صبحهای شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه میرفتم و به جای هفت، شروع کلاسها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بستهاش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بندهخدا را از خواب بیدار کنم تا آن کلهیسحرِ خلوت، در کوچه یک لنگهپا نیاستم. میرفتم مینشستم در کلاس و گاهی چینش صندلیها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه میرفتم تا کمکم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک میگویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمیرود که نمیرود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانهنویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصهای را که یکسال بیشتر است اجازه ندادهام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پروندههای باز و نیمهبازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور میگوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!
از دردها۸۲۳۰;
وقتی عزیزی از خانوادهای میرود، دوست و فامیل و آشنا روانهی خانهاش میشوند؛ که چه؟ که کنار بازماندههایش باشند؛ که مرحمی باشند بر داغشان؛ که همراهیشان کنند در این سختترین و دردناکترین لحظاتِ زندگیشان.
کرونا که آمد، مخصوصا تا یکسال اولش، داغدیدگان آن روزها علاوه بر غمِ عظیمِ از دست دادنِ عزیزشان، غمِ تنهایی را نیز لحظه به لحظه بر دوش کشیدند. خودشان بودند و خودشان. در خانه، در تشییع، در تدفین، حتی در هماهنگی مجلسهای مجازی.
زنی تعریف میکرد همسرم که فوت کرد و دفنش کردیم، آمدم خانه؛ تنهایِ تنها. هیچکس کنارم نبود.
و این درد را، این غم را، این بغض را فقط آنهایی میفهمند که خودشان این شرایط را درک کردند.
و شاید تنها تسکینِ دلِ داغدارشان، یاد کردنِ تشییع شبانه و مخفیانه حضرت زهرا (سلامالله علیها) و حضرت علی (علیهالسلام) بود. شاید تنها تسکین دل داغدارشان، یادآوری تشییع غریبانهی حسنابنعلی علیهالسلام و تیراندازی به تابوتش بود. شاید تنها تسکینِ دل داغدارشان، عصر عاشورا و پیکری که تشییعی نداشت، بود… لا یوم کیومک یا اباعبدالله

پن: بیش از یکسال است که این جملات در قلبم سنگینی میکند و هروقت نگاهم به این عکس میافتد، نفسم میگیرد و اشک مهمان چشمهایم میشود.
بابا را به خاک سپرده بودیم و جز یکی از دوستان مادرم، خانمی نبود که ما دخترکان تازه یتیم شده را آرام کند و دلداری دهد؛ خودمان بودیم و خودمان… و روضهی غریبیِ آلِ محمد (صلاللهعلیهماجمعین)
خدای ما بچه آدمها
ما، یعنی بچههای آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقتها کارهایی را منع میکنیم و بدِ کسانی را میگوییم که آن را انجام میدهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!
خدایِ ما بچه آدمها، لطفی کن و در چنین موقعیتهایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.
پن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگیمان اتفاق میافتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگیمان، خیلی ترسناک است.
گزارش سال هزار و چهارصد
طبق سنت هرساله، اینجا مینویسم که در سال گذشته چه تعداد کتاب خواندهام و چه تعداد فیلم دیدهام. از اول فرودین امسال میخواستم اینکار را انجام دهم ولی آنقدر نشد تا رسید به آخرین روز فرودین که مطابق است با اولین شب قدر. این مطابقت از جهت “حاسبوا” بودن برایم ارزشمند است. آن هم برای سالی که شاید به جرات میتوانم بگویم بدترین سال عمرم بود. ضربهای که اسفند سال قبلش با رفتن بابا خوردم، کل سال قبل همراهم بود. غمی که نتوانستم مدیریتش کنم و گذاشتم مرا در خود غرق کند و ببرد تا افسردگی و برسد به استعفا و کنارهگیری از همهی فعالیتها و کارها و خانهنشی. و این خانهنشینی منجر شد به خواندن و دیدن. خواندن و دیدن. در ادامه اگر با یک سیر صعودی عجیب نسبت به سالهای قبل مواجه شدید، تعجب نکنید و بدانید این خواندنها و دیدنها توسط یک زن افسردهی غمزدهی خانهنشین اتفاق افتاده است. امیدوارم آمار سال بعد ازین کمتر باشد که نشانهای باشد برای خوب شدن حالم.
به گواهی سایت گودریدز سال هزارو چهارصد ۱۱۰ کتاب خواندهام. نسبت به سال قبل حدود سی کتاب و سال قبلترش پنجاه کتاب بیشتر خواندهام. بخش عمدهی کتابهای پارسال مثل دو سال قبل کتابهای کودک و نوجوان است. که بخاطر علاقه شخصیام گاهی از طاقچه بینهایت کتابهای کودک را مطالعه میکنم.
