چند ساعتی مهمانم بود

مشغول کارهایم بودم که دیدم تبلتم را برداشته و بازی مورد علاقه‌اش را بازی می‌کند! نگاهش کردم و گفتم اجازه گرفتی؟ تبلت را گذاشت زمین، سرش را انداخت پایین و با لبخندی ملیح گفت اجازه میدی بازی کنم؟ گفتم نه! سرش خم‌تر شد و لبخندش محو … با خودم گفتم نیم ساعت دیگر خودم تبلت را میدهم دستش و میگویم الان اجازه داری بازی کنی. ولی نیم ساعت بعد یادم رفت؛ مادرش آمد دنبالش و رفتند …

الان یادم افتاد که فراموش کردم تبلت را بدهم تا بازی کند و عذاب وجدان از شکستن دل یک بچه پنج ساله رهایم نمی‌کند … کاش از یادش رفته باشد … یعنی یادش می‌ماند؟

تولدت مبارک

تولدش بود. داشتم باخودم فکر می‌کردم و با کمک انگشت‌هام حساب می‌کردم که چند سالش شده؛ هفتاد و چهار تا هفتاد و هشت یه سال تا هفتاد و نه دو سال … تا نود و یک هفده سال،هفده سال؟؟؟ وقتی رسیدم به عدد هفده مکث کردم، نتونستم باور کنم؛ باخودم گفتم: «یعنی هفده‌اش تموم شد و وارد هجده سالگی شد؟! نههه، چقدر زود» باورش برام خیلی سخت بود. یه حسِ دل‌تنگی آمد سراغ‌م؛ حسی که خودم‌م دلیل‌ش را نفهمیدم.

یادم آمد روزی را که دنیا آمد؛ دوشنبه بود و من چقدر دوست داشتم آن‌روز نرم مدرسه، چهارم دبستان بودم. وقتی زنگ یکی مونده به آخر آمدن دم کلاس و صدام کردن که وسائلت را جمع کن آمدن دنبالت، چقدر خوشحال شدم. جلوی در مدرسه ماشین ایستاده بود و خواهرهام تو ماشین، منم سوار شدم و رفتیم بیمارستان. پرستار آمد و یه نوزاد کوچولو را که لای یه پتو صورتی پیچیده شده بود، بهمون نشون داد. اولین نوزادی که حسِ نزدیکی زیادی باهاش داشتم، یه دوست خوب برای من، یه سارای نازنین که من را خاله کرده بود.

این هفده سال مثل یه فیلم از جلو چشم‌هام رد میشه؛ همه‌ی خاطرات‌م با خواهرِ کوچک‌م … اشک‌هامو پاک می کنم و گوشی رابرمیدارم و زنگ می‌زنم بهش. تولدت مبارک عزیزِ دلِ خاله

بوسه‌ی کودکانه

آماده شده بودم و مشغول درست کردن روسری که صداش آمد :”باطمه، تودا میلی؟”¹  گفتم: “دارم میرم بیرون، سرکار”، “منم بیام؟”، “نه خاله جون، تو بمون خونه پیش مامانی، من زود برمی‌گردم”، “ژود میای؟”، “اوهوم، زود میام”

در خونه رو که خواستم ببندم باز صداش آمد “باطمه، بیها” خم شدم تا ببینم چیکارم داره که گفت: “بوست کنم” و هم‌زمان جای دو لب کوچیک را روی چونه‌ام احساس کردم.

سه ساعت میگذره که از خونه خارج شدم، هنوز حس قشنگ و شیرین محبت “علی” را توی وجودم حس می‌کنم، روز خوبی را برام آغاز کرد این فرشته‌ی دو ساله.

¹. “فاطمه، کوجا میری”

فاطمیه‌ام، محرم شده

این روزها همه از فاطمیه و مادر میگویند و مینویسند ولی من این روزها مدام با خودم میگم :
” ای وای از دل رباب”

فاطمه سادات و علی؛ شش ماهه شده اند.

نوزاد شش ماهه


وقتی با چشمان معصومشان به آدم خیره میشوند.
وقتی کودکانه و ملیح میخندند.
وقتی …

وقتی گرسنه هستند و گریه میکنند.
وقتی از شدت گرسنگی انگشتشان را میمکند.
وقتی بی تابی میکنند.
وقتی ضجه میزنند.

وقتی زیر گلویشان را بوس ه میزنم.
وقتی نرمی و نازکی پوستشان را لمس میکنم.
وقتی مادرانشان را میبینم که چه عاشقانه کودکشان را بغل میکنند.
وقتی میبینم مادر و پدرانشان برای کوچک ترین ناراحتی نوزاد، غمگین میشوند.

وقتی … وقتی … وقتی

لا یوم کیومک یا ابا عبدالله (علیه السلام)

گوش کنید

سهم لب آفتاب را باید داد
تاوان دل رباب را باید داد
لب تشنه و چشم بسته و دست جدا
این گونه جواب آب را باید داد


پ. ن: این روزها خیلی پیامک می آید که روزهای شهادت مادرت است، برایمان دعا کن.
و من به این می اندیشم که فرزند رو سفیدی هستم یا خیر.

برایم دعا کنید

 

دنیای مسئولیت ها و وظایف

فاطمه سادات و علی ؛ میشناسیدشان . قبلا نوشته بودم

چند روز قبل، برای چند ساعتی نگهداری شان به من سپرده شده بود و مادرهایشان برای انجام کاری بیرون رفته بودند.
ساعت اول خواب بودند و من هم با آرامش به کارهایم میرسیدم.

