دیروز پسرم، پایش را شکست

سال گذشته، گوش گنده* با دندان‌هایش یکی از دگمه‌ها (پالتویم)* را کنده بود، چون نخواسته بودم از ساندویچم یک گاز به او بدهم. او دندانش شکست و من دگمه‌ام را از دست دادم.

مادر گوش‌گنده او را تسلی داد در حالیکه مادر من یک پس‌گردنی با تاثیر درازمدت نثارم کرد. از همان‌هایی که تا نیم‌ساعت بعد جایش درد می‌کند. آن روز فهمیدم که اگر می‌خواهی دل مادرت را به دست بیاوری، بهتر است که یک جای بدنت را بشکنی تا اینکه لباست را پاره کنی.
مادرها از لباس‌های پاره اصلا خوششان نمی‌آید، در حالیکه تا چشم بچه‌هایشان را دور می‌بینند از بلاهایی که سر آنها آمده با آب و تاب برای هم تعریف می‌کنند.

“دیروز پسرم، پایش را شکست”
“اوه اینکه چیزی نیست، مال من سرش را شکسته”

مادرها دوست ندارند که جلوی مادرهای دیگر کم بیاورند.

مانولیتو
نوشته: الویرا لیندو
انتشارات آفرینگان
رمان کودکانه اسپانیایی

*دوست شخصیت اصلی داستان
**کلمه داخل پرانتز را خودم به متن اضافه کردم تا برای خواننده مفهوم باشد این قسمت از کتاب، بخاطر حذف جملات قبلی

دوازده روز تا پایان مرداد

لعنتی! نماز صبحم قضا شد امروز. همه‌اش هم تقصیر چشم‌بندی‌ه که دیشب موقع خواب،که متاسفانه ساعت دو بود، زدم تا چشم‌هام آروم‌تر بشن و خوابم عمیق‌تر؛ هشت که پاشدم دیگه نخوابیدم و صبحانه نخورده نشستم پای کامپیوتر تا ساعت ده که یک کم نون و پنیر خوردم. ناهار هم نصف عدس‌پلو مونده از دیروز رو داغ کردم و چون هیچی، حتی ماست هم نداشتیم، خالی خوردمش.

یه مجلس روضه سرشب دعوت بودم؛ دودل بودم برم یا نه، چون تابحال هرشهادت و ولادت امام‌ی که این بنده خدا مجلس میگیره و دعوت میکنه، من نرفتم. ولی قبل از غروب،به یه چاله‌ی بزرگ توی سرطانم برخورد کردم که واقعا اعصابم رو خرد کرد و باز یه چیزی تو گوشم خوند، تو نمی‌تونی تمومش کنی، بیچاره، بدبختی! رفتم رو تخت دراز کشیدم و مانولیتو* رو باز کردم و دو سه صفحه ازش خوندم تا آروم بگیرم؛ شام هم چیزی درست نکردم و یک کم ماست خوردیم. الان دارم سعی می‌کنم چاله‌ رو پر کنم وگرنه می‌شناسم خودم رو که، فردا تا ظهر الی میپلکم تا سراغ سرطان نیام … خدایا کمکم کن 🙁

*مانولیتو اسم کتابی‌ه که این روزا میخونم. برای رده سنی کودکان و نوجوانان‌ه