امروز یا بهتر بگویم دیروز، یعنی بیست و پنجم دی ماه، تهران حسابی برف بارید. از بعد از ظهر شروع شد بارش برف تا همین الان که حدود سه نیمه شب است و ادامه داره.
عصر که از محل کارم زدم بیرون، برف خیلی ریز و تند و قشنگی داشت میبارید. دلم نیومد سوار اتوبوس بشم و با اینکه بار و کیفم هم خیلی سنگین بود، راه افتادم توی پیادهرو و زیر برف، راه رفتن. حس خیلی قشنگیه دونههای سفید برف بباره و بیافته روی چادر مشکیات و بعد یا همون موقع آب بشه یا از بین تا و شیارهای چادر قل بخوره و برسه به زمین و آنجا آب بشه. (باید برف خیلی بزرگ و مستحکمی باشه که بعد از این مراحل، هنوز زنده مونده باشه)
سه چهار ایستگاهی را پیاده رفتم در خیابانها و محلات منطقه شش تهران.
برف میبارید، آدمها زیر برف راه میرفتند، خیابان ترافیک بود، دستفروشها کنار خیابان در زیر برف، جنس میفروختند، مغازههای رنگاوارنگ و مردمی که زیر برف راه میرفتند تا برسند به خانهشان.
از مترو که پیاده شدم، هنوز برف میبارید و باز هم یکی دو ایستگاه پیاده رفتم و این بار در منطقه دوازده
دستفروشها کنار خیابان مشغول دستفروشی بودند، مغازهها با چراغ و سردرهای مختلف و رنگارنگ مردم را به طرف خود دعوت میکردند و مردم زیر برف راه میرفتند تا برسند به خانهشان.
زندگی بود، جریان داشت و حرکت میکرد
همه خوشحال بودند، فرقی نمی کرد منطقه یک باشی یا دو یا هرچه دیگر
خدا نعمتش را به همه داده بود.
خدایا شکرت ادامه خواندن “مهمانِ سفید”