صفحات فروش را دنبال نکنیم

روسری را سفارش میدهم؛ در اینستاگرام. صفحه‌ی اینستای فروشنده را از طریق معرفی یکی از دوستانم شناختم. دنبالش کردم و سر فرصت پست‌ها و استوری‌هایش را دیدم. روسری را سفارش دادم. روسری که رسید و به صفحه‌اش پیام رسیدنش را دادم، صفحه را آنفالو کردم. انگار خریدم را کرده و از مغازه‌شان بیرون رفته باشم.

قبلترها هروقت احتیاج به خرید چیزی داشتم بازار یا مرکز خرید می‌رفتم و خریدهای مورد نیازم را تهیه میکردم. آن وسط‌ها، موقع چرخیدن در بین مغازه‌های رنگارنگ، ممکن بود چشمم جنسی را ببیند که احتیاجی به آن نداشتم ولی چون خوشم آمده بود، می‌خریدمش؛ کم پیش می‌آمد البته. چون در ماه نهایت یکبار به بازار میرفتم.

این روزها نیازی به بازار رفتن نداریم بلکه بازار به خانه ما آمده و هر لحظه و هر ساعت انواع پوشاک، وسائل خانه و آشپزخانه، انواع خوراکی‌ها در جلوی چشمانمام رژه میروند. هربار که گوشی دست می‌گیریم و اینستا را باز می‌کنیم، انگار پا به همان مغازه‌های رنگارنگ گذاشته‌ایم که هزار وسیله‌ی جدید آورده‌اند و برای خرید ما را دعوت می‌کنند. همان وسیله‌هایی که اکثرا احتیاجی به آنها نداریم ولی طرح جدید یا رنگ و شکلشان، ترغیبمان میکنند به خرید. خریدِ بدون نیاز. وای از روزی که تخفیف و جشنواره و مسابقه‌ای داشته باشند. انگار در مسابقه‌ای شرکت کرده باشیم و نباید از بقیه جا بمانیم. بدون نگاه کردن به کمد و کابینت، سفارش می‌دهیم.

تصور کنید شما هر روز چندین ساعت بین مغازه‌های مختلف خیابان و بازار راه بروید و مدام جنس‌ها و وسیله‌های مختلف را نگاه و قیمت کنید. گاه بخرید و گاه حسرت بخورید و آه بکشید. حتی اگر به آن وسیله احتیاجی نداشته باشید، اما چون نمی‌توانید آن را بخاطر مسائل مالی بخرید، آه میکشید و ناراحت میشوید.

قبلترها اگر نیاز ضروری به خرید نداشتید یا از لحاظ روحی به بازارگردی احتیاج نداشتید، به بازار میرفتید و وقتتان را میگذراندید؟ چاره در این زمانه و مجازی شدن اکثر وجوه زندگی همین بازار نرفتن است! بازار مجازی نرفتن. اینکه چندین صفحه مختلف فروش را دنبال می‌کنیم و روزی چندین پست از وسایل جدید و زیبا جلوی چشممان رژه می‌روند و ما بدون نیاز واقعی داشتن به خیلی‌هایشان مجذوب آنها می‌شویم، جز ایجاد نیاز کاذب یا تشویق به خرید بدون نیاز، سود دیگری برایمان دارد؟

برای خودم به این نتیجه رسیدم که دنبال کردن صفحات فروش، خصوصا صفحات پوشاک و ظروف آشپزخانه، ترغیب به خریدم می‌کنند و باید با خودم کلنجار بروم که فلان وسیله را نیازی ندارم و خریدش مصداق اسراف در مال است تا دایرکت را ببندم و سفارش ندهم. پس چاره را در این دیدم که به بازار نروم، یعنی صفحات فروش را دنبال نکنم.

در بخش سیو، پوشه‌ای ساخته‌ام به اسم بازار. یکی از پست‌های صفحات فروش و برندهایی که میشناسم و از آنها خرید میکنم را سیو کرده‌ام تا گمشان نکنم. هروقت احتیاجی به وسیله‌ای داشتم، پوشه را باز میکنم و در بین صفحات میچرخم و خریدم را میکنم. انگار به بازار رفته باشم و بعد از خرید به خانه برمیگردم! بعضی از صفحات که غیر از خرید، میخواهم از جهت تعداد دنبال‌کننده حمایتشان کنم را نیز استوری و پست‌شان را بی‌صدا (میوت) کرده ام.

