمزه میشه.

البته نکته دیگه‌ای هم که کمک میکنه برای داشتن یک شلغمِ خوشمزه به نظر من اینه که سر و ته شلغم‌ها، موقع پخته شدن بهشون باشه و جدا نشه. اکثر اوقات شلغم‌های کوچیک و نقلی شیرین‌تر و خوشمزه‌تر از شلغم‌های درشت هستن، همینطور شلغم‌های سفیدِ سفید.