از میان کتابهایی که خواندهام “سربلند” در موضوه زندگینامه، “کاهن معبد نینجا” در موضوع سفرنامه، “خانه لهستانیها” و “موشها و آدمها” در موضوع رمان، “ماهیها پرواز میکنند” و “دلهرهها” و “جنگی که نجاتم داد” در موضوع رمان نوجوان، “گرگی که از کتاب بیرون افتاد” و “این کتاب را لیس نزنید” و “من صندلی نیستم” در موضوع کودک، “کرگدنها هم عاشق میشوند” در موضوع درام عاطفی، “قصه قبرستون” در موضوع روزنوشت و “یک روز دیگر” از جهت تحت تاثیر قرار دادنم، دوستشان داشتم و به همگی امتیاز بالای چهار در گودریدز دادهام.
به گواهی آیامدیبی در سال هزاروچهارصد، ۲۹۶ فیلم و سریال دیدهام! بله تعداد عجیب است مخصوصا نسبت به سال قبل که تعدادشان ۸۶ عدد بود. البته بالای هشتاد درصد از این عدد، قسمتهای مختلف سریالهایی است که دیدم و هر قسمت را جداگانه در لیستم وارد کرده ام.
از بین فیلمهایی که دیدم “اسلو” “به بالا نگاه نکن” “گیفتد” “کودا””خورشید” “بیست و سه نفر” و از بین انیمیشنها “لوکا” “اینکانتا” و از بین سریالها “خدمتکار” “زخم کاری” فصل اول “سیزده دلیل برای اینکه” “اسکوئیدگیم” را دوست داشتم. هرکدام به یک دلیل.
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
ملکه بطحا
۱. بیست سال پس از عامالفیل بود. برخی از جوانمردان قریش دور هم جمع شدند. دست در آب زمزم کردند و باهم پیمان بستند که اگر بر کسی از اهالی مکه یا بیگانهای در این شهر ستمی رود، او را یاری کنند تا حق خود را از ظالم بگیرد. پیمان “حلفالفضول” از شریفترین پیمانهای میان عربها بود.
“اسد بن عبدالعزی بن قصی” یکی از آن جوانمردان حاضر در پیمان بود؛ پدربزرگِ خدیجه
۲. حاکم یمن آمده بود مکه. میخواست حجرالاسود را با خود به یمن ببرد. خویلد بن اسد که از طرفداران آئین ابراهیمی بود، جلوی او ایستاد و نگذاشت دستی به حجرالاسود بزنند. ایمان او آنقدر بالا بود که باعث شد از سپاه بزرگ یمن نترسد. خویلد پدرِ خدیجه بود.
۳. برخی تاریخنویسان نوشتهاند سه سال قبل از عامالفیل بدنیا آمد، برخی نیز میگویند ده یا پانزده سال. در آن روزگار جاهلیت آنقدر پاکدامن و درستکار بود که “طاهره” خطابش میکردند.
۴. از ثروتمندترین زنان قریش بود و با مالش تجارت میکرد. روزی ابوطالب به نزدش آمد و درخواست کرد، مقداری از مالش را به برادرزادهاش بدهد تا با آن سرمایه به صورت مضاربه برایش کار کند. نام “محمدامین” را به نیکی زیاد شنیده بود. قبول کرد.
۵. غلامش “میسره” را در سفر تجاری به شام، همراه “محمدامین” فرستاد. در آن سفر، از همیشه بیشتر سود کرده بود. میسره برایش از کرامات محمد در سفر تعریف کرد. بیش از قبل شیفتهی محمد شد.
۶. زیبا بود. ثروت فراوان داشت. زیرک و باهوش بود. خواستگاران فراوانی از طبقه ثروتمند داشت. اما دلش با “محمدامین” بود. جوانی یتیم و بدونمال، اما درستکار و بااصالت. آنقدر شیفتهاش بود که برخلاف رسم و رسوم خودش پا پیش گذاشت و از محمد خواستگاری کرد.
۷. محمد (صلیاللهعلیهوآله) که از حرا برگشت و شرح آنچه گذشته بود را گفت، خدیجه بیدرنگ به او و دینِ جدید ایمان آورد. اولین بانوی مسلمان.
۸. یکی از ثروتمندترین افراد جزیرهالعرب بود. هشتاد هزار شتر داشت در چندین کاروان تجاری. همهشان را در اختیار پیامبر گذاشت. تمام ثروتش در راه اسلام صرف شد. خاصتا سالهای محاصرهی اقتصادی در شعب ابیطالب. پیامبر جایی گفت “اسلام جز به شمشیر علی علیه السلام و ثروت خدیجه سلام الله علیها برپا نشد”
۹. ده سال از بعثت میگذشت. فاطمهاش پنج ساله بود. در محاصرهی اقتصادی شعب ابیطالب بودند که از دنیا رفت. رفتنش آنقدر بر محمد صل الله علیهو آله سخت بود که نام آن سال را عامالحزن گذاشت. (ابوطالب نیز چند ماه قبل فوت کرده بود) پیامبر با ردایی که از بهشت آمده بود، خدیجه همسرعزیزش را کفن کرد و در قبرستان معلاه مکه به خاک سپرد.
