آخه من فدای اون چشم های خوشگل و پر از برق امیدتون بشم.
تو این چند روز، سعی کردم باهاشون دوست بشم و با عربی دست و پا شکسته، باهاشون ارتباط برقرار کنم. اسمهاشون رو یاد گرفتم و اسمم رو یاد گرفتن 🙂
یه ساعت پیش، بهشون مدادرنگی و دفتر نقاشی دادم.
بقیه همسفرها، صبح حرکت کردن به سمت کربلا. ما هم منتظریم سری آخر میوهها رو پخش کنیم و حرکت کنیم. تو اتاق، خواب بودم که با صدای خوردن دستی به درِ آهنی اتاق بیدار شدم و همزمان یه صدای دخترونه با لهجه ترکی_عربی گفت “فاطمه خانوم”
بلند شدم در رو باز کردم. زینب و هاجر و اون یکی زینب دفتر به دست، پشت در بودن؛ هدی و فاطمه هم کنارشون ایستاده بودن. دفترهاشون رو باز کردن و گرفتن جلوم و نقاشیهایی که کشیده بودن رو بهم نشون دادن ^_^
رفته بودن سریع با مدادرنگیها نقاشی کشیده بودن و آورده بودن که بهم نشون بدن.
دلم براتون تنگ میشه؛ کاش سال دیگه هم بیام و دوباره ببینمتون، ولی نه! کاش بیام و نبینمتون و بعد سه سال و نیم، برگشته باشید شهر و خونه خودتون.

[بچه های آواره های ترکمن شهرهای موصل و تلعفر هستن که حدود سه سال و نیمه اینجا، تو موکبی نزدیک کربلا، ساکن هستن]


