تو وضعیتی هستم که واقعا نمیدونم چه باید بکنم. از دیروز که ایمیل رو خوندم، هنگ کردم؛ انقدر هنگ که کلا فایلهای ورد رو بستم. هرچی فکر کردم دیدم نمیشه دیگه، نمیرسم. برای احمد پیامک زدم و گفتم چی شده، گفت خودم انجام میدم؛ ولی نمیدونم میرسیم یا نه. هنوزم به آن لحظه ای که ایمیل رو خوندم فکر میکنم، قلبم وایمیسته … و هنوزم نمیدونم چه کنم. بهترین راهی که به ذهنم میرسه اینه که قسمت قسمتش کنم و به افراد مختلف بدم، ولی دقیقا به کی؟ چند نفری که قبلا گفتن انجام میدیم و بعد بهشون گفتم نیازی نیست، دیگه روم نمیشه بهشون بگم … خدایا فرجی
از طرفی همش به فکر مسافرت مامان هستم که چی میشه و باید این مدت چه کنیم. امید داشتم این سرطان تا آن موقع بیشترش انجام میشه و خیالم راحت تر، ولی الان نمیدونم واقعا چه کنم …
گاهی دوباره میگم ولش کنم، بهدرک که نشد تمومش کنم ولی باز میگم باید به خودم ثابت کنم که میتونم … حالا که بعد دو سه سال قبول کردن که دوباره ادامهاش بدم حیفه واقعا …
لعنتی! نماز صبحم قضا شد امروز. همهاش هم تقصیر چشمبندیه که دیشب موقع خواب،که متاسفانه ساعت دو بود، زدم تا چشمهام آرومتر بشن و خوابم عمیقتر؛ هشت که پاشدم دیگه نخوابیدم و صبحانه نخورده نشستم پای کامپیوتر تا ساعت ده که یک کم نون و پنیر خوردم. ناهار هم نصف عدسپلو مونده از دیروز رو داغ کردم و چون هیچی، حتی ماست هم نداشتیم، خالی خوردمش.
یه مجلس روضه سرشب دعوت بودم؛ دودل بودم برم یا نه، چون تابحال هرشهادت و ولادت امامی که این بنده خدا مجلس میگیره و دعوت میکنه، من نرفتم. ولی قبل از غروب،به یه چالهی بزرگ توی سرطانم برخورد کردم که واقعا اعصابم رو خرد کرد و باز یه چیزی تو گوشم خوند، تو نمیتونی تمومش کنی، بیچاره، بدبختی! رفتم رو تخت دراز کشیدم و مانولیتو* رو باز کردم و دو سه صفحه ازش خوندم تا آروم بگیرم؛ شام هم چیزی درست نکردم و یک کم ماست خوردیم. الان دارم سعی میکنم چاله رو پر کنم وگرنه میشناسم خودم رو که، فردا تا ظهر الی میپلکم تا سراغ سرطان نیام … خدایا کمکم کن 🙁
*مانولیتو اسم کتابیه که این روزا میخونم. برای رده سنی کودکان و نوجوانانه
بوی کوکوسبزیای که برای شام گذاشتم بپزه، تو خونه پیچیده. کوکوسبزی شام خوبیه؛ نه اینکه دوستش داشته باشم و عاشق مزهاش باشم، نه! از این جهت خوبه که وقتی نمیگیره برای آماده شدن؛ فقط باید سبزی رو از چند ساعت قبل از فریزر دربیارم، وقتی یخش باز شد، یه تخممرغ و یک کم نمک بزنم توش و هم بزنم و بریزم تو ماهیتابه؛ همین. حتی آرد هم که بعضیها توی کوکو میزنن، من نمیزنم. همینطوری با فریز شدن، عطر و بوی سبزی از بین میره، آرد که بزنیم دیگه هیچی نمیمونه. بگذریم … از این طرف بوی کوکو، از طرف دیگه صدای یه دعوای محو که نمیدونم از دیوار همسایه سمت راسته یا همسایه سمت چپ یا شایدم