گوش بودن

عصبانی بودم؛ خیلی زیاد. از اینکه کار کوچکی را انجام نداده بودند. از اینکه نتوانسته بودند برنامه را مدیریت کنند و مردم موقع خروج همه باهم به سمت درب خروج رفته بودند و داشتند جیغ و داد می‌کردند و کفش‌ها را له می‌کردند. عصبانی بودم.

با همان عصبانیت به قسمت آقایان رفتم. نمی‌دانستم مسئول اصلی کیست و باید عصبانیتم را بر سر که فرود آوردم. چشمم افتاد به آقایی که می‌دانستم مسئولیتی در برگزاری مراسم دارد. به سمتش رفتم. سلام کرده و نکرده شروع کردم اعتراض کردن؛ که این چه وضعی است. چرا مدیریت نکردید؟ چرا درب‌ها را کامل باز نکردید؟ می‌توانستید فلان‌کار را بکنید؛ بهمان‌کار را اگر می‌کردید این وضع بوجود نمی‌آمد… گفتم و گفتم و گفتم. گوش داد و گوش داد و گوش داد.
پنج دقیقه‌ای در میانِ همهمه و فریادِ زنان، حرف‌ها و فریادهای مرا گوش داد.

ساکت که شدم، گفت “تمام شد؟ همه چیز را گفتید؟ خالی شدید؟” خالی شده بودم؛ شایدکمی! حرف‌ها و توضیحاتِ بعدش، قانعم نکرد و بیشتر توجیه بود اما، اما همان پنج دقیقه گوش دادنش و اهمیت دادنش به اعتراضم، آرامم کرد.
یاد گرفتم گاهی فقط کافیست برای دیگران شنونده باشیم؛ همین کمک بزرگی‌ست.

آدم‌ها… آدم‌ها… آی آدم‌های زندگی‌ام

فرزندم، غم

“نه” ماه زمان کمی نیست؛ “نُه” ماه لازم است برای شکل‌گیری یک انسان در بطن مادرش؛ نُه ماه زمانیست که یک بشر خلق می‌شود، یک آدم.

به اندازه‌ی زمانِ خلق یک انسان، از آن روزی که رفتید گذشت و غم، به‌مانند جنینی در رحم که هر روز جزئی به آن اضافه می‌شود و بزرگتر، در دلم بزرگتر شد و عمیق‌تر.
هر روز که گذشت، رفتن‌تان، نبودتان، جایِ خالی‌تان خود را بیشتر نشان داد.
روز تولدتان، عیدغدیر، ماه رمضان، شب‌های قدر، عاشورا، تولدم، روز دختر… هر لحظه‌شان جنینِ غمم را بزرگ و بزرگتر کرد؛ و وای از روز پدری که هنوز نیامده است و وای از بهمن و اسفندی که از الان از آمدنشان وحشت دارم…

وقتی غذاهای موردعلاقه‌تان را پختم، بغضم را فرو خوردم و با خود گفتم حتما جایی که هستید غذاهایش خیلی خوشمزه‌تر است؛ وقتی شلغم آمد و در دهان گذاشتم، همان دخترک خردسالی شدم که پدرش برایش شلغم تکه می‌کرد و با لبخند همیشگی‌اش برایش می‌خواند “بلبلی داغِ بلبلی، نقل و نباته بلبلی”
وقتی انگور آمد، یادم افتاد به چندروز قبل رفتنتان که انگور خواسته بودید و گفتیم زمستان است، ان‌شاءالله تابستان که آمد، برایتان می‌خریم و تابستان آمد و انگور آمد و شما نبودید…

می‌دانید بابا، دلم برایتان تنگ است که اینها را می‌نویسم، دلم برای یکبار دیگر بغل کردنتان، بوس کردنتان، دست بر سر کشیدنتان، تنگ است، وگرنه میدانم جای شما خیلی ‌بهتر از ماست و اصل آن و اینها؛ خوشابحالتان حتی…
کاش وقتی آن‌طرف آمدم، بتوانم ببینمتان بابا. آه بابا… بابا… بابا …

