یکسال شد بابا

اینکه خاک سرد است را اصلا قبول ندارم. گمان کنم هرکس که عزیزی را از دست داده باشد هم مثل من با این حرف مخالف است. داغ، آن هم داغ عزیز اگر سالها نیز از آن بگذرد سرد نمیشود که هیچ، تا سال اول و سالهای اول هر روز که بگذرد داغ‌تر می‌شود. فقط زمان باعث میشود در جریان عادی زندگی گاهی یادت برود چه داغی بر دل داری.
نمی‌دانم شاید خود بابا کاری کرد که امسال یک هفته مانده به سالگردش در خانه نباشم تا هر روز و هر ساعت زانوی غم بغل بگیرم و یاد پارسال کنم که پارسال این ساعت بیمارستان بودم و این شد و آن شد و تمام آن روزهای سخت و تنها برایم مرور شود و اشک بریزم و قلبم تیر بکشد… آه بابا، بابای مهربان من… بابای عزیز من … ببخش مرا اگر برایت کم گذاشتم… ببخش مرا و همه‌ی مان را

مراسم سال بابا


زندگی در پیشرو

پسری مسلمان و حرام‌زاده به اسم محمد که مومو صدایش می‌زنند، مادرش فاحشه‌ای بوده که در ابتدای کتاب معلوم نیست چه بر سر او و پدر محمد که یکی از مشتری‌هایش بوده، آمده است
مومو در خانه‌ی پیرزنی یهودی که خود در زمان جوانی فاحشه بوده بزرگ میشود؛ خانه‌ای که در ازای گرفتن پول از فرزندان فاحشه‌ها مراقبت می‌کند.
مسلمان، حرام‌زاده، فاحشگی، یهود، دین، خدا … اینها واژگانی است که در این داستان زیاد میشنوید و شخصیت‌ها و بن‌مایه داستان بر پایه‌ی آن بنا شده است
پسرک مسلمان به پیرزن جهود کمک میکند تا آخرین خواسته‌اش برسد و پیرزن جهاد یک پسرک حرامزاده مسلمان را بزرگ کرده است.

دوست داشتم در زمان سفر کنم و بفهمم چه شده طرح چنین داستانی در ذهن رومن‌گاریِ یهودی که نهایت با اسلحه خود را می‌کشد، شکل گرفته است

اصل داستان و ایده‌هایش را دوست داشتم، اما روح حاکم بر آن را، نه

نوشته شده در اکانت گودریدز

یکسال

هفت اسفند ۹۹ بود. روز پدر بود. حال بابا خوب نبود. بردیمشان بیمارستان. نمی‌دانستیم آخرین باریست که بابا از در خانه‌شان بیرون می‌روند. بابا رفت و دیگر برنگشت… دیگر برنگشت… هفت اسفند بود.
پارسال همین لحظات بود که دست بابا را گرفته بودم و “یا کاشف الکرب عن وجه الحسین” برایشان می‌خواندم. آه بابا، بابای عزیزم، سلام مرا نیز به مولایم برسان.

آقای امام‌رضا ممنونم امسال روز پدر دعوتمان کردید؛ ممنونم

پادشاه عاشق شد

“ایهالناس! دیروز در حوالی تجریش پادشاه شما عاشق شد” از حدود دو ماه پیش، تیزرهای سریال جدیدی در شبکه خانگی در حالیکه این جمله بر روی آن پخش میشد، منتشر شد.  جمله‌ای که کلیدواژه‌های اصلی سریال را با خود داشت. عشق و شاه؛ کلیدواژه‌هایی تکراری اما وقتی نام حسن فتحی در کنار آن آمد، به مخاطب مژده‌ی یک سریال عاشقانه‌ی تاریخی جذاب را میداد. بعد از یکی دو ماه کش و قوس آمدن و انتظار، بالاخره قسمت اول آن پخش شد ولی مخاطب مشتاق را دلسرد کرد.

یکی از بزرگترین ایرادات که در همان قست اول به چشم مخاطب می‌آید، گریم‌های بازیگران است. آرایش‌های زنان سریال، از زنان حرمسرا و کاخ شاه تا زنان روستایی و رعیت، آرایش‌هایی امروزی است. انگار جنبه‌ی تجاری و رنگ و لعاب داشتن سریال برای آقای کارگردان مهمتر از نقل صحیح تاریخ بوده است. درست است که بازسازی تاریخ در آثار سینمایی اگر مو به مو اجرا شود، باعث عدم جذب مخاطب و دیده نشدن کار می‌شود اما قرار نیست و نباید به این بهانه تاریخ را جعل کرد. مثلا خدیجه که دختری روستایی و از خانواده‌ای رعیت و زجرکشیده بوده، در ۱۷۰ سال قبل با چهره و سروشکلی شبیه دختران امروزی نمایش داده می‌شود.

