
نگران دنیایت مباش


زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟
یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …
من واقعا دوست دارم سرزمین مقدس (قدس) رو از نزدیک ببینم. جدای از بعد مذهبی، یکی از تاریخیترین و پررمز و رازترین مکانهای زمینه.
کاش بیاد یه روزی که ما هم بتونیم سفر کنیم به این سرزمین.
ممنونتان میشوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم
“سیدحسین ابن سیدعلی
امروز صبح ، یکی از بچههای فعال کلاس نهم، یکدفعه آفلاین شد.
نیم ساعت پیش پیام داد بهم که “خانم ببخشید. ظهر باتری موبایلم تموم شد و تا عصر برقها قطع بود”
بله. وضعیت برق در عراق، اینطوریه دوستان
بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟
از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که میتوانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”
مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.
امروز دیدمت.
دیدار بعدیمان باشد
زیر آفتاب تیزِ تیر.
آنهنگام که زهر رفته باشد
و تو
آفتابدیده،
خجالتزده،
گلافشان
نشسته باشی منتظر.
مثل قرار هرسال.

به وقت بیستپنج فروردین ۹۹
روزهای شلوغِ کرونایی