عصبانی بودم؛ خیلی زیاد. از اینکه کار کوچکی را انجام نداده بودند. از اینکه نتوانسته بودند برنامه را مدیریت کنند و مردم موقع خروج همه باهم به سمت درب خروج رفته بودند و داشتند جیغ و داد میکردند و کفشها را له میکردند. عصبانی بودم.
با همان عصبانیت به قسمت آقایان رفتم. نمیدانستم مسئول اصلی کیست و باید عصبانیتم را بر سر که فرود آوردم. چشمم افتاد به آقایی که میدانستم مسئولیتی در برگزاری مراسم دارد. به سمتش رفتم. سلام کرده و نکرده شروع کردم اعتراض کردن؛ که این چه وضعی است. چرا مدیریت نکردید؟ چرا دربها را کامل باز نکردید؟ میتوانستید فلانکار را بکنید؛ بهمانکار را اگر میکردید این وضع بوجود نمیآمد… گفتم و گفتم و گفتم. گوش داد و گوش داد و گوش داد.
پنج دقیقهای در میانِ همهمه و فریادِ زنان، حرفها و فریادهای مرا گوش داد.
ساکت که شدم، گفت “تمام شد؟ همه چیز را گفتید؟ خالی شدید؟” خالی شده بودم؛ شایدکمی! حرفها و توضیحاتِ بعدش، قانعم نکرد و بیشتر توجیه بود اما، اما همان پنج دقیقه گوش دادنش و اهمیت دادنش به اعتراضم، آرامم کرد.
یاد گرفتم گاهی فقط کافیست برای دیگران شنونده باشیم؛ همین کمک بزرگیست.
آدمها… آدمها… آی آدمهای زندگیام