دوازدهم آذر ۰۰

این‌رل


کارهای آقای بهزادپور را دوست داشتم و دارم. از خداحافظ رفیق تا تئاتر شب آفتابی تا کتاب‌ها و فیلمنامه‌هایشان.
چندسال پیش در اینستاگرام گلایه کردم از کم‌کاری ایشان در سالهای اخیر. یکی از دوستان که با ایشان در ارتباط بود گفت «حساس هستند بر اثرِ کاری که می‌نویسند یا می‌سازند و به همین خاطر کم‌کار شده‌اند و سختگیر.» شاید آن‌موقع از این اعتقاد ناراحت شدم و برایم سخت آمد اما حال که بعضی کارهای کمترفکرشده را می‌بینم و پیامدها و اثرات مخربش که بیشتر از اثرات مثبتش است را مشاهده می‌کنم یا می‌خوانم، به آقای بهزادپور درود می‌فرستم!

چندشب قبل مستند «این‌رل» را دیدم. قصد تحلیل و بررسی‌اش را ندارم که نقد و تحلیلش در این چندروز زیاد نوشته و گفته شده است. تنها دو نکته که برای خودم حین دیدنش پررنگ بود را، بیان میکنم.

یک: حرف‌ها و نظرات خانمی که در تیتراژ انتهایی به عنوان کارشناس زبان‌بدن معرفی شدند و ظاهرا از بلاگرهای‌حجاب هستند، برایم بسیار عجیب بود. کلی‌گویی‌ها و یک نسخه برای همه پیچیدن‌های ایشان به نظرم یکی از بزرگترین اشتباهات این مستند بود. از توهین و کوبیدن غرور شخصیت اول مستند بگذریم چون ممکن است همه دیالوگ‌ها، فیلم و ساختگی باشد، اما اینکه سطح توقع همه دخترها و پسرها و مدل پوشش و سبک‌زندگی‌شان را براساس آنچه خود می‌پسندد بیان کرد، اشتباه‌ بزرگ و شناخت‌ِ حداقلی‌شان از انسان‌ها بود. درحدیکه یک حرکت‌دست ناپسند از نظر خودش را چندش عنوان کرد و به نظر همه دختران تعمیم داد.

دوم: شخصیت اول مستند، امیرحسین نامی است که جوانی دانشجو و مجرد است؛ اهل فسق و کارهای خلاف‌شرع نیست؛ حجب‌وحیا دارد و در برخورد با نامحرم، زیاد راحت نیست. در طول مستند بارها و بارها چماق شمقدری و بافقی بر سر امیرحسین فرود می‌آید و او را می‌کوبند؛ چون نمی‌تواند با دخترها ارتباط بگیرد، چون تیپ و ظاهر خودش را دارد، چون حجب و حیا دارد.

بعد از اتمام مستند به پسران جوانی فکر کردم که مانند امیرحسین هستند در پوشش و شخصیت و رفتار؛ چه بر سر اعتمادبه‌نفسشان بعد از دیدن این مستند می‌آید؟ اگر این یک ساعت نماینده و برای نشان دادن این قشر بود، چه کمکی به آنها کرد؟
ادامه دارد؟ باشد، منتظر ادامه هم می‌مانیم اما همین قسمت اول برای امیرحسین‌ها و حتی برای شقایق‌ها چه کرد؟

دهه‌ات گذشته مربی

یکی از کارکردهای پینترست رو، نمی‌دونستم چطور باید بهش برسم. از یه نوجوون هفده ساله پرسیدم و سریع بهم یاد داد.
یاد پانزده بیست سال پیش افتادم که بزرگترای فامیل، هر سوالی درباره موبایل و کامپیوتر داشتن، از من میپرسیدن. بعد از جواب و حل مساله براشون، چه حس غرور و دانایی بهم دست میداد. حالا درک میکنم بزرگترا رو و خسته بودنشون از جستجو و دنبال سریع‌ترین راه برای رسیدن به خواسته.