به نظرتان با این روش، بهتر نمی‌توانیم هم در زمان و هم در هزینه زندگی، برنامه‌ریزی و صرفه‌جویی کنیم؟

این مطلب را برای مجله اینترنتی واو نوشته‌ام

موش‌ها و آدم‌ها

همین الان تمومش کردم و گسی پایانش هنوز همراهمه، گسیِ تلخ
انتظار یه پایانِ غیرشیرین رو داشتم ولی در این حد تلخ، نه
شخصیت‌پردازی و تصویرسازی نویسنده، عالی بود. وقتی داستان رو دنبال میکردم، انگار فیلم سینمایی دارم میبینم و ذهنم فضا و آدمها و تیپشون رو کامل تصور میکرد

یک ستاره چرا کم دادم؟ بخاطر پایان خیلی تلخش، کاش بدبختی و تنهایی آدم رو یک‌کم یواش‌تر تو صورتمون میکوبید جناب استاین‌بک

من نسخه صوتی گوش دادم. خوانش خیلی خوبی داشت و گوینده برای هر شخصیت،با لحن خاصی میخوند. و گمونم نسخه بدون‌سانسور بود.
این نکته رو هم باید بگم که داستان با آموزه‌های دینی و رفتار انسانی جور نیست. صرف یک داستان و قصه دوستش داشتم وگرنه جای نقدر بسیار دارد.

منتشر شده در گودریدزم

مجازات در بابل قدیم

مجازات، در ابتدای کار، مبتنی بر اصل «قصاص به مثل» بود. اگر کسی دندان مرد آزاد شریفی را می‌شکست، یا چشم او را کور می کرد، یا اندامی از او را عیبناک می‌ساخت، همان گزند را به وی می‌رساندند.
هر گاه خانه‌ای فرو می‌ریخت و مالک خانه کشته میشد، معمار یا سازنده آن محکوم به مرگ بود؛ اگر در نتیجه ویرانی خانه، پسر صاحبخانه می‌مرد، پسر معمار یا سازنده آن را می‌کشتند؛ اگر کسی دختری را میزد و می‌کشت، به خودش کاری نداشتند، بلکه دخترش را به قتل می‌رسانیدند.

رفته رفته، این کیفرهای عینی از میان رفت و توان مالی جای آن را گرفت؛ به جای کیفر جسمی، فدیه و غرامت مالی می‌گرفتند که پس از آن، تنها کیفری که قانون آن را جایز میشمرد همان تاوان و دیه بود. مثلا تاوان کور کردن چشم مرد عادی شصت «شکل» نقره بود، و برای بنده نصف این مقدار.
مجازات از نوع بزه، با وضع اجتماعی شخص بزهکار و آن کس که بزه در حق وی اتفاق افتاده، نیز ارتباط داشت. اگر شخصی از طبقه اشراف جرمی را مرتکب میشد، مجازاتش شدیدتر از مجازاتی بود که برای همین جرم در حق یکی از مردم عادی روا می‌داشتند؛ از طرف دیگر هرگاه جنایت نسبت به طبقه اشراف صورت می‌گرفت، مجرم به سختی کیفر میدید.

اگر یکی از مردم بازاری، دیگری از طبقه خود را کتک میزد، ده شکل نقره باید می‌پرداخت ولی اگر همین جنحه را در حق مرد صاحب عنوان یا توانگری انجام داده بود، بایستی هفت برابر این مبلغ غرامت میداد.

درد &#۸۲۳۰;

هر دو بالای هفتاد داشتند.
آمده بودند دفترخانه برای سند زدن ملک.
پیرمرد در خودش بود؛ غمگین و ساکت.
حال پیرزن هم تعریفی نداشت. آشفته بود و غمی در عمق چشمانش خانه داشت.
می‌خواستند سند خانه‌شان را به اسم خانم بزنند.
زن گفت: “پسرم خیلی ناخلفه. مدام باباش رو میزنه که این خونه رو باید بدی من. حالا اگه خونه به اسمش نباشه، پسرم نمیتونه کاری کنه؟”

