تاول

داستان درباره‌ی یه بیماری واگیرداره که از گل‌ولایی در جنگل به چند بچه مدرسه‌ای منتقل میشه و از اونها به بقیه. شهرشون قرنطینه میشه. دو تا از بچه‌ها که گل‌ولای به صورت و چشم‌هاشون خورده، کور میشن. بدن بر اثر تماس باهاش، تاول میزنه ولی دردی نداره، چون عصب‌های درد توسط دشمن میکروبی خورده میشه
حالا این گل‌و لای چطوری بوجود اومده؟
چون جمعیت جهان در حال افزایشه و منابع انرژی کمه، دانشمندا سعی کردن یه سلولی بسازن که تکثیر راحتی داره و میشه ازش به‌جای بنزین و سوخت استفاده کرد
ولی ظاهرا سلول‌ها جهش پیدا میکنن و تو جنگل و سطح شهر پخش میشن و باعث این بیماری میشن

موقع خوندن کتاب، مدام یاد کرونا می‌افتادم و این روزهایی که دنیا گیر کرده داخلش
کاش درمان قطعی کرونا هم پیدا بشه بزودی

نویسنده‌ی کتاب، نویسنده‌ی کتاب محبوب “ته کلاس ردیف آخر صندلی آخر” یا همون “یه پسر تو دسشویی دختراست” است.شخصیت برادلی چاکلز یکمقدار شبیه شخصیت چاد بود

کتاب تخلیه و نوجوون‌هایی که از ماجراجویی خوششون میاد، این کتاب رو دوست خواهند داشت

برای بلندخوانی سرکلاس هم کتاب خوبیه

پاریس من و پدرم

کاربرهای طاقچه خیلی ازش تعریف کرده بودن؛ خوندم تا ببینم چیه این کتاب پر تعریف و شگفت‌زده شدم
البته خود کتاب، شگفت‌زده‌ام نکرد! تعریف‌ها شگفت‌زده‌ام کرد

داستان کتاب آرام و لطیف بود ولی نه پیرنگ درستی داشت نه اوج و فرودی، تنها نقطه‌ای که شاید کمی به داستان اوج میداد، رفتن به مهمانی خانه دوستش بود

و دوست‌داشتنی قسمت کتاب برای من، آن پاراگراف‌هایی بود که درباره‌ی عینک نزدنِ آدم‌های عینکی میگفت که یکی از ستاره‌ها را برای همان قسمت‌ها به کتاب میدهم، دیگری هم برای تصویرهای آرام و لحن آرام و لطیف داستان

در دسته‌ی “دوست‌نداشتنی‌ها” نگذاشتمش، شاید باید دسته‌ی جدیدی بسازم با نام “درکش نکردم.

صفحه گودریدز کتاب

یک شب فاصله

داستان درباره خانواده‌ای پنج نفره است در زمان جنگ سرد در خاک آلمان. درواقع آلمان شرقی و اگر جزئی‌تر بخواهم بگویم برلین شرقی
پدر و یکی از پسرهای خانواده به برلین غربی میروند و فردای آنروز، حصاری لز سیم‌خاردار مرزی بین برلین شرقی و غربی میکشد که بعد دیوار بلندی میشود و بعدتر بیشتر و بیشتر میشود و امکان رفت و آمد بین دو قسمت شهر از بین میرود
خواندن این کتاب باعث شد بروم درباره دیوار برلین بیشتر بخوانم و فهمیدم راه‌هایی که در کتاب برای فرار از آلمان شرقی به سمت غربی در کتاب آمده است، همگی در تاریخ اتفاق افتاده است و چندین‌نفر جانشان را از دست داده‌اند
۳۵ سال دیوار برلین پابرجا بوده است! تصور کنید سی‌و پنج سال نتوانید به سمت دیگر شهرتان بروید و دوستان و اقوام‌تان در آن سر شهر را ببینید حتی امکان تلفن هم نداشته باشید؛ تاریخ چه چیزهایی به خود دیده است و چه چیزهایی به خود خواهد دید!