ولی بعد از چند ساعت که بیدار شدند همه ی کارها را کنار گذاشتم و  رفتم کنارشان
یکی را بغل میکردم تا گریه نکند، ان یکی را در کالسکه تکان میدادم.
شیر خشک را در شیشه برای یکی تکان میدادم و آن یکی را تمییز !!! میکردم.
برای یکی لالایی میخوندم و برای دیگری شکلک در می اوردم تا بخندد

نفهمیدم چطور چند ساعت گذشت و من فرصت نکردم هیچ کار کنم غیر از مواظبت از این دو

————————————————–

مجردانه

– دانشگاه میرویم و تحقیق و درس و این جور صحبت ها
– هر روز صبح با خیال آسوده میرویم سرکار و عصر برمیگردیم خانه بدون هیچ دغدغه
– در کلاس های فوق برنامه ای که دوست داریم ثبت نام میکنیم و وقتمان را میگذرانیم
– چند وقت یکبار با دوستان قدیمی دوره میگذاریم و چند ساعتی با هم و دور هم هستیم.
– بازار میرویم و خرید میکنیم. نه فقط ضروریات. آنچه دل ! بخواهد .
– شب ها تا دیروقت بیداریم و کتاب میخوانیم.
– هر زمان که بخواهیم سراغ کامپیوتر میرویم و ساعت ها پای آن مینشینیم    

دنیای مجردانه ما پر شده است از انواع این کارها بدون داشتن مسئولیت و دغدغه خاصی
دغدغه ای اگر باشد، که هست، نه در حد آنچه بزرگتر ها و والدین دارند.

پ.ن : همه ی این مجردانه ها، برای من نیست. انچه به ذهنم میرسید را نوشتم.

————————————————

وقتی آن چند ساعت گذشت و نفهمیدم من !!! و کارهایش چه شدند، این فکر را میکردم که یک مادر و یک زن، وظیفه اش چیست و تا چه حد باید از خود گذشتگی و از من!گذشتگی داشته باشد؟

آزادی یک زن یا یک مرد بعد از ازدواج و مسئولیت های جدید تا کجا معنا میشود؟
مسئولیت های جدید، چقدر مانع کارها و فعالیت های قبل میشود؟
اولویت بندی کارها و مسئولیت ها چگونه است؟

و چرا در دنیای امروز، سخت است این از خود گذشتگی ها ؟!؟

باید هر زمان و در هر موقعیتی که هستیم به این فکر کنیم که حال وظیفه مان چیست و باید چه کنیم.
زمان توقف نمیکند و شرایط یکسان نیست.

برای من. برای تو


پ.ن : آمده ایم در این دنیا برای به دوش کشیدن مسئولیت ها. از دیروز تا فردا
هیچ گاه توقف نکن

شاید بهانه ی اصلی برای نوشتن این پست، صحبت کوتاهی بود که با یکی از دوستانم، امروز داشتم.

 

علی آقا به سربازی میرود

علی آقا امروز باید برود مهدکودک.

چهار ماه و بیست و هشت روزش است.

باید از مادر جدا شود و هر روز از هفت صبح تا حدود چهار بعد از ظهر، در مهدکودک و با مربی سیر کند.

شیرخشک، رفتار نچندان مهربانانه و مادرانه مربی، محیط جدید و نا‌آشنا و از همه بد‌تر نبودن مادر کنارش.

برایش بمیرم…

زندگی در طهران در قرن بیست و یک… توقع بیشتری هم نمی‌رود.

لعنت بر فمینیسم‌ها که برای پیدا کردن وجه اجتماعی برای زنان، مهدکودک را ساختند.

چه گناهی کردند کودکان امروزی…. علی خیلی کوچک است… فقط پنج ماه دارد… ولی…

کاش لااقل قانون شش ماه مرخصی زایمان، در محل کار خواهرم اجرا می‌شد.

یعنی من هم روزی مجبور می‌شوم کودک نوزادم را به مهد بفرستم؟

دل میرود ز دستم

همیشه میگفتم “وابستگی فرق دارد با دلبستگی”
شعارم این بود و عقیده ام.

میگفتم :” آدم دل بسته میشود، دلبسته ی کتاب، دوست، حیوان، خانواده و هر چیز دیگر، ولی نباید وابسته شود”

من پرنده هایم را خیلی دوست داشتم ولی وقتی دیدم نگه داری شان هم برا یمن سخت شده و هم خودشان اذیت میشوند، راهی شان کردم که بروند. دوستشان داشتم و حتی دل بسته ولی وابسته نبودم که ترک کردنشان برایم ناراحت کننده باشد و غیر ممکن.

گاهی که بحث زندگی در یک شهر یا کشور دیگری میشود، میگویم مشکلی با این مساله ندارم، ادم باید خودش را  با شرایط وفق دهد، و همیشه به “بی احساسی” متهم میشوم.
ولی میگویم “وابستگی فرق دارد با دلبستگی “

شاید هم اشتباه کنم … احساسم، تفکرم یا حتی معنای لغت
همه ی اینها را گفتم تا بگویم :

    ” احساس میکنم به این دو فرشته وابسته !!! شده ام”

وقتی یک هفته نبینمشان پر پر میزنم.

به خاطر دیدنشان راهم را دور میکنم و برای حتی نیم ساعت هم به خانه برمیگردم تا ببینمشان و با انرژی به کارهایم برسم.

خدا را شکر میکنم بابت این دو هدیه ی گران بها به خانواده ام.

شکرلله شکرلله شکرلله