مهمانِ سفید

امروز یا بهتر بگویم دیروز، یعنی بیست و پنجم دی ماه، تهران حسابی برف بارید. از بعد از ظهر شروع شد بارش برف تا همین الان که حدود سه نیمه شب است و ادامه داره.

عصر که از محل کارم زدم بیرون، برف خیلی ریز و تند و قشنگی داشت می‌بارید. دلم نیومد سوار اتوبوس بشم و با اینکه بار و کیف‌م هم خیلی سنگین بود، راه افتادم توی پیاده‌رو و زیر برف، راه رفتن. حس خیلی قشنگی‌ه دونه‌های سفید برف بباره و بی‌افته روی چادر مشکی‌ات و بعد یا همون موقع آب بشه یا از بین تا و شیارهای چادر قل بخوره و برسه به زمین و آنجا آب بشه. (باید برف خیلی بزرگ و مستحکم‌ی باشه که بعد از این مراحل، هنوز زنده مونده باشه)
سه چهار ایستگاهی را پیاده رفتم در خیابان‌ها و محلات منطقه شش تهران.
برف می‌بارید، آدم‌ها زیر برف راه می‌رفتند، خیابان ترافیک بود، دست‌فروش‌ها کنار خیابان در زیر برف، جنس می‌فروختند، مغازه‌های رنگاوارنگ و مردمی که زیر برف راه می‌رفتند تا برسند به خانه‌شان.

از مترو که پیاده شدم، هنوز برف می‌بارید و باز هم یکی دو ایستگاه پیاده رفتم و این بار در منطقه دوازده
دست‌فروش‌ها کنار خیابان مشغول دست‌فروشی بودند، مغازه‌ها با چراغ و سردرهای مختلف و رنگارنگ مردم را به طرف خود دعوت می‌کردند و مردم زیر برف راه می‌رفتند تا برسند به خانه‌شان.

زندگی بود، جریان داشت و حرکت می‌کرد
همه خوشحال بودند، فرقی نمی کرد منطقه یک باشی یا دو یا هرچه دیگر
خدا نعمتش را به همه داده بود.

خدایا شکرت ادامه خواندن “مهمانِ سفید”

آدم‌های خوب این شهر

تصور کن؛ مثلا بیست تا یا سی تا یا حتی صد تا دوست داری.
از این صد تا، نود تاشون اذیتت می‌کنن، به حرف‌ت گوش نمی‌دن، حق دوستی‌ات را به‌جا نمی‌یارن … بهشان هم تذکر دادی‌ها
بعد مثلا می‌خواهی شام بدهی به دوستات، نمیشه هم جدایشان کرد، از آن نود تا دلخوری، ولی به‌خاطر آن ده تا هم که شده، همه را دعوت می‌کنی؛ یعنی آنقدر آن ده تا برات عزیزن و دوست‌شان داری که به‌خاطر آن‌ها به آن نود تا هم شام میدی.
نمی‌دونم؛ یه حسی تو این مایه‌ها

مادر

زمانی‌که نعمتی را داری و همیشه در کنارت حسش می‌کنی، قدرش را نمی‌دانی.
اصلا گاهی اوقات یادت می‌رود شکر کنی به خاطر بودن این نعمت در کنارت.
تلنگر و یادآوری کافیست تا یادت بیفتد که باید قدرش را بدانی و شکر کنی خدا را، به‌خاطر وجود او.
“مادر”

طی دو ماه اخیر، دو نفر از دوستانم مادرانشان را از دست دادند و برای همیشه از نعمت بوسه زدن بر دست‌های مادر محروم شدند.
به سایه‌ی عزیز و زهرا تسلیت می‌گویم؛ می‌دانم صبور هستند ولی طلب صبر و وسعت روح برایتان از خداوند طلب می کنم.
روح مادرانتان قرین رحمت الهی باد ان‌شالله

—————————————————-
الان که دارم این‌ها را می‌نویسم اذان صبح دارد از بلندگوی مسجد محل گفته می شود. خدا همه‌ٔ ما را، به حق رحمانیت خودش، رحمت کند ان‌شالله

شکرت خدا جان

پنج شنبه ای که گذشت چهارمین پنج شنبه ماه نوامبر بود که مصادف بود با جشن شکرگذاری یا همون Thanksgiving .
یکی از جشن هایی که بیشتر در آمریکا و مناطق کشت و کاری اش(همون مزرعه) گرفته میشه ولی شهرت جهانی!!! داره و در کتاب های زبانی (مثل هدوی و اینترچنج) که برای آموزش زبان ما نوشته شده حتما اسمی از این جشن برده میشود. درست مثل ولنتاین!!! (نمی دونم چرا ما فقط همین یه جشن اونارو کپی برداری کردیم )
جشنی که به گفته خودشون :هنگام برداشت محصول همه خانواده دور هم جمع میشوند و غذاهای مختلف درست می کنند و خدارو به خاطر نعمت و محصولی که در آن سال بهشان داده شکر میکنند.
فکر میکنم ؛خوب زحمت میکشن یکبار تو سال میشینن و خدارو شکر میکنن!!! اون سر میز و قبل از غذا دعا خوندناشونم فقط برای تو فیلماشونه و تو واقعیت چنین چیزی وجود نداره(بگذریم از اینکه مکاتبشونم با هم فرق داره)
ولی … من همون یکبار تو سال هم خدارو شکر میکنم ؟
جدا یادم نمیاد هیچ وقت موقع خوردن چیزی خدارو شکر کنم. فقط کوچیک که بودم اونم وقتی غذام تموم میشد بهم یاد داده بودن که بگم الحمدلله ولی نمیدونم چرا بزرگ که شدم اونم یادم رفت.
مثلا تو دانشگاه فقه خوندم ولی تمام مستحبات و مکروهات موقع تناول طعام را خوندم برای پاس کردن!!!
الانم مینویسم فقط برای نوشتن؟!؟
فردا اول ذیحجه است.
ماهی که پیامبر فرمودند:” ایامی پاکیزه تر و ارجمند تر از دهه ی ذی الحجه در نزد خداوند تعالی وجود ندارد.”
آغاز این ماه که سالروز پیوند حضرت زهرا سلام الله علیها و امام علی علیه السلام است و نهم و دهم  و البته عید غدیر.
فکر میکنم بهترین فرصت برای شکرگذاری از معبودم است.
” لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید” مشمول عذاب خدا نشویم؟!
همین جا میتونم از خدای قادر و رحیمم به خاطر تمام نعمت هاش حتی به خاطر  نوشتن این مطلب تشکر کنم؟!!؟