منم الان یه بزرگترم!
چه خوب و چه غمناک

جنگی که نجاتم داد

تا حالا تصور کردید اگه از وقتی دنیا اومدید نمی‌تونستید از خونه‌تون بیرون برید چی میشد؟ چقدر با مفاهیم و رخدادها ممکن بود بیگانه باشید؟ (با این فرض که اینترنت و تلویزیونی هم وجود نداره)

آلای دختر نوجوونیه که پا چنبری داره. مادرش هیچ‌وقت اجازه نداده از خونه بیرون بره. حتی عصا براش نگرفته و آلای مجبوره اکثرا رو زمین خودشو بکشه. مادرش همیشه تحقیرش میکنه. تنبیهش میکنه. توهین میکنه

جنگ‌جهانی دوم شروع شده و بچه‌ها رو برای امنیت از لندن به روستاهای دورتر میبرن. یکروز آلای تصمیم میگیره با برادرش از خونه بره بیرون و به همراه بچه‌های دیگه از لندن و خونه و مادرش دور بشه و اینجا شروع قصه‌ی آلای و ظهور توانایی‌هاشه

داستان عالیه. جا داره فیلم اقتباسی ازش ساخته بشه
یک داستان انگیزشی برای نوجوانان که در حینش کمی هم تاریخ یاد میگیرن

انقدر دوستش داشتم و داستانش برام کشش و جاذبه داشت که شبها وقتی همسر می‌اومد خونه، قسمتی که تو روز خونده بودم رو براش تعریف میکردم

زهره کودایی‌ها

حتما خبرهای مربوط به دروازه‌بان تیم ملی بانوان را شنیده‌اید. دختر جوان ایرانی که در بازی با اردن توانست دو پنالتی را بگیرد و بعد از این جریان، تیم اردن، بخاطر چهره کمی مردانه این دختر، خواست که جنسیتش احراز شود. سیل پست‌ها و لایک‌ها در جهت حمایت از خانم کودایی براه افتاد. از کاربران ایرانی تا کاربران عرب.

این وسط یک مساله دیگر فارغ از شخص زهره کودایی مطرح میشود که جا داشت انجمن‌های حمایت از زنان به آن می‌پرداختند. آن هم توهین به همه‌ی خانم‌ها توسط فدراسیون اردن است. تیم اردن پس از باخت در برابر ایران و گرفتن دو ضربه‌ی پنالتی توسط کودایی این ادعا را مطرح کرد. میتوان اینطور نتیجه گرفت که اردنی‌ها این میزان دقت و قدرت را از یک زن بعید می‌دانند و اگر فردی بتواند چنین خوب بازی کند، قطعا مرد است نه یک زن! آیا این ده روز، انجمن‌های بین‌المللی زنان از این جهت اعتراضی به این موضوع کردند؟

ای دریغ از عمر رفته

گودریدز را باز می‌کنم. بالای صفحه، پوستر شرکت در رای‌گیری کتاب‌های سال را گذاشته است. با خود می‌گویم “چرا انقدر زود؟ از حالا داره تبلیغ میکنه برای آخر سال؟” بعد حساب و کتاب ذهنی میکنم که از نظرسنجی پارسال چقدر گذشته است که دربیاورم ماه چندِ میلادی هستیم. نهایت به هفت میرسم. یعنی مرور چند ثانیه‌ای ذهنم اینطور می‌گوید. بعد، آن سمت دیگر ذهنم به مخالفت برمی‌خیزد و می‌گوید “نخیر! دارد آذر می‌شود یعنی ماه ده یا یازده هستیم.” تعجب میکنم. مگر میشود؟ رو میکنم به سیداحمد و میگویم “احمد، چه ماه میلادیه الان؟” وقتی می‌گوید نوامبر انگار واقعیت به صورتم کوبیده میشود. ورِ دیگر ذهنم، پوزخندی به ور دیگر میزند.

این سالِ سخت چقدر سریع گذشت …
راستش نصف بیشترش را نفهمیدم و زندگی نکردم …