 طبق اسناد تاریخی، ناصرالدین شاه در زمان کشته شدن امیرکبیر بیست سال داشته است، اما گریم بهرام رادان که نقش ناصرالدین شاه را ایفا میکند، سنی حدود سی سال را به مخاطب القا می‌کند.

ایراد بعدی که در قسمت اول در ذوق مخاطب زده میشود، دیالوگ‌های امروزی در اثری تاریخی بود. مخاطبی که حسن فتحی را با شب دهم و آن دیالوگ‌های جان‌دار و لحن تاریخی‌اش می‌شناسد، حال با جیرانی مواجه می‌شود که مادرناصرالدین شاه او را “ناصر” و خواهرش او را “امیرم” صدا می‌زنند. شاه قاجار بیان و نحوه ادای کلماتش مانند جوانی امروزی است. یا واژه‌ها و تکه‌کلام‌هایی که در بیست سال اخیر رواج یافته را از زبان شخصیت‌هایی که صد و شصت سال قبل می‌زیستند، می‌شنود. مساله وقتی بغرنج‌تر میشودکه برخی دیالوگ‌ها و واژگان به سبک آن زمان گفته می‌شود و برخی به سبک این زمان و این آمد و شد و تغییر ادبیات زبانی و گفتاری، مخاطب را بیش از پیش اذیت می‌کند.

برخی سکانس‌ها در قسمت اول، بیشتر در حال و هوای تهران هزارو چهارصد می‌گذشت تا تهران هزار و دویست و سی. مانند صحنه‌ای که سیاوش به خدیجه می‌گوید قصد دارد به خواستگاری‌اش برود و خدیجه مانند دخترکان نوجوان امروزی، ذوق‌زده و از خود بی‌خود می‌شود. فراموش نکنید بستر تاریخی که سریال در آن روایت می‌شود، یک جامعه‌ی سنتی و روستایی در صد و هفتاد سال قبل بوده است و این حرکات از یک دختر در چنین بستری بعید  به نظر می‌آید. صحنه‌ی مسابقه بین خدیجه و سیاوش و همراهی کردن روستاییان با آن دو که دختر و پسر جوانی هستند نیز شامل همین روایت نامحتمل می‌شود.

در کل می‌توان از دو قسمت اول سریال چنین برداشت کرد که انتظار مخاطب از کارگردان بیشتر از آنچه به نمایش گذاشته شده، بوده است. فتحی با بازگویی قصه‌ای واقعی از دل تاریخ و آوردن چند بازیگر مشهور، خواسته است هم علاقه‌ی قدیمی خود یعنی در دل تاریخ گذر کردن را دنبال کند و مخاطب را با خود همراه کند، هم جنبه‌ اقتصادی و سود تجاری را داشته باشد؛ اما صحنه‌های مصنوعی (مثل صحنه گردن زدن)، ریتم کند و خسته‌کننده، دیالوگ‌های نامتوازن، گریم‌های نچسب، کار را غیرقابل باور و تجاری کرده است.

درست است که نویسنده می‌تواند هرآنگونه که خودش خواست داستان و قصه را روایت کند، اما زمانی که در مصاحبه‌ها می‌گویند “به تاریخ وفادار بوده‌ایم” توقع مخاطب دیدن روایتی صحیح و واقعی از تاریخ است.

قطعا با دیدن یکی دو قسمت از یک اثر، نمی‌توان نظر کلی درباره آن را داد اما شروع هر اثر هنری، چه فیلم و سریال و چه کتاب نقش بسزا و تعیین‌کننده‌ای در موفقیت کلی آن دارد .

