همدیگر را درک کنیم

برگه‌ی سفیدِ کادربندی شده را بین‌شان پخش می‌کردم؛ می‌خواستم دور از هم بنشینند. اطمینان میدادم نه امتحانی است، نه نمره‌ای و نه هیچ ارزشیابی؛ فقط و فقط قرار است هرکس هرآنچه می‌شنود بکشد. می‌خواستم هیچکس با دیگری و حتی با من صحبتی نکند، سوالی نپرسد. خودم هر جمله را، دوبار یا حتی سه بار تکرار خواهم کرد.
آنگاه شروع می‌کردم.
تصویر کارتونی و ساده‌ی تلویزیونی که برای خود ذخیره کرده بودم را، توصیف میکردم و می‌خواستم آنچه از توصیف من می‌شنوند بر کاغذِ سفید جلویِ رویشان بکشند.

“یک مستطیل بزرگ بکشید. داخل مستطیل با فاصله‌ی نیم متر یک مستطیل دیگر بکشید. حالا داخل مستطیل دوم سمت راستش یک مستطیل عمودی بکشید با عرض حدود پنج شش سانت. حالا …”

و همینطور تا آخر تصویر را برایشان شرح میدادم؛ با اندازه، موقعیت، شکل هندسی.
توصیفات که تمام میشد، می‌خواستم برگه‌هایشان را وسط بگذارند و همگی مال بقیه را ببینند. نتیجه خیلی جالب بود.

⬅️ توصیف واحد از دهانِ یک شخص واحد، ولی برداشت‌ها و تصاویر متفاوت.

برایشان می‌گفتم که تمامِ مسیرِ زندگی‌ای که در پیش دارند، همین نقاشی است؛ همین تفاوت‌ها، همین برداشت‌های مختلف.
خیلی وقت‌ها از یک حرف واحد، من مفهومی را میفهمم و دیگری مفهوم دیگری را. آدم‌ها با هم فرق دارند، ادراک‌شان، فهم‌شان، آگاهی‌شان؛ بخاطر شرایط متفاوتی که داشته‌اند فرق دارد.
می‌گفتم در هر موقعیتی که قرار گرفتید، تصور کنید طرف مقابل در چه شرایطی است؟ شرایطش مثل شماست؟ عقایدش، تفکرش، تربیتش، اخلاقش، رفتارش مثل شماست؟ قطعا نیست. چون آدمها متفاوت خلق شده‌اند. ممکن است از یک حرف واحد، برداشت‌های متفاوتی داشته باشند و الزاما تفکرشان مثل منِ نوعی نباشد.
این را یادتان بماند، در همه‌ی موقعیت‌های زندگی. آنگاه زندگی برایتان قابل تحمل‌تر میشود.

اینها را به دانش‌آموزانم می‌گفتم، گفتم اینجا هم بنویسم؛ شاید کمک کند که زندگی برای شما هم قابل تحمل‌تر شود؛ زیباتر شود.

دو ماه گذشت

‏انگار
وقتی زمان میگذرد،
غم ته‌نشین میشود
و سنگین‌تر…

دو ماه شد که
رفتی بابا

امروز، پُرم از حس‌های متفاوت از غم
کل وجودم را غمِ دوماهه‌ی رفتن بابا پر کرده و از طرف دیگر تبریکاتِ روز معلمی که امسال نداشتمش، می‌آید و قلبم را چنگ میزند.