‌می‌خواستند سند خانه‌ را به اسم خانم بزنند تا پسرِ ناخلفشان دست از سر پدر و کتک زدنش بردارد. خواستم بگویم اگر اینبار دست روی مادر بلند کرد چه؟
حرفم را خوردم و نگاهم را از چهره پیرزن، برگرداندم …
‌آه

خدمات قضائی

رفته بودم دفتر خدمات قضائی.
دو خانم جوان پشت دو باجه نشسته بودند و مشغول رتق و فتق امور ارباب رجوع‌ها. نه از آن رتق و فتق‌هایی که اکثرا در این مکان‌های شلوغ با امورات متفاوت می‌بینیم که بندگانِ خدا بی‌حوصله و کسل و گاهی با اخم و تخم، جواب می‌دهند و وظیفه و کارشان را انجام می‌دهند. انگار ما مقصریم که مراجعه کرده‌ایم و ایشان را مجبور به قبول این شغل؛ نه، دقیقا برعکس. هر شخصی که از در وارد میشد، یکی از آن دو سلام میکرد و می‌پرسید کارتان چیست؟ و اگر مربوط به آنها بود و مدارک کامل، میگفت منتظر بمانند تا نوبت شود و اگر مدارک ناقص بود یا کار مرتبط با دفترخانه یا هرجای دیگر میشد، راهنمایی میکرد که بروند فلان‌جا و بهمان‌جا؛ اینها همه در حالی بود که مشغول انجام کار یکی از ارباب‌رجوع‌ها و سروکله زدن با اظهارنامه و نامه‌ی شکایت و اینها بود.
آن یکی مشخص بود به روال کارهای حقوقی و قضایی واردتر است. اگر کسی می‌آمد که گرفت و گیر حقوقی داشت یا از کلمات قلمبه‌سلمبه قضایی و روند اجرای احکام و پیشرفت پرونده و اینها سر در نمی‌آورد، برایش توضیح میداد و می‌گفت کجا باید برود و چه کند و بعدش چه کند و الی‌آخر.

حالا نمی‌دانم همیشه و هر روز انقدر باحوصله هستند یا امروز آفتابشان از سمت خاصی درآمده بود. هرچه بود، دمشان گرم و روزی‌شان پر رونق باد.

پ‌ن: این متن، تمرینی بود برای بلندنویسی؛ نه متنِ بلند بلکه جملات بلند. از آنهایی که تا تمام شود و فعل آخری بیاید و بنشیند آخر جمله و چشمت به جمال نقطه منور شود و مفهوم جمله را کامل دریافت کنی، نفست بند آمده و زیرلب چیزکی نثار نویسنده کرده‌ای.

درد ننوشتن

بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟

مادمازل شنل

قبلا هم نوشتم؛ زمان‌هایی که دارم کار خونه میکنم، رمان صوتی گوش میدم از فیدی‌پلاس و چون رمان‌های صوتی محدودی داره، تقریبا انتخاب زیادی ندارم و چون زمان مُرده محسوب میشه برام، سختگیری در انتخاب ندارم. ولی همین زمان مرده هم، تا حدی تحمل داره برای شنیدن! درواقع این کتاب که زندگینامه موسس برند شنل بود، تا نصفه تونستم گوش بدم و دیگه حتی برای زمان‌های مرده‌ام هم حوصله‌شو نداشتم. تکراری شده بود برام و چیز تازه‌ای نداشت. تا جاییکه تصمیم به ساختن عطر شنل کرد گوش دادم و رها کردم و فصل آخرش رو گوش دادم

خلاصه اش میشه: دخترکی فرانسوی که مادرش میمیره، باباش سرپرستی‌شون رو قبول نمیکنه، میرن یک مدرسه شبانه‌روزی دینی، اونجا مادر روحانی‌ها بهشون خیاطی یاد میدن، از مادرش هم خیاطی بلد بوده، پیشرفت میکنه. کلاه طراحی میکنه، لباس طراحی میکنه، عطر می سازه و … تو جنگ جهانی هم با آلمان‌ها در ارتباط بوده
این وسط با دو سه تا مرد هم زندگی میکنه بدون ازدواج کردن

به نظرم ارزش خوندن نداره خیلی چون حجم زیاد و تکراری‌ای داره

نوشته شده در اکانت گودریدز