این مطلب را برای مجله اینترنتی واو + بر اساس دو قسمت نخست سریال جیران، نوشته‌ام

برای مریم بازرگانی

محل تشکیل کلاس‌ها مرکز شهر بود؛ خیابان طالقانی، شهرستان ادب.
حدود یکساعت و گاهی نیز بیشتر طول می‌کشید تا با مترو و تاکسی خود را برسانم.
اعتراف میکنم سختم بود. حتی چند نوبه‌ای کلاس را غیبت کردم بخاطر دوری راه.
جلسه اول کنار خانمی نشستم حدود چهل و خرده‌ای ساله؛ زمان تنفس بین کلاس در حد چند جمله‌ای صحبت کردیم. هفته بعدش نمی‌دانم چه شد که گفت از زنجان می‌آید و خوب یادم است چشمانم از تعجب گرد شد و گفتم “از زنجان؟ هر هفته؟” و وقتی تایید کرد و گفتمش چطور؟ اینطور گفت که ده صبح از خانه‌اش راه می‌افتد و با اتوبوس تا ترمینال آزادی می‌آید و از آنجا سوار مترو می‌شود تا ساعت دو به کلاس برسد. ساعت چهار هم که کلاس تمام می‌شود، همین مسیر را برمی‌گردد و حدود نه شب به خانه میرسد.
نمی‌دانستم چه بگویمش، اصلا در باورم نمی‌گنجید که برای شرکت در کلاسی دو ساعته، ده ساعت زمان بگذاری به اضافه‌ی خستگی و هزینه‌ی مالی و حدود سیصد و پنجاه کیلومتر بکوبی و به شهر دیگری بروی!
احسنتش گفتم و آفرین نثارش کردم با جملاتی که تعجب و حیرت از آنها آشکار بود.
جلسات بعدی بیشتر دوست شدیم و تلفن و اکانت اینستاهایمان را به هم دادیم و جزوه‌ی ضبط شده رد و بدل کردیم و گاهی موقع برگشت تا مسافتی باهم همراه شدیم و از داستان و قصه و کتاب حرف زدیم و… تا دوره‌ی کلاسمان تمام شد و ارتباطمان محدود شد به اکانت‌های اینستا و استوری دیدن. اینستاگرام که اکانت مرا بست، فراموشش کردم. یعنی وقتی اکانت جدید ساختم، یادم نبود روزگاری چنین آشنایی در غریبستانِ اینستا دارم و دنبال اکانتش هم تبعا نگشتم و نیافتمش.

هفته‌ی پیش برای جستجویی در اینستا، تبِ اکسپلوره‌اش را باز کردم که نگاهم افتاد به اولین پستی که اینستا از دلِ اکانت‌هایی که نمی‌شناسمشان برایم آورده بود. خودش بود. مریم سادات. تا مغزم بخواهد در خاطرات سه چهار سال قبل بگردد و اسمش را پیدا کند، نگاهم به بالای عکس افتاد که نوشته بود “مریم بازرگانی درگذشت”
شوکه شدم! کلیک کردم و سطرهای نوشته شده زیر عکس را خواندم. غریبه‌ی آشنایِ پرتلاش که مرا خجلت‌زده کرده بود، رفته بود. آن همه تلاش و رفتن و آمدن برای رسیدن به مهارت “نوشتن” تمام شده بود و فقط مانده بود نوشته‌ها و متن‌هایش…

آدم‌ها… آدم‌ها… آدم‌های زندگی‌ام

تجربه‌ی نقد

دبیرستانی بودم. رشته‌ی معارف. در واقع همان علوم‌انسانی با چندین و چند کتاب اضافه که از سال اول دبیرستان باید می‌خواندیم تا خودِ اردیبهشتِ سال کنکور. آخر هم دو کتابش در کنکور برایمان می‌آمد، اضافه بر سوالات علوم‌انسانی؛ عدل شهید مطهری و تبصره‌المتعلمینِ علامه‌حلی.

روزی پدرم در آشپزخانه وضو می‌گرفتند؛ دیدم بعد شستن صورت، دستشان را کامل زیر شیرآب گرفتند و بعد با دست دیگر روی آن کشیدند. گفتم “بابا اشتباه وضو می‌گیرید، باید با دست دیگه‌تون آب بریزید رو این دست، نه که دستو ببرید زیر شیرآب”
به چه‌کسی تذکر دادم؟ پدرم! مردی که دروس حوزه را تا سطح دکترا خوانده بود و سال‌ها امام‌جماعت و قاضی و درسِ دین خوانده بود؛ و من که بودم؟ دخترکی نوجوان که تازه چهار کتاب فقه و عربی خوانده و گمان می‌کند علامه‌ی دهر است و هنوز آنقدر نخوانده که نمی‌داند حتی همان زیرآب بردن کافی است و احتیاجی به کشیدن با دست دیگر نیست، چه برسد به ریختن آب با دست دیگر.

الغرض؛
این روزها بعضی نقدها و شکایت‌ها را که می‌خوانم و می‌بینم یاد آنروز می‌افتم و نقد اشتباهم به پدری که از من خیلی بیشتر بلد بود ولی منِ باد کرده، گمان می‌کردم حرف و تصور من درست است! نه پدرِ باتجربه‌ی عالمم.

پ‌ن: بابا چه گفتند؟ خندیدند و گفتند “اینطوری هم درسته”

آه بابای مهربانم …