[آه آدمیزاد، چقدر ضعیف و بیچاره‌ای]

به سفارش مادرم

اول ازهمه فونت کتاب توی ذوقم زد. ی های کشیده تا صفحه‌ی آخر کتاب روی اعصابم بودند
بعدتر، روایت در روایت آوردن آن هم بعضا طولانی و شرح مسافرتی دیگر به نقطه‌ای دیگر در جهان که گاه ربط خاصی به روایت اصلی نداشت، حوصله‌ام را سر برد. بعضی استعاره و تشبیه‌ها و توصیف‌ها هم لوس و کم‌وزن بود از نظرم

اما خوبی‌های کتاب: روایت از قلم یک آدم غیرعاشق است، کسی که آمده ببیند و برای دیگری بنویسد و شرح دهد. یک زاویه دید جدید و بدون حال و هوای سوزناک و دلدادگی
عکس‌ داشتن هر بخش و تصویرسازی ذهنی برای مخاطب از شخصیت‌های روایت‌ها، یکی از نکات مثبت کتاب بود که رنگی بودن آنها، ارزش‌شان را بیشتر کرد

چهلم

آنهایی که “داغ” دیده‌اند خوب می‌دانند و می‌فهمند که داغ سرد نمی‌شود، از یاد نمی‌رود. حتی وقتی مدتی می‌گذرد، سوزناک‌تر می‌شود.

این پست را به بهانه‌ی چهلمین روز رفتن پدرم می‌نویسم؛ چند توصیه از روایات و بزرگان که برای رفتگان چه بخوانیم و چه کنیم. رسم دنیا بر همین است و چه بخواهیم و چه نخواهیم زندگی این روزها را برایمان دارد.
خدا همگی‌مان را بیامرزد.

🥀حضرت علی ع: اموات خود را زیارت کنید که آن‌ها به زیارت شما خوشحال می‌شوند، سپس حاجت خود را نزد قبر پدر و مادر بخواهید، خدا به احترام آنها دعای شما را اجابت میکند.

👌 آداب زیارت اهل قبور:
داشتن وضو، رو به قبله بودن هنگام زیارت، وارد شدن از سمت پای میت، قرائت قرآن رو به قبله، دعا کردن و درخواست مغفرت الهى براى اموات، خواستن حاجت خویش از خداوند نزد قبر پدر و مادر، دادن صدقه برای اموات، ریختن آب پاک بر روی قبر. دست گذاشتن روی قبر

⏱ بهترین زمان زیارت اموات
از بهترین مواقع زیارت، بعدازظهر روز پنج‌شنبه تا غروب، صبح شنبه و صبح جمعه از اذان صبح تا طلوع آفتاب. بعد از غروب مکروه است.

🏴 چه کارهایی کنیم بهتر است؟
ثواب اعمال خود را به همه اموات خود و اموات قبرستان هدیه کنید. با این کار از ثواب اعمال شما برای میت خود کم نمی‌شود، چه بسا خیرات بیشتری به او می‌رسد. چه بهتر که ثواب اعمال خود را به یک معصوم هدیه کنید و از ایشان بخواهید تا به اموات تقدیم کنند تا ارزش چند برابری پیدا کند.
از امیرمؤمنان (ع) نقل شده که هر کس داخل قبرستان شود و زیارت اهل قبور را بخواند، خداوند ثواب بسیار براى او و پدر ومادرش مى‌نویسد.

📖آنچه خوب است خوانده شود:
وقتی بر سر مزار عزیزتان می‌روید، منقول است این موارد را بخوانید:
یازده مرتبه سوره «قل هو الله»
«انا انزلناه» هفت مرتبه
سوره‌های «یس» «مُلک» «واقعه» «صافات» و «احزاب»
از قول ایت ا.. بهجت: خواندن یک مرتبه حمد و یک مرتبه چهار قل و هفت بار سوره قدر و سه مرتبه آیه الکرسی گنجی است برای میت و گره از کار قرائت‌کننده باز می‌کند.

🕋نماز هدیه به اموات:
دو رکعت است. در هر رکعت یک بار حمد و سوره کافرون و توحید قرائت شود و بگوید: «اللّهمّ، إنّى قد وهبت ثوابها لأهل المقابر من المؤمنین.»

🙏 ممنون میشوم روح پدرم را به صلوات یا فاتحه‌ای مهمان کنید.

گزارش سال نود و نه

خب. طبق سنت هرساله، اینجا می‌نویسم که سال گذشته چه تعداد کتاب و چه تعداد فیلمی دیدم.