این مطلب را برای مجله اینترنتی واو نوشتهام.
زنی که دوست نداشت منفعل باشد
🔻در کاظمین متولد شد، دو سالش بود که پدرش را از دست داد. بعد از آن او مانده بود و دو برادرش، سیدمحمدباقر و سیداسماعیل. آمنه اسماش بود. وقتی یازده ساله شد، همراه برادرانش به نجف رفت. او هم میخواست درس دین بخواند. آنسالها حوزه نجف قسمت خواهران نداشت، این بهانه باعث شد که استاد اصلی آمنه، برادرش سیدمحمدباقر شود. آمنه حیدر صدر، مشهور به بنتالهدی آنقدر با جدیت و تلاش درس خواند که تا درجه اجتهاد پیش رفت.
🔹درس خوانده بود و فعال وقتش را گذاشته بود برای کار فرهنگی، از کلاس قرآن و امور دینی برای دختران جوان گرفته تا نوشتن داستان و رمان برای مجلهی الاضواء. شمشیر بسته بود که دخترها در مورد الگوها و غربیها اصل ماجرا را بدانند و زود خودشان را نبازند. مدارس الزهرا(س) در شهرهای بغداد شعبههای مختلفی داشت. این مدارس وابسته به صندوق خیریه اسلامی بود. بنتالهدی سرپرست این مدارس شد. او برای آموزش بیشتر معلمان کلاس برگزار میکرد، چیزی شبیه به همین دورههای ضمن خدمتی که این روزها ما داریم. اما او در سالهای ۱۳۵۰ یعنی ۱۳۱۰ شمسی، در روزهایی که رضا پهلوی تلاش میکرد به بهانههای مختلف بین نمد جمهوری و دیکتاتوری برای خودش کلاه جذابی بدوزد، این کار را انجام داد.
🔸️به دانشجوها اهمیت میداد. برایشان وقت مشخص میگذاشت و سوالاتشان را بیجواب نمیگذاشت. بهانهای شد و مدارس را تحویل وزارت تعلیم و تربیت عراق داد. اما اسحلهاش را زمین نگذاشت. نوشتن، وسیله و ابزارش بود.
🔹️زنان و دختران عراق را رها نکرد. اولین زن شیعهای بود که برای دختران نوجوان داستان نوشت. او آنها را ناخواسته وادار به تفکر میکرد. فعالیت سیاسی و روشنگری را با استاد، برادر، یار غارش، محمدباقر دنبال میکرد. قطعا شما هم تعجب کردید که در آن دوره از خفقان حزب بعث چنین روحیهای چطور فعال مانده بود. برادرش را دستگیر کرده بودند. او هم زینبوار برای حسینش سخنرانی و روشنگری کرد.
🔸️بنتالهدی به حرم امیرالمومنین(ع) رفت و در خطابهای غرا در خصوص دستگیری سیدمحمدباقر صحبت کرد. او با این سخنرانی آتشی روشن کرد که دامنه آن از نجف شروع شد و تا بغداد، کاظمین، فهود، نعمانیه، حتی لبنان و بحرین و ایران … کشیده شد.
🔹️دولت بعث برای خاموشی این آتش دست به کار شد و او را دستگیر کرد و به شهادت رساند؛ آمنه به برادرش رسید. این خواهر و برادر طاقت دوری هم را نداشتند و هر دو در ۲۴جمادیالاول ۱۴۰۰ قمری به دست رژیم بعث عراق به شهادت رسیدند.
این مطلب را برای مجله واو به مناسبت سالروز شهادت بنتالهدی صدر نوشتهام.
سفره رمضانی
امسال در شبکههای اجتماعی انداختن سفره رمضانیه بیشتر از سالهای قبل باب شده است. سفره هایی که نشانههایی از رمضان داشته باشد و در بخشی از خانهمان جای داده شود به منزله آمدن رمضان در خانه و شادی اهل منزل برای قرار گرفتن در این ماه. برای خانواده هایی که بچه دارند، روش خوبی برای آشنا کردن فرزندان با این ماه و شاد بودن و متمایز بودنش با ماههای دیگر میتواند باشد.
قسمتی از اپن آشپزخانه ما، با تغییر هر فصل تزئیناتش تغییر میکند. مثلا با شروع زمستان، تم برگ کاج و شمع میگذارم، شروع پائیز میوه کاج و شمع زرد و اینها، بهار سفره هفت سین
امسال سیزدهم فروردین که سفره هفتسین را جمع کردم، این سفره رمضانی را به جایش پهن کردم.
