دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

غمخوار من! به خانهٔ غم‌ها خوش آمدی
با من به «جمع» مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می‌زنند
می‌بینمت… برای تماشا خوش آمدی

راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست
ای من به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای دل و عشق، روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری‌ام سخنی غیر از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق‌ ای عزیز‌ترین می‌ه‌مان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

فاضل نظری

بیا و یاد بگیر؛ این‌که «دوستت دارم»

مرا شبیه خودت مبتلا نکن لطفاً
و پشت پنجره من را صدا نکن لطفاً

برای شادی من بادبادکی کافی‌ست
برای شادی من، دل هوا نکن لطفآً

نه! عشق سنگ بزرگی‌ست، نه! زمین بگذار
بیا و یاد بگیر؛ ادعا نکن لطفاً

بیا و یاد بگیر؛ این‌که «دوستت دارم»
دروغ نیست، ولی تو ریا نکن لطفاً

تمام حرف دلم را زدم، کسی نشنید
تو نیز گوش به این ماجرا نکن لطفاً

شاعرش را نمی‌دانم

فرمول‌ی از بابالنگ‌دراز

هرکسی را بیشتر دوست داریم و می‌خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

بخشی از نامه بابالنگ‌دراز به جودی

مثل عکس رخ مهتاب

بی‌قرار توام ودر دل تنگ‌م گله‌هاست
آه بی‌تاب شدن، عادت کم‌حوصله‌هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله‌هاست

بی تو، هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله‌هاست

باز می‌پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه‌ی مسئله هاست

فاضل نظری

آن چشم آهو

دین راهگشا بود و تو گمگشتهٔ دینی
تردید نکن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو، نگران است، بزن تیر خطا را
صیاد، دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

این‌قدر میاندیش به دریاشدن ای رود
هرجا بروی، باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
هروقت شدی آینه، کافیست ببینی

ای عقل، بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق، کجائی که ببینند چنینی

هم هیزم سنگین‌سری دوزخیانی
هم باغ سبک‌سایهٔ فردوس برینی

ای عشق! چه در شرحِ تو جز “عشق” بگویم
در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی!

فاضل نظری / کتاب آنها / صفحه ۵۷

این شعر به درخواست دوست خوبم زیباترین شکیب نوشته شد. تقدیمی به ایشان.

&#۸۲۲۰;گناه&#۸۲۲۱;

خود را اگر چه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم :«گناه کردم اگر عاشقت شدم»
گفتی: «تو هم چه ذهنیتی داری از گناه»

سخت است اینکه دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته‌ام سر خود را اگر چه عشق
یک عمر ریخت بر سرم، آواری از گناه

دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم، عاری از گناه

نجمه زارع