به گواهی سایت گودریدز سال نود و نه 79 کتاب خوندم. نسبت به سال قبل حدود بیست پنج کتاب بیشتر خوانده ام. خیلی از کتاب‌ها نوجوان است و خیلی‌هایشان هم صوتی که از فیدیبو و طاقچه گوش داده‌ام.

به گواهی آی‌ام‌دی‌بی در سال نود و نه ۸۶ فیلم دیده‌ام که نسبت به سال قبلش حدود پنجاه تایی بیشتر شده شده است. البته بخشیش قسمت‌های مختلف دو تا سریالی که دیدم و هرکدوم بالای یک ساعت بود و من هم جداگانه ثبتشون کردم. فیلم “گتسبی بزرگ” رو در روزهایی که کرونا گرفته بودم دیدم و دیدنش باعث شد قفل کتابش بالاخره برام باز بشه و بفهمم شخصیت‌هاش کی به کیه و بعد دیدن فیلم، کتابش رو خوندم.

در کل سال نود و نه سیر صعودی هم در خواندن کتاب و هم در دیدن فیلم داشته‌ام و دعای سال قبل که گفته بودم امیدوارم سال بعد صعودی بشود، محقق شد

پ‌ن: این مطلب را فروردین ۱۴۰۱ می‌نویسم. پارسال آنقدر حالم بد بود و آنقدر داغ رفتن بابا برایم سنگین بود که اصلا فکر این چیزها نبودم. امسال که خواستم گزارش سال هزارو چهارصد را بنویسم، متوجه شدم که پارسال را ننوشته ام و صرفا آمارش را از روی سایت‌ها وارد کردم.

حسین ابن علیِ ما


آخرین شب بود؛ آخرین شبی که بابا، در خانه‌ی زمینی خودش بود. سیزده رجب؛ روزِ پدر… الانی که شانزده روز از رفتن بابا می‌گذرد، می‌گویم شب آخر بود، وگرنه آن شب که باورمان نمیشد بابا فقط پنج شبِ دیگر مهمانِ قفسِ این دنیاست…
از عصرش حالشان ناخوش شد. به دکترشان زنگ زدیم. گفت این کار را کنید و آن کار را کنید. همه را کردیم. شب را تا صبح با خواهرها تقسیم کردیم و بالای سرشان بیدار ماندیم.
ساعت حوالی دو نیمه شب بود. دستِ بابا را آرام در دستم گرفتم [گرمایِ دستانش، گرمایِ دستانش … آه] و زیر لب شروع به گفتن ذکر “یا کاشف الکرب” کردم. سکوت شب بود و صدای قل قل کپسول اکسیژن و زمزمه‌ی آرام من. چشمانم را بسته بودم و گنبدِ طلایی با گلدسته‌های کاشی مشکی‌دار را مقابلم تصور می‌کردم. از جانِ دل می‌خواستم سیصد و سیزده بار قسم‌شان بدهم “کرب”م را حل کنند؛ پاک کنند.
نمی‌دانم قسم چندم بودم که زمزمه‌ی آرامی شنیدم. چشمانم را باز کردم. لب‌های بابا بود. لب‌های بابا بود که داشت تکان می‌خورد و همراه با من ذکر را تکرار می‌کرد؛ “یا کاشف الکرب عن وجه الحسین” دستشان را آرام فشردم؛ لبخندی زدم و ادامه دادم “اکشف کربی بحق اخیک الحسین علیه السلام” و دلشوره‌ی دلم را به خیالِ ضریح‌شان گره زدم.
‌‌
حسینِ بن علیِ ما، پنج روز بعد کرب‌ش، گرفتاری‌اش، اندوهش رفع شد و پرواز کرد؛ ان‌شاءالله همنشین حسینِ ابن علی علیه‌السلام و برادر بزرگوارشان باشد.

آقایان من، پسرانِ امیرم علی علیه‌السلام
میلادتان بر ما مبارک
الحمدلله که محب شماییم
الحمدلله که شما را داریم
الحمدلله

دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

“دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


‌‌