دشت مشوش

چقدر کتاب سنگینی بود
بیجه رو یادتونه؟ اوایل دهه هشتاد، پسربچه‌ها رو در پاکدشت میکشت، این کتاب بازخوانی پرونده بیجه است
در خلال گفتن از اون پرونده، پرونده‌های مشابه رو هم باز میکنه مثل اصغر قاتل
دعوت به خوندن کتاب نمیکنم اصلا، مگر کسیکه تحقیقی بخواد در این زمینه بکنه
خوندن این کتاب واقعا روح رو اذیت میکنه و اثرات وضعی میذاره، شایدم روح من حساس :/
خودم چرا خوندم؟
تو طاقچه داشتم بین کتابای نشر پیدایش میچرخیدم، این کتاب رو دیدم تصویر جلد روی کتاب توپ بود، البته یه چاقو هم بود که نمیدونم چرا اونو ندیدم
بخاطر همون توپ، فکر کردم کتاب برای نوجوون‌هاست و یک خط توضیح روی کتاب رو نخوندم
چند صفحه اول رو خوندم و بخاطر کنجکاوی ادامه دادم و مچاله شدم
ادامه دادم و مچاله شدم
ادامه دادم و مچاله شدم

پ‌ن: کتاب قسمت‌هایی داره که قضات یا وکلا به توضیح چنین پرونده‌هایی و ابعاد حقوقی و اجتماعیش میپردازن. من این قسمت‌ها رو چشمی رد میکردم، ولی برای کسیکه بخار در زمینه قتل تحقیق کنه، شاید مرجع کوچیک بدی نباشه

قافله عمر

یکی از درس‌های فارسی هشتم (فصل ادبیات جهان) شعری از محمود درویش برای محمدالدوره است.
اولین‌سالی که تدریس میکردم به بچه‌ها گفتم “یادتونه محمد رو؟”
گفتن نه
گفتم “همون پسر فلسطینیه که تو بغل باباش شهید شد، یادتون اومد؟”
گفتن نه!

می‌خواستم بگم خیلی حافظه‌تون داغونه بابا! ولی گفتم متولد چندین؟
وقتی سال تولدشون رو گفتن، دیدم وقتی محمد شهید شد، این طفلکا هنوز دنیا نیومده بودن.

باورتون میشه از اون سال و شهادت محمد، بیست و یکسال میگذره؟

این قافله‌ی عمر، عجب می‌گذرد.

تولدت مبارک رفیق

از صبح هربار نگاهم به تاریخ امروز افتاد، ذهنم گفت “هفت مهر، تولد کی بود؟” و مدام بین رفقای مهری گشت و گشت و گشت. زهرا‌سادات؟ نه زهرا دهم بود. سارا؟ نه بیست‌چهارم بود. هدی؟ نه اون هفت آذر بود. هرچه فکر کردم یادم نیامد و نیامد.

یک ساعت پیش، گروه واتس دوستان دانشگاه را باز کردم. فاطمه عکسی فرستاده بود. دانلودش کردم. تصویر را که دیدم چند ثانیه احساس کردم قلبم در حالت انقباض ماند. عکس سنگ قبر “منور” بود و تاریخ تولدش؛ هفت مهر شصت و چهار …

تولدت مبارک رفیق

ببخشید که یادم نبودی …
ببخشید که دنیا انقدر بی‌رحمه

آه …

اربعین ۱۴۰۰

پرسید: “ناراحت نیستی بعد این همه سال که اربعین میرفتی عراق، دو ساله نرفتی؟”

گفتم: “میدونی، من خوشحالم این دو سال شرایط اینطوری شد؛ از این جهت که اربعین رفتن، یه “عادت” نشد برام. یه چیز راحتِ دست‌یافتنی.
فهمیدم رفتن، اینقدر راحت هم نیست.
فهمیدم اگه میرم معنیش این نیست آدم خوبی‌ام و اگه نرم، آدم بدی‌ام”

پ‌ن: عکس‌های بزرگوارانی که امسال با جسمشون هم زائر هستند میبینم، واقعا میترسم برای ماه آینده‌ی کشورم، اگر این گرامیان موقع برگشت خودشان را قرنطینه نکنند و باعث موج جدیدی بشوند

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

عاشقِ عاشق

با چند نفر از بچه‌های دانشگاه کاروان را تشکیل دادیم. فاطمه، راضیه، زهرا، فاطمه، سعیده. کارهای پیدا کردن کاروان و هماهنگی‌هایش هم با مرضیه بود. اکثرمان تنها بودیم و فقط چند نفر، مادر یا یکی از اقوامشان را آورده بود. بیست سالمان بود. جوانِ جوان؛ پرشورِ پرشور؛ عاشقِ عاشق.