از کانال کولر همسایه بالایی، ذهنمو درگیر کرده؛ چند دقیقه متمرکز میشم روی صفحه وردی که جلوم بازه، باز ذهنم فرار میکنه و به موضوع دعوای احتمالی فکر میکنه. صدای زن بین دعواها نیست، پس معلومه دعوای خانوادگی نیست. شایدم زن دعوا انقدر صداش ظریف و آرومه که صداش از بین در و دیوارها به من نمیرسه. ولی صدای خانم همسایه سمت راستی که دیشب داشت با شوهرش دعوا میکرد خیلی بلند بود، انقدر بلند که توی اتاق کامل میشد حرفاشون رو حتی شنید، از اتاق بیرون اومدم که صداشون رو نشوم، ولی بعد از پنج دقیقه دوباره رفتم تو اتاق، بعد به خودم نهیب زدم هی فاطمه، اینجا چیکار میکنی؟ حق نداری حرفاشون رو گوش کنی! اومدم تو هال ولی فکرم موند پیش جملهای که از آقای دعوا شنیده بودم، ناراحت بود از اینکه خانمش شام درست نمیکنه، لباساشو اتو نمیکنه، کاری به کار مردش نداره … صدای زن و مرد، هردو بلند بود؛
بامیه های به نخ کشیده شده
امروز صبح از خواب که پاشدم، اولین کارم این بود که آلوقرمزهای مونده و چندتا زردآلوهای پیروک* رو ریختم تو قابلمه و گذاشتم سرگاز. بکی دو هفته مونده بودن تو یخچال و کپکهای ناعزیز اومده بودن سراغشون. یه پیمونه عدس هم گذاشتم بپزه و عدس پلوش کردم، ولی بدون هیچی. عدس و برنج و پیازذاغ و زعفرون. حوصله و وقت مرغ یا گوشت یا کشمش نداشتم، خرما هم که دوست ندارم. اصلا من عاشق عدسپلو خالیام. وسط نوشتن سرطان هم، هستههای آلوهارو درآوردمُ همشونو ریختم تو میکسر و یه دستشون کردم. خیلی خوب شد، دیگه احتیاج به صاف کردن هم نداشت. یه سلفون کشیدم رو اپن و ریختمشون روش! شیوه جدید لواشک با کمترین وقت ممکن. بامیههایی هم که پنجشنبه خریده بودم و از نخ رد کردم و وسط آشپزخونه وصلشون کردم. حالا تا کی خشک بشن و من کی حوصله کنم پودرشون کنم، خدا میدونه.
آلوهای رب شده
از روند سرطان هم هیچی نمینویسم، فقط میگم خیلی از خودم برای امروزش راضی نبودم. باشد که فردا جدیتر باشم و بیشتر بنویسم
*پیروک یه اصطلاح یزدیه. میوه ها که چروکیده و پلاسیده میشن، میگیم پیروک شده
بعدنوشت: کیبورد رو حالت استاندارد نبوده، یه جاهایی نیمفاصلهها رو نزده، یه جاهایی هم به جای ویرگول ف گذاشته. خودتون ویراستاری کنید با چشمتون. شرمنده. وقت ندارم. متن رو هم حتی نشد یه بار دیگه از روش بخونم ببینم جملهها پس و پیسن یا نه؛ کلا این سرطاننوشت ها رو تند تند مینویسم یادگاری
این پنجمین یا ششمین لیوان چاییه که از صبح خوردم! اونم کی؟ منی که خیلی اهل چای نیستم. استرس دارم شدید و اعصابم خورده.
با خودم قرار گذاشتم اگه تا شهریور این پروژه مسخره تموم شد که شد، وگرنه ولش میکنم بره! تمام تلاش هام و هزینه و عمری هم که پاش رفت، به درک اصلا! بدتر از این نیست که بخاطرش از همه چیز خودمو عقب انداختم. فقط داغش و لکه ننگش رو پیشونیم میمونه 🙁