اما درباره داستان
اوایل، شاید تا یک چهارم اولیه، داستان کشش چندانی نداشت. چند صفحه‌ای میخواندم و رهایش میکردم تا چندروز بعد، اما از اواسط تعلیقات و داستان جذابتر شد و سه ساعت یک عصر تابستان را گذاشتم و تمامش کردم. داستان کشش داشت اما عمق نداشت
درکل نمیدانم بگویم دوستش داشتم یا نه! دو ستاره کم کردم بخاطر حس گنگم و عمق نداشتمش

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

پنج قدم فاصله

از کتاب‌هایی بود که دوست داشتم بخوانم ولی حوصله‌اش را نداشتم!

درواقع بعد از خواندن “خطای ستارگان بخت ما” یک نوجوان این کتاب را معرفی کرد و برایم گفت مثل همان خطای ستارگان است. کتاب را در طاقچه پیدا و نشان کردم که بخوانمش ولی نخوانده ماند تا امروز که فیلم اقتباسی‌اش را دانلود کردم و دیدم.

داستان دختر و پسری نوجوان است که یک بیماری خاص دارند و نباید بیشتر از شش قدم به هم نزدیک شوند ولی عاشق یکدیگر میشوند. کتاب مانند خطای ستارگان، یک داستان غمناک عاشقانه است که پایان تراژدی دارد. کاملا مناسب حس و حال نوجوانی! اما برای نوجوان‌های کشور ما شاید زیاد مناسب نباشد. مگر نوجوان‌های دبیرستانی.
بعد از دیدن فیلم، کتاب را از طاقچه بینهایت گرفتم و خواندمش. اول قصد داشتم فقط نگاهی به داستان بیندازم تا تفاوت فیلم و کتاب کمی دستم بیاید ولی آنقدر جذاب بود که اعتراف میکنم نود درصد کتاب را رج به رج خواندم و تازه بعضی قسمت‌های فیلم را متوجه شدم که چه بوده و چه شده است! فصل پایانی کتاب نیز کلا در فیلم نیامده بود.

کتاب را دوست داشتم. یک عاشقانه‌ی غمناک و البته یک رمان بزرگسال! به نظرم فقط شخصیت‌های این کتاب نوجوان بودند و خود کتاب را نمی‌توان در تقسیم‌بندی کتاب‌های مناسب برای نوجوانان، قرار داد.

ماجراجویان بزرگ

به عنوان یک زن مسلمان که طبعا یکسری محدودیت‌هایی داره، همیشه برام سوال بوده و سواله که تا حالا یک زن مسلمان جهانگرد داشتیم؟ تو اینستا یک مدت دنبالش گشتم ولی پیدا نکردم. از اون آرزوهایی‌ه که همیشه داشتم و گمونم فقط یکبار که تنهایی رفتم شیراز و اصفهان یک کم محققش کردم و سفرهای تنهایی و دانشجویی به عراق و عربستان که گاهی خودم کوچه ها و خیابون ها رو میگشتم. البته مقیاس خیلی خیلی کوچیکیه :))

حالا چرا اینها رو در ریویو این کتاب نوشتم؟ چون کتاب درباره جهانگردها و ماجراجوهای مختلفه. افرادی که به شیوه های مختلف خودشون، جهان رو یا قسمتی از اون رو گشتن و دیدن و کتاب این افراد رو برای نوجوون ها معرفی میکنه و ترغیب میکنه به ماجراجویی. نترسیدن و دنبال کشف رفتن.

حقیقتش یک مقدار تردید دارم که کتاب رو به خواهرزاده‌ام بدم بخونه یا نه! ممکنه تو آرزوها و آینده‌اش تاثیرگذار باشه. حالا تاثیر مثبت یا منفی، نمیدونم.

کاش یک خانم مسلمان جهانگرد پیدا میکردم و خاطراتش رو میخوندم.

پ‌ن: کتاب توسط نشر اطراف منتشر شده.
در گودریدز سه امتیاز بهش دادم

معلمِ کتاب‌فروش

یکی از کار‌هایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتاب‌فروشی‌ه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚

به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبت‌های از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، می‌بینم همین «چند‌ساعت‌نمایشگاه» چه پروسه‌ای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگی‌ها، شرط‌و‌شروط‌ها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامه‌زدن، هماهنگی‌های آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختی‌ها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچه‌ها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچه‌ها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچه‌هایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، می‌ارزید. شاید دوباره بخاطر بچه‌ها چنین کاری بکنم»

کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه می‌کردیم