اسفند هشتاد و پنج بود؛ به قمری میشد اوایل ماه صفر. خوب یادم مانده چون اولین سفرم به عراق بود. اولین سفر من و اکثر رفقایِ همسفرم؛ رفقایِ بیست ساله؛ رفقایِ عاشق.

آن زمان، ساعت یازده درب‌های حرم‌ها بسته میشد و تا اذان صبح اجازه‌ی ورود نمی‌دادند. جمع میشدیم در بین‌الحرمین. کنارِ ماکتِ سامرا. مداحمان “وقتی دلم از هرچی عشقه خسته میشه” می‌خواند. ما، ضجه می‌زدیم. بیست سالمان بود. جوانِ جوان؛ عاشقِ عاشق.

شب هفت صفر بود. از حرم بر می‌گشتیم. از یکی از خدام شنیدیم “حرم تا صبح باز است” علتش را پرسیدیم، گفت “شب شهادت امام حسن علیه‌السلام است” گمانم برای اولین‌بار بود می‌شنیدم. برای ما همیشه آخر صفر تاریخ شهادت ایشان گفته شده بود. به لطف و کرم برادر بزرگتر، آن شب تا صبح در حرم ماندیم. در حرمی خلوتِ خلوت. آرامِ آرام. زیارتی که شبیه رویا بود. رویایی شیرین برای بیست‌ساله‌های عاشق؛ بیست ساله‌های پرشور.

پانزده سال از آن شب هفت صفر گذشته است. دیگر نه بیست ساله‌ایم نه پرشور، اما “عاشق” چرا. کاش عاشق بمانیم. کاش آن رویایِ شیرین، تا همیشه عاشق نگهمان دارد. عاشقِ عاقل. عاشقِ عاشق

می خواهم با پدرم حرف بزنم

تنها کلمه‌ فرانسوی که بلدم “بونژو” و “مادام، مسیو” است. ولی چندین ساله یه آهنگ فرانسوی تو گوشیم دارم و گاهی بهش گوش میدم، بدون اینکه معنیشو بدونم. فقط میدونستم درباره “پدره”

امروز گشتم و معنیشو پیدا کردم. گفتم برای آرشیو داشتنش، اینجا بذارم.

می خواهم گذر زمان را
برای یک لحظه فراموش کنم
یک آرامش بعد از یک دوران سخت
و به جایی بروم که قلبم مرا می برد

می خواهم رد پایم را
در مسیر زندگیم بیابم
و ارزش گذشته ام را
در باغ پنهانیم نگه دارم

می خواهم از اقیانوس عبور کنم،
از کنار پرنده ساحلی بگذرم
و به همه آن چیزی که دیدم فکر کنم
و به سمت ناشناخته ها بروم

می خواهم ماه را از قلاب بردارم،
می خوام زمین را نیز نجات بدهم
اما قبل از همه اینها
می خواهم با پدرم حرف بزنم

می‌خواهم یک قایق انتخاب کنم
نه خیلی بزرگ، نه خیلی زیبا
و آن را پر از عکسها
و عطرهای سفرهایم بکنم

می خواهم لحظه ای درنگ کنم و بنشینم
و در عمق حافظه ام
صدای کسانی را بیابم که به من چیز آموختند
و ممنوعیتی برای فکر کردن به آنها وجود ندارد

می‌خواهم رنگ تابلوهایی را پیدا کنم که در قلبم دارم
رنگ این دکور زیبا و ناب
جایی که در آن شما را میبینم
و به قلبم اطمینان می بخشد

می خواهم ماه را از قلاب بردارم،
می خواهم زمین را نیز نجات دهم
اما قبل از همه اینها،
می خواهم با پدرم حرف بزنم…

می خواهم با تو بروم
می خواهم با تو رویاپردازی کنم
همیشه به دنبال دست نیافتنی ها بوده ام
همیشه آرزوی نا ممکن ها را داشته ام

می خواهم با پدرم حرف بزنم…